تبليغاتX
باباجون قصه
 
داستان ها و قصه های کوتاه
 
 

خانم جوانی که مربی بچه های تقریبا  4 ساله کودکستان  بود میخواست به یکی از کودکان کمک کنه تا چکمه یا پوتین هاش را بپوشد 
 
 ولی چکمه ها به پای بچه نمیرفت که نمی رفت بعد از کلی فشار...و خم و راست شدن، بچه رو بغل ميكنه و ميذاره روی میز،  بلاخره باهزار فشار و جابجایی چکمه ها رو  پای بچه میکنه و یه نفس راحت میکشه
هنوز آخیش گفتن گفتن خانم مربی تموم نشده بود که بچه ميگه : خانم مربی  چکمه ها لنگه به لنگه است .
 
خانم ناچار با هزار بار فشار و اینور و اونور شدن واینکه  مواظب باشه  بچه از روی میز پایین نیفته با تمام قوا پوتین راکشید  تا بلاخره پوتین های تنگ رو یکی یکی از پای بچه درآورد .
 
 پس ازگفتن ای بابا ...  باز با همان زحمت زیاد پوتین ها رو با دقت و درست یکی یکی پای بچه کرد تا لنگه به لنگه نباشه ...  پس از اتمام  ... بچه به خانم مربی میگه این پوتینها مال من نیست. 
 
خانم مربی جوان با یه بازدم طولانی و کله تکان دادن که انگار یک مصیبتی گریبانگیرش شده. با خستگی تمام نگاهی به بچه انداخت و گفت آخه چی بهت بگم.
 
 دوباره با زحمت  پوتین های بسیار تنگ رو در آورد. وقتی تمام شد پرسید خب حالا پوتین های تو  کدومه؟
بچه گفت همین ها ست اما مال  برادرمه ...  مامانم گفت اشکالی نداره میتونم پام کنم....
 
خانم مربی که  خون خودشو میخورد اما سعی می کرد خونسردی خودش رو حفظ کنه .
دوباره بوتین هایی رو که به راحتی پای این بچه نمیرفت دوباره به شختی به پای اون کرد و یک آه طولانی کشید وبعد گفت  خب حالا دستکشهات کجان؟
 و بچه با آرامش و خونسردی جواب داد : توی پوتین هایم  بودن دیگه!!!!!!!!!!
  نوشته شده در  پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1391ساعت 9:7  توسط مهدی . پور ... شیرازی  | 
 

کشیشی در اتوبوس نشسته بود .یک ولگرد مست و لایعقل سوار شد و کنار او نشست

مردمست روزنامه ای باز کرد و مشغول خواندن شد و بعد از مدتی از کشیش پرسید پدر روحانی روماتیسم از چی ایجاد میشود؟

کشیش هم موعظه را شروع کرد و گفت روماتیسم  حاصل مستی و میگساری و بی بند و باری و روابط جنسی نا مشروع است
مردک با حالت منفعل  دوباره سرش گرم روزنامه خودش شد
بعداز لحظاتی  کشیش از او پرسید  تو حالا چند وقت است که روماتیسم داری؟
مردک گفت من روماتیسم ندارم
اینجا نوشته است پاپ اعظم دچار روماتیسم بدی است

 

 

  نوشته شده در  چهارشنبه ششم اردیبهشت 1391ساعت 14:44  توسط مهدی . پور ... شیرازی  | 
 

سرگروهبان به يكي از سربازان كه در ميدان مشق همه تيرهايش به خطا رفته بود گفت : بي عرضه! تفنگ را بده تا تيراندازي را يادت بدهم و بعد چند تير شليك كرد ولي هيچكدام به هدف نخورد ولي براي اينكه خيلي ضايع نشود رو به سرباز كرد و گفت؛  ديدي؟ تو اينطوري تير مي انداختي!

  نوشته شده در  یکشنبه بیستم آذر 1390ساعت 8:42  توسط مهدی . پور ... شیرازی  | 
زن وشوهری بیش از ۶۰ سال بایکدیگر زندگی مشترک داشتند. آنها همه چیز را به طورمساوی بین خود تقسیم کرده بودند. در مورد همه چیز باهم صحبت می کردند وهیچ چیز را از یکدیگر پنهان نمی کردند مگر یک چیز: یک جعبه کفش در بالای کمد پیرزن بود که از شوهرش خواسته بود هرگز آن را باز نکند ودر مورد آن هم چیزی نپرسد.
در همه این سالها پیرمرد آن را نادیده گرفته بود اما بالاخره یک روزپیرزن به بستر بیماری افتاد وپزشکان از او قطع امید کردند. در حالی که با یکدیگر امور باقی را رفع ورجوع می کردند پیر مرد جعبه کفش را آوردونزد همسرش برد.
پیرزن تصدیق کرد که وقت آن رسیده است که همه چیز را در مورد جعبه به شوهرش بگوید. پس از او خواست تا در جعبه را باز کند . وقتی پیرمرد در جعبه را باز کرد دو عروسک بافتنی ومقداری پول به مبلغ ۹۵ هزار دلار پیدا کرد پیرمرد دراین باره از همسرش سوال نمود.


پیرزن گفت :هنگامی که ما قول وقرار ازدواج گذاشتیم مادربزرگم به من گفت که راز خوشبختی زندگی مشترک در این است که هیچ وقت مشاجره نکنید او به من گفت که هروقت از دست توعصبانی شدم ساکت بمانم ویک عروسک ببافم.
پیرمرد به شدت تحت تاثیر قرار گرفت وسعی کرد اشک هایش سرازیر نشود فقط دو عروسک در جعبه بود پس همسرش فقط دو بار در طول زندگی مشترکشان از دست او رنجیده بود از این بابت در دلش شادمان شد پس رو به همسرش کرد وگفت این همه پول چطور؟پس اینها ازکجا آمده؟
پیرزن در پاسخ گفت :آه عزیزم این پولی است که از فروش عروسک ها به دست آورده ام

  نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم آذر 1390ساعت 21:1  توسط مهدی . پور ... شیرازی  | 
 

پسر یک شیخ عرب برای تحصیل به آلمان رفت.

یک ماه بعد نامه ای به این مضمون برای پدرش فرستاد:

«برلین فوق‏العاده است، مردمش خوب هستند و من واقعا اینجا را دوست دارم، اما  یک مقدار احساس شرم می‏کنم که با مرسدس طلاییم به مدرسه بروم در حالی که تمام دبیرانم با ترن جابجا می ‏شوند.»

مدتی بعد نامه‏ ای همراه با یک چک چند میلیون دلاری از شیخ عرب یعنی پدرش برای او رسیدبه این شرح :

«بیش از این ما را خجالت نده، تو هم با این پول برو برای خودت یک ترن بگیر!»

  نوشته شده در  چهارشنبه دوم آذر 1390ساعت 13:38  توسط مهدی . پور ... شیرازی  | 
این ماجرای واقعی در مورد شخصی به نام نظرعلی طالقانی است که در زمان ناصرالدین شاه طلبه ای در مدرسه مروی تهران بود و از آن طلبه های فقیر بود. آن قدر فقیر بود که شب ها می رفت دور و بر حجره های طلبه ها می گشت و از توی باقیمانده غذاهای آن ها چیزی برای خوردن پیدا می کرد.یک روز نظرعلی به ذهنش می رسد که برای خدا نامه ای بنویسد به این مضمون :

بسم الله الرحمن الرحیم

خدمت جناب خدا  سلام علیکم

اینجانب بنده شما هستم از آنجا که شما در قران فرموده اید : ((ما من دابه فی الارض الا علی الله رزقها  هیچ جنبنده ای  نیست الا اینکه روزی او برعهده خداست )) من هم جنبنده ای هشتم از جنبندگان شما  روی زمین

در جای دیگری از قران فرموده اید (( ان الله لایخلف المیعاد مسلما خدا خلف وعده نمیکند بنابراین اینجانب به چیزهای زیر نیاز دارم

- همسری زیبا و متدین

- خانه ای وسیع و یک خادم

- یک گالسکه و سورچی

- یک باغ و مقداری پول برای تجارت

لطفا بعد از هماهنگی به من اطلاع دهید

مدرسه مروی حجره ۱۶ شماره  نظر علی طالقانی

نظرعلی بعد از نوشتن نامه با خودش فکر کرد که نامه را کجا بگذارم؟ می گوید، مسجد خانه ی خداست.پس بهتره بگذارمش توی مسجد. می رود به مسجد امام در بازار تهران (مسجد شاه آن زمان) نامه را در مسجد در یک سوراخ قایم میکنه و با خودش میگه: حتما خدا پیداش میکنه!
او نامه را پنجشنبه در مسجد می ذاره. صبح جمعه ناصرالدین شاه با درباری ها می خواسته به شکار بره. کاروان او ازجلوی مسجد می گذشته، از آن جا که به قول پروین اعتصامی
"نقش هستی نقشی از ایوان ماست                آب و باد وخاک سرگردان ماست"
 
ناگهان به اذن خدا یک بادتندی شروع به وزیدن می کنه نامه ی نظرعلی را روی پای ناصرالدین شاه می اندازه. ناصرالدین شاه نامه را می خواند 
او یک پیک به مدرسه ی مروی می فرستد، و نظرعلی را به کاخ فرا می خواند.  ،دستور می دهد همه وزرایش جمع شوند و می گوید:نامه ای که برای خدا نوشته بودند، ایشان به ما حواله فرمودند.پس ما باید انجامش دهیم و دستور می دهد همه ی خواسته های نظرعلی یک به یک اجراء شود!
  نوشته شده در  سه شنبه هفدهم آبان 1390ساعت 17:43  توسط مهدی . پور ... شیرازی  | 
یکروز 3 تا پسر  پیش ملا نصرالدین میرند و میگند :
 
 ما 10 تا گردو داریم، اینهارو با عدالت بین ما تقسیم کن!
 
ملا میگه با عدالت خدایی یا عدالت رفاقتی؟
 
بچه ها میگن عدالت خدایی بهتره با عدالت خدایی تقسیم کن.
 
ملا 8 تا از گردوها میده به اولی، 2 تا میده به دومی و
 
 یک پس گردنی محکم هم می زنه به سومی
 
بچه ها شاکی میشن میگند این چه عدالتیه ملا؟
 
ملا میگه خدا  نعمتش را بین بنده هایش این جوری تقسیم کرده!!!
  نوشته شده در  جمعه ششم آبان 1390ساعت 20:24  توسط مهدی . پور ... شیرازی  | 

مادر: پسرم بلند شو. وقت رفتن به مدرسه است.

پسر: اما چرا مامان؟ من نمی خوام برم مدرسه.

مادر: دو دلیل به من بگو که نمی خوای بری مدرسه.

پسر: یک که همه بچه ها از من بدشون می یاد. دو همه معلم ها از من بدشون می یاد.

مادر: اُه خدای من! این که دلیل نمی شه. زود باش تو باید بری به مدرسه.

پسر: مامان دو دلیل برام بیار که من باید برم مدرسه؟

مادر: یک تو الآن پنجاه و دو سالته. دوم اینکه تو مدیر مدرسه هستی!

  نوشته شده در  چهارشنبه بیستم مهر 1390ساعت 10:56  توسط مهدی . پور ... شیرازی  | 
 

خواننده مشهور  گروه موسیقی یوتو، که علاوه بر فعالیتهای انسان دوستانه به داشتن اعتماد به نفسی بیش از حد متعارف مشهور است.در یکی از کنسرتهایش در گلاسکوی اسکاتلند، از همه تماشاچیان خواست که سکوت محض برقرار کنند.
سپس  در سکوت کامل سالن دستهایش را با ریتمی آرام ولی پیوسته به هم می کوفت،
برای این که مردم را متوجه عمق فاجعه مرگ و میر مردمان آفریقا بر اثر گرسنگی کند، خطاب به تماشاچیان گفت:

"هربار که من دستهایم را به هم می کوبم، کودکی در افریقا می‌میرد".

که ناگهان از ردیف جلوی تماشاچیان، صدایی با لهجه غلیظ اسکاتلندی سکوت را شکست و گفت

: "خب دست نزن پدر سگ! "

  نوشته شده در  جمعه هشتم مهر 1390ساعت 20:30  توسط مهدی . پور ... شیرازی  | 
 

یه روزی مردی نشسته بوده و داشته روزنامه اش رو می خونده که زنش یهو ماهی تابه رو می کوبه تو سر شوهرش!
مرد میگه: برا چی این کار رو کردی؟
زنش جواب میده: به خاطر این زدمت که تو جیب شلوارت یه تکه کاغذ پیدا کردم که توش اسم ماندانا که اسم یک دختره نوشته شده بود…
مرد میگه: وقتی هفته پیش برای تماشای مسابقه اسب دوانی رفته بودم اسبی را که شرط بندی کردم اسمش ماندانا بود.
زنش معذرت خواهی میکنه و میره به کارای خونه برسه.
سه روز بعد، مرد داشت تلویزیون تماشا می کرد که زنش این بار با یه قابلمه ی بزرگتر میکوبه تو سر شوهرش به طوری که   تقریبا بیهوش میشه.
مرد وقتی به خودش میاد می پرسه این بار برای چی منو زدی؟
زنش جواب می ده: آخه اسبت زنگ زده بود!

  نوشته شده در  جمعه هشتم مهر 1390ساعت 14:14  توسط مهدی . پور ... شیرازی  | 
 

مقیم لندن بود، تعریف می کرد که یک روز سوار تاکسی می شود و کرایه را می پردازد.

راننده بقیه پول را که برمی گرداند درحالیکه  20 سنت اضافه تر می دهد!
می گفت :چند دقیقه ای با خودم کلنجار رفتم که بیست سنت اضافه را برگردانم یا نه؟

آخر سر بر خودم پیروز شدم و بیست سنت را پس دادم و گفتم آقا این را زیاد دادی ...


. موقع پیاده شدن راننده سرش را بیرون آورد و گفت آقا از شما ممنونم .

 پرسیدم بابت چی ؟ گفت می خواستم فردا بیایم مرکز شما مسلمانان و مسلمان شوم اما هنوز کمی مردد بودم. وقتی دیدم سوار ماشینم شدید خواستم شما را امتحان کنم . با خودم شرط کردم اگر بیست سنت را پس دادید بیایم .  فردا خدمت می رسیم!

تمام وجودم دگرگون شد حالی شبیه غش به من دست داد . من مشغول خودم بودم در حالی که داشتم تمام اسلام را به بیست سنت می فروختم!!

  نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم شهریور 1390ساعت 16:26  توسط مهدی . پور ... شیرازی  | 

دوتا دختر که به خواهران منطقی معروف شده بودند . شبی باتفاق هم به منزل برمیگشتند که متوجه شدند مردی آنها را تعقیب میکند.

گفتند:  منطقی است که فکر کنیم او در صدد است به ما تجاوزکند. حالا چیکار کنیم؟

گفتند منطقی است که از هم جدا شویم، هر دوی ما را که نمیتواند تعقیب کند.
سپس از هم جدا شدند و یکی از خواهران منطقی سراسیمه خود را به خانه  رساند در حالیکه مردک بدنبال خواهر منطقی دیگر رفت

بعد از مدتی خواهر منطقی دوم هم به خانه رسید و گفت که مردک مزاحم به من نزدیک شد و من منطقی دیدم که دامن خودم را بالا بزنم !

اون یکی خواهر با تعجب  پرسید: او چی کار کرد ؟

 گفت : منطقی است او هم شلوار خود را پایین کشید !

 خب، بعدش چی شد؟

گفت خب، نتیجه منطقی این شد که من با دامن بالا زده خیلی سریع تر میتوانستم بدوم تا اون که شلوارش پایین بود و به این ترتیب تونستم از دستش در برم بیام اینجا...

  نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم مرداد 1390ساعت 16:28  توسط مهدی . پور ... شیرازی  | 
 

.
روی تابلو یکی از غذاخوری‌های بین‌راه  با خط درشت نوشته بود:
شما در این مکان غذا میل بفرمایید، ما پول آن را از نوه شما دریافت خواهیم کرد

راننده‌ اتومبیلش را فوراً پارک کرد و وارد شد و ناهار مفصلی سفارش داد و نوش‌جان کرد. بعد از خوردن غذا سرش را پایین انداخت که بیرون برود، ولی دید که خدمتگزار با صورتحسابی بلند بالا جلویش سبز شده .

با تعجب گفت:
ـ مگر شما ننوشته‌اید که پول غذا را از نوه من خواهید گرفت؟!
خدمتگزار با لبخند جواب داد:
ـ چرا قربان، ما پول غذای امروز شما را از نوه‌تان خواهیم گرفت، ولی این صورتحساب مال مرحوم پدربزرگ شماست

  نوشته شده در  سه شنبه نهم فروردین 1390ساعت 23:36  توسط مهدی . پور ... شیرازی  | 

 

مرد روستایی وپسرش روبروی آسانسور ایستاده و با تعجب به آن خیره شده بودند ،

پسر از پدر پرسید: این چیست ؟

پدر که تا بحال در عمرش آسانسور ندیده میگوید پسرم، من تا کنون چنین چیزی ندیدم، و نمیدانم چیست .
در همین موقع  زنی بسیار چاق و معلول را میبینند که با صندلی چرخدارش به آسانسورنزدیک شد و با انگشتش چیزی را روی دیوار فشار داد، و در نقره ای از هم جدا شد و زن خود را  وارد اطاقکی کردو در  بسته شد،

پدر و پسر ، هر دو چشمشان بشماره هائی بر بالای آسانسور افتاد که از یک شروع و بتدریج تا سی‌ رفت، هر دو خیلی‌ متعجب تماشا میکردند که ناگهان ، دیدند شماره‌ها بطور معکوس و بسرعت کم شدند تا دوباره به عدد یک رسید ،

در این وقت در نقره‌ای باز شد، و آنها حیرت زده دیدند، دختری جوان مو طلایی بسیار زیبا و ظریف ، با طنازی از آن اطاقک خارج شد.
پدر در حالی که نمیتوانست چشم از آن دختر بردارد، به آهستگی، به پسرش گفت : پسرم ، زود برو مادرت را بیار تا بفرستیمش توی این اتاقک!!!

  نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم اسفند 1389ساعت 0:28  توسط مهدی . پور ... شیرازی  | 
 

 

روزی یک زوج،بیست و پنجمین سالگرد ازداوجشان را جشن گرفتند.توی این مراسم سردبیرهای روزنامه  محلی حضور داشت .

سردبیر می پرسه: آقا واقعا باور کردنی نیست؟ یه همچین چیزی چطور ممکنه؟

شوهره میگه برای روشن کردن ذهن شما خاطره ای از  دوران ماه عسل رو براتون تعریف میکنم :

بعد از ازدواج برای ماه عسل به شمال رفتیم،اونجا برای اسب سواری هر دو،دو تا اسب مختلف انتخاب کردیم.اسبی که من انتخاب کرده بودم خیلی خوب و رام بود ولی اسب همسرم به نظر یه کم سرکش بود

.سر راهمون  اسب همسرم ناگهانی  همسرم رو از زین پایین انداخت. همسرم خودشو جمع و جور کرد و به پشت اسب زد و گفت :”این بار اولته” و دوباره سوار اسب شد و به راه افتاد.

بعد از  طی مسافتی دوباره همون اتفاق تکرار شد  این بار نیز همسرم  با آرامش به اسب نگاهی انداخت و گفت:”این دومین بارت” بعد بازم راه افتادیم .

تا اینکه اسب برای سومین بار همسرم رو زمین انداخت و همسرم اینبار با آرامش هفت تیرش را از کیف بیرون آورد و با آرامش به اسب شلیک کرد و اونو کشت.

سر همسرم داد کشیدم و گفتم :”چیکار کردی روانی؟ حیون بیچاره رو کشتی! دیونه شدی؟”

همسرم با آرامش نگاهی به من کرد و گفت:”این بار اولته”

  نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم اسفند 1389ساعت 19:54  توسط مهدی . پور ... شیرازی  | 
 

کارمندی نزد رییس خود میرود و میگوید : یعنی چی ؟ چرا شما این ماه دویست دلار کمتر از آن ماست

چیزی که توافق کرده بودیم به من پرداخت کردید.»

رئیس پاسخ می دهد: «می‌دانم، اما چرا ماه گذشته که 200 دلار بیشتر به تو پرداخت کردم هیچ شکایتی نکردی.»

کارمند با حاضر جوابی پاسخ می دهد: «درسته، من معمولا از اشتباه های موردی می گذرم اما وقتی تکرار می شود وظیفه خود می دانم به شما گزارش کنم.»

  نوشته شده در  شنبه چهاردهم اسفند 1389ساعت 21:39  توسط مهدی . پور ... شیرازی  | 
 

روزی از دانشمندی ریاضیدان  نظرش را درباره زن و مرد  پرسیدند.

جواب داد:
    
    اگر زن یا مرد دارای ( اخلاق) باشند پس مساوی هستند با عدد یک =1
     اگر دارای (زیبایی) هم باشند پس یک صفر جلوی عدد یک میگذاریم =10
    اگر (پول) هم داشته باشند دوتا صفر جلوی عدد یک میگذاریم =100
    اگر دارای (اصل و نصب) هم باشند پس سه تا صفر  جلوی عدد یک میگذاریم =1000
                                           
    ولی اگر زمانی عدد یک رفت (اخلاق) چیزی به جز صفر باقی نمی ماند و صفر هم به تنهایی هیچ نیست ، پس آن انسان هیچ ارزشی نخواهد داشت

  نوشته شده در  شنبه چهاردهم اسفند 1389ساعت 21:31  توسط مهدی . پور ... شیرازی  | 
 

 وقتی پیرمرد طمعکار متوجه شد کشاورز نمی تواند پول او را پس بدهد، پیشهاد یک معامله کرد و گفت اگر با دختر کشاورز ازدواج کند بدهی او را می بخشد

 دخترک از شنیدن این حرف به وحشت افتاد و پیرمرد کلاه بردار برای اینکه حسن نیت خود را نشان بدهد گفت : اصلا یک کاری می کنیم، من یک سنگریزه سفید و یک سنگریزه سیاه در کیسه ای خالی می اندازم، دختر تو باید با چشمان بسته یکی از این دو را بیرون بیاورد.

اگر سنگریزه سیاه را بیرون آورد باید همسر من بشود و بدهی بخشیده می شود و اگر سنگریزه سفید را بیرون آورد لازم نیست که با من ازدواج کند و بدهی نیز بخشیده می شود، اما اگر او حاضر به انجام این کار نشود باید پدر به زندان برود.

این گفت و گو در جلوی خانه کشاورز انجام شد و زمین آنجا پر از سنگریزه بود. در همین حین پیرمرد خم شد و دو سنگریزه برداشت. دختر که چشمان تیزبینی داشت متوجه شد او دو سنگریزه سیاه از زمین برداشت و داخل کیسه انداخت. ولی چیزی نگفت !

سپس پیرمرد از دخترک خواست که یکی از آنها را از کیسه بیرون بیاورد.


دخترک دست خود را به داخل کیسه برد و یکی از آن دو سنگریزه را برداشت و به سرعت و با ناشی بازی، بدون اینکه سنگریزه دیده بشود، وانمود کرد که از دستش  لغزیده و به زمین افتاده. پیدا کردن آن سنگریزه در بین انبوه سنگریزه های دیگر غیر ممکن بود.

در همین لحظه دخترک گفت : آه چقدر من دست و پا چلفتی هستم ! اما مهم نیست. اگر سنگریزه ای را که داخل کیسه است دربیاوریم معلوم می شود سنگریزه ای که از دست من افتاد چه رنگی بوده است... .

و چون سنگریزه ای که در کیسه بود سیاه بود، پس باید طبق قرار، آن سنگریزه سفید باشد. آن پیرمرد هم نتوانست به حیله گری خود اعتراف کند و شرطی را که گذاشته بود به اجبار پذیرفت و دختر نیز تظاهر کرد که از این نتیجه حیرت کرده است.

  نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم اسفند 1389ساعت 19:52  توسط مهدی . پور ... شیرازی  | 
 

مدیر مدرسه میگفت :پس از اینکه مادر یکی از دانش آموزان وارد دفتر مدرسه شد  و با اعتراض بیان کرد که چرا موضوعاتی را برای تحقیق به  بچه ها ارایه میدهید که هیچ منبعی جهت تحقیق و مطالعه برای آن وجود نداره؟ با تعجب از ایشان پرسیدم : کدام تحقیق ؟

مادر دانش  جواب داد : تحقیق در مورد "عمه عطار" !!! فرزندم میگه سر صف اعلام کرده اید که در باره عمه عطار !!! تحقیق بنوسید و جایزه بگیرید .

در حالیکه نمیتوانستم خنده خودم را کنترل و پنهان کنم گفتم خواهر عزیزم تحقیق در مورد "عمه عطار " نبوده بلکه در مورد" ائمه اطهار "بوده .

http://babajoonshirazi.blogfa.com/

  نوشته شده در  شنبه هفتم اسفند 1389ساعت 19:1  توسط مهدی . پور ... شیرازی  | 

دختر براي حل مسئله رفته بود پاي تخته؛ لبه ي چادرش روي زمين کشيده مي شد.

پسر چشمکي به دختر پشت سري انداخت وسرش را برگرداندو با نيشخندي گفت:                             

            بچه ها!به شریفی بسپریم که لازم نيست امروز کلاسو جارو کنه..

                                                                                    ( خنده ي کلاس )

دختر خيلي جدي و آرام برگشت و رو به پسر گفت:

                            پس کي مي خواد تو رو جمع کنه؟!

                                                (همان خنده ها (اما اينبار بلندتر!) )

http://cherknevic.blogfa.com/

  نوشته شده در  سه شنبه بیستم بهمن 1388ساعت 2:12  توسط مهدی . پور ... شیرازی  | 
 در رستوران محل دنجی را انتخاب کردم،فیله ماهی آزاد با کره، سالاد و آب پرتقال سفارش دادم. چون می خواستم از  فرصت استفاده کنم نوت بوکم را باز کردم  که صدایی از پشت سر مرا متوجه خود کرد: – پسرک گرسنه ای گفت :عمو… میشه کمی پول بهم بدی؟ – گفتم : نه کوچولو، پول زیادی همراهم نیست. 

گفت: فقط اونقدری که بتونم نون بخرم …گفتم: باشه خودم برات غذا  می خرم.   غذای پسرک را سفارش دادم. گارسون پرسید که اگر او مزاحم است ، بیرونش کنم. وجدانم مرا منع می کرد. گفتم نه مشکلی نیست. بذار بمونه. برایش نان و یک غذای خوش مزه بیارید.

 آنوقت پسرک روبروی من نشست. – گفت:عمو … چیکار می کنی؟ – ایمیل هام رو می خونم. –پرسید: ایمیل چیه؟ – گفتم: پیام ها و نامه های الکترونیکی که مردم از طریق اینترنت می فرستند.  ولی در یک دنیای مجازی. –

 دنیای مجازی یعنی چی عمو؟ تصمیم گرفتم جوابی ساده و خالی از ابهام بدهم تا بتوانم غذایم را با آسایش بخورم. – دنیا مجازی جائیه که در اون نمیشه چیزی رو لمس کرد. ولی هر چی که دوست داریم اونجا هست. رویاهامون رو اونجا ساختیم و شکل دنیا رو اونطوری که دوست داریم عوض کردیم. – چه عالی. دوستش دارم.. –

کوچولو فهمیدی مجازی چیه؟ – آره عمو. من توی همین دنیای م ازی زندگی می کنم. – مگه تو کامپیوتر داری؟ – نه ولی دنیای منم مثل اونه … مجازی: مادرم تمام روز از خونه بیرونه.. دیر برمی گرده و اغلب اونو نمی بینیم. وقتی برادر کوچیکم از گرسنگی گریه می کنه، آب رو به جای سوپ با هم می خوریم خواهر بزرگترم هر روز میره بیرون. میگن تن فروشی میکنه اما من نمی فهمم چون وقتی برمی گرده می بینم که هنوزم هم بدن داره.

 پدرم سالهاست که زندانه و من همیشه پیش خودم همۀ خانواده رو توی خونه دور هم تصور می کنم. یه عالمه غذا، یه عالمه اسباب بازی و من به مدرسه میرم تا یه روز دکتر بزرگی بشم. – مگه مجازی همین نیست عمو؟!

 .

http://rex2000.blogfa.com/

  نوشته شده در  پنجشنبه هشتم بهمن 1388ساعت 16:6  توسط مهدی . پور ... شیرازی  | 
چوپانی گله را به صحرا برد به درخت گردوی تنومندی رسید.
از آن بالا رفت و به چیدن گردو مشغول شد که ناگهان گردباد سختی در گرفت، خواست فرود آید، ترسید.
باد شاخه‌ای را که چوپان روی آن بود به این طرف و آن طرف می برد.
دید نزدیک است که بیفتد و دست و پایش بشکند.
مستاصل شد...
از دور بقعه امامزاده‌ای را دید و گفت: «ای امام زاده گله ام نذر تو، از درخت سالم پایین بیایم«.
قدری باد ساکت شد و چوپان به شاخه قوی تری دست زد و جای پایی پیدا کرده و خود را محکم گرفت
گفت: ای امام زاده خدا راضی نمی شود که زن و بچه من بیچاره از تنگی و خواری بمیرند و تو همه گله را صاحب شوی.
نصف گله را به تو می‌دهم و نصفی هم برای خودم....
قدری پایین‌تر آمد.
وقتی که نزدیک تنه درخت رسید گفت: «ای امام‌زاده نصف گله را چطور نگهداری می‌کنی؟»
آن‌ها را خودم نگهداری می‌کنم در عوض کشک و پشم نصف گله را به تو می‌دهم.
وقتی کمی پایین‌تر آمد گفت: «بالاخره چوپان هم که بی‌مزد نمی شود کشکش مال تو، پشمش مال من به عنوان دستمزد»
وقتی باقی تنه را سُرخورد و پایش به زمین رسید نگاهی به گنبد امامزاده انداخت و گفت: «مرد حسابی چه کشکی چه پشمی؟»
ما از هول خودمان یک غلطی کردیم، غلط زیادی که جریمه ندارد ! «برگرفته از داستان کوچه اثر شاملو»
  نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم آذر 1388ساعت 18:52  توسط مهدی . پور ... شیرازی  | 

منشي حاضر جواب

يك روز صبح رييس بدون اينكه متوجه باشد زيپ شلوارش را بالا نكشيده وارد شركت شد.
خانم منشي بلافاصله بلند شد و گفت: ببخشيد رييس، آيا شما وقتي منزل را ترك كرديد درب گاراژ را بستيد؟
رييس كه متوجه منظور منشي نشده بود به دفترش رفت و بعد از چند دقيقه متوجه موضوع شد و زيپ شلوارش را بالا كشيد و به ياد جمله طعنه آميز خانم منشي افتاد.
سپس به بهانه يك فنجان قهوه، خانم منشي را به دفترش كشاند و پرسيد:
وقتي شما ديديد كه درب گاراژ باز است آيا جگوار من را هم كه آنجا پارك شده بود ديديد؟
خانم منشي لبخندي زد و گفت: نه قربان نديدم. تنها چيزي كه ديدم يك ميني كوپر با 2 تا لاستيك كهنه بود

  نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم آذر 1388ساعت 11:31  توسط مهدی . پور ... شیرازی  | 
کودکی شرور  به مادرش گفت: من واسه تولدم دوچرخه می خوام.
. مامانش بهش گفت، برو تو اتاق خودت و یه نامه برای خدا بنویس و ازش بخواه به خاطر کارای خوبی که انجام دادی بهت یه دوچرخه بده!

نامه شماره یک   :سلام خدای عزیز
اسم من بابی هست. من یک پسر خیلی خوبی بودم و حالا ازت می خوام که یه دوچرخه بهم بدی.
دوستار تو بابی
- بابی کمی فکر کرد و دید که این نامه چون دروغه کارساز نیست و دوچرخه ای گیرش نمی یاد. برا همین نامه رو پاره کرد.

نامه شماره دو :  سلام خدا اسم من بابیه و من همیشه سعی کردم که پسر خوبی باشم. لطفاً واسه تولدم یه دوچرخه بهم بده.
- اما بابی یه کمی فکر کرد و دید که این نامه هم جواب نمی ده واسه همین پارش کرد.

نامه شماره سه : سلام خدا اسم من بابی هست. درسته که من بچه خوبی نبودم ولی اگه واسه تولدم یه دوچرخه بهم بدی قول می دم که بچه خوبی باشم.

- بابی کمی فکر کرد و با خودش گفت که شاید این نامه هم جواب نده. واسه همین پارش کرد. تو فکر فرو رفت. رفت به مامانش گفت که می خوام برم کلیسا. مامانش دید که کلکش کار ساز بوده، بهش گفت خوب برو ولی قبل از شام خونه باش.

بابی رفت کلیسا. یکمی نشست وقتی دید هیچ کسی اونجا نیست، پرید و مجسمه مادر مقدس رو کش رفت(دزدید) و از کلیسا فرار کرد. بعدش مستقیم رفت تو اتاقش و نامه جدیدش رو نوشت.

نامه شماره چهار : سلام خدا مامانت پیش منه. اگه می خواییش واسه تولدم یه دوچرخه بهم بده.
  نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم آذر 1388ساعت 11:30  توسط مهدی . پور ... شیرازی  | 
 

یك خانم روسی و یك آقای آمریکایی با هم ازدواج كردند و زندگی شادی را در سانفرانسیسکو آغاز كردند .

طفلكی خانم ، زبان انگلیسی بلد نبود اما شوهرش می توانست با زبان روسی با او  ارتباط برقرار كند. 
یك روز او تنهایی برای خرید ران مرغ به مغازه رفت.اما نمی دانست ران مرغ به زبان انگلیسی چه می شود .

برای همین اول دست هایش را از دو طرف مانند بال مرغ بالا و پایین كرد و صدای مرغ درآورد. بعد پایش را بالا آورد و با انگشت رانش را به قصاب نشان داد . قصاب متوجه منظور او شد و به او ران مرغ داد.
روز بعد او می خواست سینه مرغ بخرد. بازهم او نمی دانست كه سینه مرغ به انگلیسی چه می شود. دوباره با دست هایش مانند مرغ بال بال زد و صدای مرغ درآورد. بعد دگمه های پالتو اش را باز كرد و به سینه خودش اشاره كرد . قصاب متوجه منظور او شد و به او سینه مرغ داد.
روز سوم خانم ، طفلك می خواست سوسیس بخرد.  شوهرش را به همراه خودش به فروشگاه برد............
..
فکر بد نکنید !!! حواستون كجاست ؟
شوهرش انگلیسی صحبت می كرد

  نوشته شده در  یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 22:9  توسط مهدی . پور ... شیرازی  | 

چاک از يک مزرعه‌دار در تکزاس يک الاغ خريد به قيمت ۱۰۰ دلار. قرار شد که مزرعه‌دار الاغ را روز بعد تحويل بدهد. اما روز بعد مزرعه‌دار سراغ چاک آمد و گفت: «متأسفم جوون. خبر بدي برات دارم. الاغه مرد.»
چاک جواب داد: «ايرادي نداره. همون پولم رو پس بده.»
مزرعه‌دار گفت: «نمي‌شه. آخه همه پول رو خرج کردم.»
چاک گفت: «باشه. پس همون الاغ مرده رو بهم بده.»
مزرعه‌دار گفت: «مي‌خواي باهاش چي کار کني؟»
چاک گفت: «مي‌خوام باهاش قرعه‌کشي برگزار کنم.»
مزرعه‌دار گفت: «نمي‌شه که يه الاغ مرده رو به قرعه‌کشي گذاشت!»
چاک گفت: «معلومه که مي‌تونم. حالا ببين. فقط به کسي نمي‌گم که الاغ مرده است.»
يک ماه بعد مزرعه‌دار چاک رو ديد و پرسيد: «از اون الاغ مرده چه خبر؟»
چاک گفت: «به قرعه‌کشي گذاشتمش. ۵۰۰ تا بليت ۲ دلاري فروختم و ۸۹۸ دلار سود کردم.»
مزرعه‌دار پرسيد: «هيچ کس هم شکايتي نکرد؟»
چاک گفت: «فقط هموني که الاغ رو برده بود. من هم ۲ دلارش رو پس دادم.»

omid_395۳

  نوشته شده در  یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 21:39  توسط مهدی . پور ... شیرازی  | 

 

 از روان‌پزشک پرسیدم: شما چطور می‌فهمید که یک بیمار روانى است و به بسترى شدن در بیمارستان نیاز دارد  ؟
روان‌پزشک گفت: ما وان حمام را پر از آب می‌کنیم و یک قاشق چایخورى، یک فنجان و یک سطل جلوى بیمار می‌گذاریم و از او می‌خواهیم که وان را خالى کند .

  گفتم: آهان! فهمیدم. آدم عادى باید سطل را بردارد چون بزرگ‌تر است.

روان‌پزشک گفت: نه! آدم عادى در پوش زیرآب وان را بر می‌دارد.

http://bloody-saman.blogfa.com/

  نوشته شده در  چهارشنبه دهم تیر 1388ساعت 7:33  توسط مهدی . پور ... شیرازی  | 
چرا شما رو عاصم جورابی صدا می‌کنن؟ جواب داد: چون بدبختی من از یه جفت جوراب شروع شد. و بعد داستان زندگی اش را برایم تعریف کرد:

وقتی خواستم زن بگیرم با خودم گفتم باید دختری از خانواده طبقه پایین بگیرم که با دارو ندارم بسازه و توقع زیادی نداشته باشه. واسه همین یه دختر بیست و یک ساله به اسم صباحت انتخاب کردم. جهیزیه نداشت. باباش یک کارمند ساده بود. چهره چندان جذابی هم نداشت و من به خاطر انتخابم خوشحال بودم . صباحت زن زندگی بود . بهش می‌گفتم امشب بریم رستوران؟ می‌گفت نه چرا پول خرج کنیم؟ می‌گفتم: صباحت جان لباس بخرم؟ می‌گفت: مگه شخصیت آدم به لباسه؟

تا اینکه براش به زور یه جفت جوراب خوشگل خریدم. دو ماه گذشت اما همسرم جوراب نو رو نپوشید. یه‌روز گفتم عزیزم چرا جوراب تازه‌ات رو نمی‌پوشی؟ با خجالت جواب داد: آخه این جورابا با کفشای کهنه‌ام جور در نمیاد! به زور بردمش بیرون و براش یه جفت کفش نو خریدم. فرداش که می خواستیم بریم مهمونی باز کفش و جوراب رو نپوشید. بهش گفتم چرا تو کفش و جورابتو گذاشتی توی صندوق و نمی‌پوشی؟ جواب داد: آخه لباسام با کفش و جورابم جور در نمیاد! همون‌روز یک دست لباس براش گرفتم. اما همسرم باز نپوشید. دلیلش هم این بود: این لباسا با بلوز کهنه جور در نمیان!

رفتم دوتا بلوز خوب هم خریدم.. ایندفعه روسری خواست. روسری رو که خریدم . دیگه چیزی کم و کسر نداشت اما این تازه اول کار بود! چون جوراباش کهنه شدن و پیرهنش هم از مد افتاد و از اول شروع کردم به خریدن کم و کسری‌های خانوم! تا اینکه یه‌روز دیدم اخماش رفته تو هم. پرسیدم چته؟ گفت این موها با لباسام جور نیست. قرار شد هفته‌ای یه بار بره آرایشگاه. بعد از مدتی دیدم صباحت به فکر رفته. بهم گفت: اسباب و اثاثیه خونه قدیمی شده و با خودمون جور درنمیاد. عوض کردن اثاثیه خونه ساده نبود اما به خاطر همسر کم توقعم عوضش کردم. مبل و پرده و میز ناهارخوری و خلاصه همه اثاثیه خونه عوض شد. صباحت توی خونه باباش رادیو هم ندیده بود اما توی خونه من شب‌ها تلویزیون می‌دید!

چند روز بعد از قدیمی بودن خونه و کثیفی محله حرف زد. یک آپارتمان شیک تو یکی از خیابونای بالاشهر گرفتم. اما این بار اثاثیه با آپارتمان جدید جور نبود! دوباره اثاثیه رو عوض کردم. بعد از دو سه ماه دیدم صباحت باز اخم کرده. پرسیدم دیگه چرا ناراحتی؟ طبق معمول روش نمی‌شد  بگه اما یه جورایی فهموند که ماشین می‌خواد! با کلی قرض و قوله یه ماشین هم واسه خانوم خریدم. حالا دیگه با اون دختری که زمانی زن ایده‌ال من بود نمی‌شد حرف هم زد! از همه خوشگلا خوشگل‌تر بود! کارش شده‌بود استخر و سینما و آرایشگاه و پارتی! دختری که تو خونه باباش آب هم گیر نمیاورد تو خونه من ویسکی می‌خورد. مدام زیر لب می‌گفت: آدم باید همه چیزش با هم متناسب باشه!

اوایل نمی‌دونستم منظورش چیه چون کم و کسری نداشت. خونه، زندگی، ماشین، اثاثیه و بقیه چیزا رو که داشت. اما بعد از مدتی فهمیدم چیزی که در زندگی صباحت خانوم کهنه شده و با بقیه چیزا جور درنمیاد خودم هستم! مجبور شدم طلاقش بدم. خانه و ماشین و اثاثیه و هرچی که داشتم با خودش برد. تنها چیزی که برام موند همین لقب عاصم جورابی بود! یه جفت جوراب باعث شد که همه چی بهم بخوره. کاش دستم می‌شکست و براش جوراب نمی‌گرفتم!

pournejad_reza@yahoo.com

  نوشته شده در  شنبه پنجم اردیبهشت 1388ساعت 13:21  توسط مهدی . پور ... شیرازی  | 
 

لباس های کثیف!

زن و مرد جوانی به محله جدیدی اسبا‌ب‌کشی کردند. روز بعد ضمن صرف صبحانه، زن متوجه شد که همسایه آپارتمان  روبرویی درحال آویزان کردن رخت‌های شسته است و گفت:
«لباسها چندان تمیز نیست. انگار نمیداند چطور لباس بشوید. احتمالآ باید پودر لباس‌شویی بهتری بخرد.»
همسرش نگاهی کرد اما چیزی نگفت.
هربار که زن همسایه لباس‌های شسته‌اش را برای خشک شدن آویزان می‌کرد زن جوان همان حرف را تکرار می‌کرد

 تا اینکه حدود یک ماه بعد، روزی از دیدن لباس‌های تمیز روی بند رخت تعجب کرد و به همسرش گفت:
«همسایه آپارتمان روبرویی یاد گرفته چطور لباس بشوید. مانده‌ام که چه کسی درست لباس شستن را یادش داده!»
مرد پاسخ داد: «عزیزم لباس های شسته شده آنها از قبل هم تمیز بودند شیشه پنجره ما کثیف بودند من  امروز صبح زود بیدار شدم و پنجره‌هایمان را تمیز کردم!»

 
زندگی هم همینطور است. وقتی که رفتار دیگران را مشاهده می‌کنیم، آنچه می‌بینیم به درجه شفافیت پنجره‌ای که از آن مشغول نگاه کردن هستیم بستگی دارد. قبل از هرگونه انتقادی، بد نیست توجه کنیم به اینکه خود در آن لحظه چه ذهنیتی داریم و از خودمان بپرسیم آیا آمادگی آن را داریم که به‌جای قضاوت کردن فردی که می‌بینیم درپی دیدن جنبه‌های مثبت او باشیم؟

  نوشته شده در  چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388ساعت 16:35  توسط مهدی . پور ... شیرازی  | 
 

ببخشید نشناختمت!

خانم میان سالی سکته قلبی کرد و سریعاً به بیمارستان منتقل شد. وقتی زیر تیغ جراح بود عملاً مرگ را تجربه کرد. زمانیکه بی هوش بود فرشته ای را دید. از فرشته پرسید: آیا زمان مردنم فرا رسیده است؟ فرشته پاسخ داد: نه، تو ۴۳ سال و ۲ ماه و ۸ روز دیگر فرصت خواهی شد. بعد از به هوش آمدن برای بهبود کامل خانم تصمیم گرفت که در بیمارستان باقی بماند. چون به زندگی بیشتر امیدوار بود، چند عمل زیبایی انجام داد. جراحی پلاستیک، لیپساکشن، جراحی بینی، جراحی ابرو و … او حتی رنگ موی خود را تغییر داد. خلاصه از یک خانم میان سال به یک خانم جوان تبدیل شد! بعد از آخرین جراحی او از بیمارستان مرخص شد. وقتی برای عریمت به خانه داشت از خیابان عبور می کرد، با یک آمبولانس تصادف کرد و مرد!!! وقتی با فرشته مرگ روبرو شد بهش گفت: من فکر کردم که گفتی ۴۰ سال و اندی بعد مرگ من فرا می رسه؟ چرا من رو از جلوی آمبولانس نکشیدی کنار؟ چرا من مردم؟
فرشته پاسخ داد؛ ببخشید، چون قیافه ات تغییر کرده وقتی داشتی از خیابون رد می شدی نشناختمت!

  نوشته شده در  چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388ساعت 16:27  توسط مهدی . پور ... شیرازی  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM