داستان ها و قصه های کوتاه |
پسر کوچکی وارد داروخانه شد، کارتن جوش شیرنی را به سمت تلفن هل داد. بر روی کارتن رفت تا دستش به دکمههای تلفن برسد و شروع کرد به گرفتن شمارهای هفت رقمی. مسئول داروخانه متوجه پسر بود و به مکالماتش گوش داد.
پسرک پرسید،" خانم، میتوانم خواهش کنم کوتاه کردن چمنها را به من بسپارید؟" زن پاسخ داد، کسی هست که این کار را برایم انجام میدهد."
پسرک گفت:"خانم، من این کار را نصف قیمتی که او میگیرد انجام خواهم داد". زن در جوابش گفت که از کار این فرد کاملا راضی است.
پسرک بیشتر اصرار کرد و پیشنهاد داد،" خانم، من پیادهرو و جدول جلوی خانه را هم برایتان جارو میکنم، در این صورت شما در یکشنبه زیباترین چمن را در کل شهر خواهید داشت." مجددا زن پاسخش منفی بود".
پسرک در حالی که لبخندی بر لب داشت، گوشی را گذاشت. مسئول داروخانه که به صحبت های او گوش داده بود به سمتش رفت و گفت: "پسر...از رفتارت خوشم میاد؛ به خاطر اینکه روحیه خاص و خوبی داری دوست دارم کاری بهت بدم"
پسر جوان جواب داد،" نه ممنون، من فقط داشتم عملکردم رو میسنجیدم، من همون کسی هستم که برای این خانوم کار میکنه
viski_601@yahoo. com
در زمان سلطنت خسرو پرويز بين ايران و روم جنگ شد . در اين جنگ ايرانيان پيروز شدند و قسطنطنيه كه پايتخت روم بود، به محاصره ارتش ايران در آمد و سقوط آن نزديك شد.
مردم روم فردي را به نام هرقل به پادشاهي برگزيدند.
هرقل چون پايتخت را در خطر ميديد، دستور داد كه خزائن جواهرت روم را در چهار كشتـي بزرگ بگذارند تا از راه دريا به اسكندريه منتقل سازند و چنانچه پايتخت سقوط کرد، گنجينه روم به دست ايرانيان نيفتد.
اين كار را هم كردند. ولي كشتي ها هنوز مقدار زيادي در مديترانه نرفته بودند كه ناگهان باد مخالف وزيد و چون كشتي ها در آن زمان با باد حركت ميكردند، هرچه ملاحان تلاش كردند، نتوانستند كشتي ها را به سمت اسكندريه حركت دهند و كشتيها به سمت ساحل شرقي مديترانه كه در تصرف ايرانيان بود، به حرکت در آمد.
ايرانيان خوشحال شدند و خزائن را به تيسفون پايتخت ساساني فرستادند.
خسروپرويز خوشحال شد و چون اين گنج در اثر تغيير مسير باد به دست ايرانيان افتاده بود، خسروپرويز آن را «گنج باد آورده»نام نهاد. از آن روز به بعد هرگاه ثروت و مالي بدون زحمت نصيب كسي شود، آن را بادآورده ميگويند.
|
|
جد خالد قسري زني را بوسيد، زن به پيامبر(صلي الله عليه و آله و سلم) شكايت كرد، حضرت او را احضار كردند، او به كار خود اعتراف كرد و گفت اگر او هم مي خواهد قصاص كند و مرا ببوسد من آماده ام، پيامبر(صلي الله عليه و آله و سلم) و اصحاب آن حضرت تبسم نمودند و فرمودند ديگر اين كار را نكن. گفت نه، به خدا قسم ديگر نمي كنم. پيامبر از او گذشتند
اشك توي چشماش جمع شده بود. با بي تابي دستي به ريش جوگندميش كشيد و انگشتاشو روانه پاك كردن قطره هاي اشكش كرد.
- بابايي كي؟ خيلي وقته نه؟ پس چرا به من نگفتي؟ چطور دلت اومد؟ مي دوني با اين نگفتنت كاري كردي از خودم بدم بياد؟ يعني تا اين حد احساس دوري و غريبگي با من مي كني؟ يعني اينقدر من بدم؟! بابايي يه چيزي بگو.... دارم از دلتنگي خفه مي شم... واي خداي من! خدا خدا خدا! مي خواي با من چيكار كني؟ چرا نمي ذاري آروم بگيرم؟ چرا داغمو تازه مي كني؟ اي خدا!...
- بابا تو رو خدا بيتابي نكن. حالا مگه چي شده؟
- چي شده؟ اتفاق به اين بزرگي افتاده اونوقت ميگي چي شده؟! پايههاي آرامش و آسودگي زندگيم داغون شده اونوقت مي گي چي شده؟! چرا آخه چرا؟ مگه قحط دختر بود؟ از اين به بعد من ديگه زندگيم جهنمه.
- تو رو جون هر كي دوستش داري موضوع رو بزرگش نكن بابا؛ من عاشق شدم اونوقت پايه هاي آرامش شما داغون شده؟ به حق چيزاي نديده و نشنيده! عاشق شدن من چه ارتباطي به آرامش شما داره آخه؟
- حرف نزن! اتفاقاً عاشق شدن جنابعالي ارتباط مستقيم با آرامش من داره. تو نمي فهمي! تو خامي! تو نمي دوني! مامان اين دختر اگه پاش توي خونه ما باز بشه من بدبخت مي شم؛ نمي خوام پاي مادر اين دختره توي خونم باز شه
- خوب بگين چي شده؟ چرا همش دارين....
- همش دارم چي؟ تو بيجا كردي...
- بيجا كردم عاشق شدم؟! مگه دست خودم بود؟ چرا شما اينقدر بي انصافي مي كنين. مگه مامان اون بيچاره چه هيزم تري به شما فروخته؟...
- بسه ديگه! بي انصاف تويي كه رفتي صاف روي دختري دست گذاشتي و عاشقش شدي كه يه روزي من عاشق مامانش بودم...
يك داستان عجيب از وبلاگ ستاره کویر
اتومبيل مردي كه به تنهايي سفر مي كرد در نزديكي صومعه ای خراب شد. مرد به سمت صومعه حركت كرد و به رئيس صومعه گفت : «ماشين من خراب شده. آيا مي توانم شب را اينجا بمانم؟ »
رئيس صومعه بلافاصله او را به صومعه دعوت كرد.. شب به او شام دادند و حتي ماشين او را تعمير كردند. شب هنگام وقتي مرد مي خواست بخوابد صداي عجيبي شنيد. صداي كه تا قبل از آن هرگز نشنيده بود .. صبح فردا از راهبان صومعه پرسيد كه صداي ديشب چه بوده اما آنها به وي گفتند :« ما نمي توانيم اين را به تو بگوييم . چون تو يك راهب نيستي»
مرد با نا اميدي از آنها تشكر كرد و آنجا را ترك كرد.
چند سال بعد ماشين همان مرد بازهم در مقابل همان صومعه خراب شد .
راهبان صومعه بازهم ...
شاه عباس از وزير خود پرسيد: "امسال اوضاع اقتصادي كشور چگونه است؟"
وزير گفت: "الحمدالله به گونه اي است كه تمام پينه دوزان توانستند به زيارت كعبه روند!"
شاه عباس گفت: "نادان! اگر اوضاع مالي مردم خوب بود مي بايست كفاشان به مكه مي رفتند نه
پينهدوزان، چون مردم نمي توانند كفش بخرند ناچارند به پینه دوز مراجعه تا کفش خود را تعمير کنند ،
بررسي كن و علت آن را پيدا نما تا كار را اصلاح كنيم."
مردی در حال عبادت با خدا گفت: خداوندا چند سوال دارم آیا به سوالات من پاسخ می دهی؟
مرد صدایی شنید که می گوید : بپرس بنده ی من .
مرد گفت : خداوندا یک میلیارد سال برای شما چگونه است؟
خداوند پاسخ داد : یک میلیارد سال برای من برابر است با یک ثانیه
مرد گفت : یک میلیارد تومان برای شما چقدر است ؟
خداوند پاسخ داد : یک میلیارد تومان برای من برابر است با یک ریال.
مرد گفت :خداوندا می توانم یک ریال از شما درخواست کنم؟
خداوند پاسخ داد : بله ... حتما ... اما باید یک لحظه صبر کنی
کنار خیابون ایستاده بودم که دیدم یه عقب مانده ذهنی که اب دهنش کش اومده بود و ظاهر نامناسب و کثیفی داشت به هر کسی که میرسه با زبون بی زبونی ازش میخواد دگمه بالای پیراهنش رو ببنده ! اما چون ظاهرخوب و تمیزی نداشت همه ازش اکراه داشتن و فرار میکردن !
دو سه تا سرهنگ راهنمایی و رانندگی با چند تا مامور وسط چهار راه ایستاده بودن و داشتند صحبت میکردند ! یکی از اونها معلوم بود نسبت به بقیه از لحاظ درجه ارجحیت داره چون خیلی بهش احترام میذاشتن ! این عقب مونده ذهنی رفت وسط خیابون و به اونها نزدیک شد و از همون سرهنگی که اشاره کردم خواست که دگمه اش رو ببنده ! سرهنگ بیسیم دستش رو به یکی از همکارانش داد و با دقت دگمه پیراهن اون معلول ذهنی رو بست و بعد از پایان کارش وسط خیابان و جلوی اونهمه همکار و مردم به اون عقب مونده ذهنی سلام نظامی داد و ادای احترام کرد ! اون عقب مونده ذهنی که اصلا توقع اینکار رو نداشت خندید و اون هم به روش خودش سلام داد و بطرف پیاده رو اومد … لبخند و احساس غروری که توی چهره اش بود رو هیچوقت فراموش نمیکنم
!بعد از این قضیه با خودم گفتم کاش اسم و مشخصات اون سرهنگ رو یاد داشت میکردم تا با نام بردن ازش تقدیر کنم ! اما احساس کردم اگر فقط بعنوان یک انسان ازش یاد کنم شایسته تر باشه ! این کار جناب سرهنگ باعث شد اشک توی چشمام جمع بشه و امیدوار بشم که هنوز انسانهایی با روح بزرگ وجود دارند ! ….. زنده باشی جناب سرهنگ
!پنج آدمخوار به عنوان برنامه نويس در يك شرکت خدمات کامپيوتري استخدام شدند .
هنگام مراسم خوشامدگويي رئيس شرکت گفت: "شما همه جزو تيم ما هستيد. شما
اينجا حقوق خوبي مي گيريد و ميتوانيد به غذاخوري شرکت رفته و هر مقدار غذا که
دوست داشتيد بخوريد. بنابراين فكر کارکنان ديگر را از سر خود بيرون کنيد.
" آدمخوارها قول دادند که با کارکنان شرکت کاري نداشته باشند .
چهار هفته بعد رئيس شرکت به آنها سر زد و گفت: "مي دانم که شما خيلي سخت کار
ميکنيد. من از همه شما راضي هستم. امّا يكي از نظافت چي هاي ما ناپديد شده
است. کسي از شما ميداند که چه اتفاقي براي او افتاده است؟
" آدمخوارها اظهار بي اطلاعي کردند."
بعد از اينكه رئيس شرکت رفت ، رهبر آدمخوارها از بقيه پرسيد:
"کدوم يك از شما نادونا اون نظافت چي رو خورده ؟ "
يكي از آدمخوارها با اکراه دستش را بالا آورد. رهبر آدمخوارها گفت: "اي احمق !طي اين
چهار هفته ما مديران، مسئولان و مديران پروژه ها را خورديم و هيچ کس چيزي نفهميد و
حالا تو اون آقا را خوردي و رئيس متوجه شد!
از اين به بعد لطفاً افرادي را که کار ميکنند نخوريد
آرامش
پادشاهی جایزه بزرگی برای هنرمندی گذاشت که بتواند به بهترین شکل ، آرامش را تصویر کند. نقاشان بسیاری آثار خود را به قصر فرستادند.
آن تابلو ها ، تصاویری بودند از جنگل به هنگام غروب ، رودهای آرام ، کودکانی که در خاک می دویدند ، رنگین کمان در آسمان ، و قطرات شبنم بر گلبرگ گل سرخ.
پادشاه تمام تابلو ها را بررسی کرد ، اما سرانجام فقط دو اثر را انتخاب کرد.
اولی ، تصویر دریاچهء آرامی بود که کوههای عظیم و آسمان آبی را در خود منعکس کرده بود. در جای جایش می شد ابرهای کوچک و سفید را دید ، و اگر دقیق نگاه می کردند ، در گوشه ء چپ دریاچه ، خانه ء کوچکی قرار داشت ، پنجره اش باز بود ، دود از دودکش آن بر می خواست ، که نشان می داد شام گرم و نرمی آماده است.
تصویر دوم هم کوهها را نمایش می داد . اما کوهها ناهموار بود ، قله ها تیز و دندانه ای بود. آسمان بالای کوهها بطور بیرحمانه ای تاریک بود ، و ابرها آبستن آذرخش ، تگرگ و باران سیل آسا بود.
این تابلو هیچ با تابلو های دیگری که برای مسابقه فرستاده بودند ، هماهنگی نداشت. اما وقتی آدم با دقت به تابلو نگاه می کرد ، در بریدگی صخره ای شوم ، جوجه پرنده ای را می دید . آنجا ، در میان غرش وحشیانه ء طوفان ، جوجه ء گنجشکی ، آرام نشسته بود.
پادشاه درباریان را جمع کرد و اعلام کرد که برنده ء جایزه ء بهترین تصویر آرامش ، تابلو دوم است.بعد توضیح داد :
" آرامش آن چیزی نیست که در مکانی بی سر و صدا ، بی مشکل ، بی کار سخت یافت می شود ، چیزی است که می گذارد در میان شرایط سخت ، آرامش در قلب ما حفظ شود.این تنها معنای حقیقی آرامش است."
یك نجار مسن به كارفرمایش گفت كه می خواهد بازنشسته شودتا خانه ای برای خود بسازد و در كنار همسر و نوه هایش دوران پیری را به خوشی سپری كند.
كار فرما از اینكه كارگر خویش را از دست می داد، ناراحت بود ولی نجار خسته بود و به استراحت نیاز داشت. كارفرما پذیرفت اما از نجار خواست تا قبل از رفتن خانه ای دیگر بسازد و بعد بازنشسته شود.
نجار قبول كرد ولی دیگر دل به كار نمی بست، چون خسته و بی حوصله بود. چوبهای خوب ونامرغوب را تفکیک نمی کرد و كارش را از سر سری انجام داد.
ساخت خانه تمام شد وقتی كارفرما برای دیدن خانه آمد، كلید خانه را به نجار داد و گفت: این خانه هدیه من به شماست، بابت زحماتی كه در طول این سالها برایم كشیده اید.
نجار وا رفت، او در تمام این مدت در حال ساختن خانه ای برای خودش بود و نمی دانست بنابراین حالا مجبور بود در خانه ای زندگی كند كه اصلا خوب ساخته نشده بود
مرد روستائی سخت مریض شد و خیال میکرد که بزودی میمیرد . . . . لذا رو به زنش کرده و گفت : این آخر عمری از تو یک خواهشی دارم و آن اینست که اگر من مردم تو با همسایه سمت چپی ازدواج بکن !!
زن گفت : آخر چرا چنین حرفی میزنی ؟ اول اینکه من دعا میکنم خدا به تو شفا بدهد ، بعد آن چرا با همسایه دست چپی ؟ مگر او از همسایه دست راستی چه چیزی اضافه دارد ؟
مرد روستائی گفت : عزیزم مسئله همینجا ست دیگر ،
همسایه دست راستی بسیار مرد محترم و مومنی است ،
ولی همسایه دست چپی سال پیش یک گاو ماده مریض به من فروخت و سر من کلاه گذاشت ، حال میخواهم
با این کار من هم تلافی بکنم !!!
آينه و پنجره هر دو از يك ماده ي اوليه ساخته شده اند،به نام شيشه. اما در آينه لايه ي نازكي از نقره در پشت شيشه قرار گرفته به همین دلیل در آن چيزي جز شخص خودت را نمي بيني.
اين دو شيئ شيشه اي را با هم مقايسه كن. وقتي شيشه فقير باشد،یعنی نقره در پشت آن قرار نگرقته باشد ديگران را مي بيند و به آنها احساس محبت ميكند. اما وقتي از نقره (يعني ثروت) پوشيده ميشود، تنها خودش را مي بيند.
تنها وقتي ارزش داري كه شجاع باشي و آن پوشش نقره اي را از جلو چشمهايت برداري تا بار ديگر بتواني ديگران را ببيني و دوستشان بداري."
يکی از مديران آمريکايی که مدتی برای يک دوره آموزشی به ژاپن رفته بود ، تعريف کرده است که روزی از خيابانی که چند ماشين در دو طرف آن پارک شده بود می گذشتم رفتار جوانکی نظرم را جلب کرد . او با جديت وحرارتی خاص مشغول تميز کردن يک ماشين بود ،
بی اختيار ايستادم . مشاهده فردی که اين چنين در حفظ و تميزی ماشين خود می کوشد مرا مجذوب کرده بود . مرد جوان پس از تميز کردن ماشين و تنظيم آيينه های بغل ، راهش را گرفت و رفت و چند متر آن طرفتر در ايستگاه اتوبوس منتظر اتوبوس ايستاد .
رفتار وی گيجم کرد . به او نزديک شدم و پرسيدم مگر آن ماشينی را که تميز کرديد متعلق به شما نبود ؟ نگاهی به من انداخت و با لبخندی گفت :نه اما من کارگر کارخانه ای هستم که آن ماشين از توليدات آن کارخانه است . دلم نمی خواهد اتومبيلی را که ما ساخته ايم کثيف و نامرتب جلوه کند .
| كلاغ گرسنه | |
|
تابلوي زيبا
شخصي كه ادعا مي كرد نقاش ماهري است ، پول كلاني از مردم گرفت كه نقاشي زيبايي از طبيعت ارائه كند. بعد از مدتي، يك تكه پارچه سفيد را قاب كرده و به ديوار چسباند. از او پرسيدند اين چيست؟
او پاسخ داد: در اين تابلو، چمنزار سرسبز و زيبايي ديده مي شود كه در آن يك شير در حال تعقيب كردن چند گورخر است!
مردم كه تعجب كرده بودند گفتند: اما روي اين پارچه سفيد كه اثري از چمنزار، شير و گورخر ديده نمي شود.
او با قيافه حق به جانبي گفت: البته كه ديده نميشود. چونكه گورخر فرار كرده و شير هم در تعقيب او از صحنه خارج شده و چمنزار هم در جريان اين تعقيب و گريز، زير دست و پاله شده و از بين رفته است!!
----------------------------------------------
انبساط تابستان
معلمي در كلاس درس براي شاگردان توضيح مي داد كه بر اثر حرارت، اجسام، منبسط شده و طولشان زياد مي شود و بر اثر سرما ، منقبض شده و طولشان كم مي شود. سپس رو به دانش آموز كرد و گفت: حالا شما مثالي بزنيد.
شاگرد در پاسخ گفت: آقا اجازه! به عنوان مثال در تابستان، براثر گرما ، روزها طولاني تر و در زمستان بر اثر سرما ، روزها كوتاهتر مي شود!!
| پروانه و پيله | |
|
ساعد مراغه اي از نخست وزيران عهد پهلوي نقل کرده است:
زماني که نايب کنسول شدم با خوشحالي پيش زنم آمدم و اين خبر داغ را به اطلاع سرکار خانم رساندم.
اما وي با بي اعتنايي تمام سري جنباند و گفت:" خاک بر سرت کنم؛ فلاني کنسول است؛ تو نايب کنسولي؟!"
گذشت و چندي بعد کنسول شديم و رفتيم پيش خانم؛ آن هم با قيافه ايي حق به جانب. باز خانم ما را تحويل نگرفت و گفت:" خاک بر سرت کنم؛ فلاني معاون وزارت امور خارجه است و تو کنسولي؟!"
شديم معاون وزارت امور خارجه؛ که خانم باز گفت:" خاک بر سرت؛ فلاني وزير امور خارجه است و تو...؟!"
شديم وزير امور خارجه گفت: "فلاني نخست وزير است ...خاک بر سرت کنم!"
القصه آنکه شديم نخست وزير و اين بار با گامهاي مطمئن به خانه رفتم و منتظر بودم که خانم حسابي يکه بخورد و به عذر خواهي بيفتد. تا اين خبر را دادم به من نگاهي کرد؛ سري جنباند و آهي کشيد و گفت:" خاک بر سر ملتي که تو نخست وزيرش باشي !"
روزي در يک دهکده کوچک، معلم مدرسه از دانش آموزان سال اول خود خواست تا تصويري از چيزي که نسبت به آن قدردان هستند، نقاشي کنند. او با خود فکر کرد که اين بچه هاي فقير حتماً تصاوير بوقلمون و ميز پر غذا را نقاشي خواهند کرد. ولي وقتي داگلاس نقاشي ساده کودکانه خود را تحويل داد، معلم شوکه شد.
مردي مقابل گل فروشي ايستاده بود و مي خواست دسته گلي براي مادرش که در شهر ديگري بود سفارش دهد وبرایش پست کند.
پیرمردی صبح زود از خانهاش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید .
عابرانی که رد میشدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند .
پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند: "باید ازت عکسبرداری بشه تا جائی از بدنت آسیب و شکستگی ندیده باشه"
پیرمرد غمگین شد، گفت عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست .
پرستاران از او دلیل عجلهاش را پرسیدند .
زنم در خانه سالمندان است. هر صبح آنجا میروم و صبحانه را با او میخورم. نمیخواهم دیر شود !
پرستاری به او گفت: خودمان به او خبر میدهیم.
پیرمرد با اندوه گفت : خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد. چیزی را متوجه نخواهد شد! حتا مرا هم نمیشناسد !
پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمیداند شما چه کسی هستید، چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او میروید؟
پیرمرد با صدایی گرفته، به آرامی گفت: اما من که اورا می شناسم ... من که میدانم او چه کسی است ...!
یه
یه روز یه پیرمرده میره دکتر . دکتر علاوه بر قرص و شربت . یک آزمایش اسپرم (منی) نیز مینویسه و یه شیشه بهش میده که ببره واون را رو بریزه تو اون شیشه و بیاره
.پیرمرد میگه دکتر جون قضیه ی این اسپرم چیه؟ دکتر میگه:این شیشه رو برمیداری میبری خونه شب یه حالی به خودت میدی بعد اسپرم (منی) رو میاری تا روی اون آزمایش کنند .
فردا:پیرمرد میاد به مطب دکتر با شیشه ی خالی.دکتر میگه چی شد این شیشه که خالیه! پیرمرد میگه:نشد دکتر جون نشد.دکتر میگه یعنی چی نشد؟
پیرمرد میگه:دیشب رفتم خونه یه بار با دست راست امتحان کردم نشد.یه بار با دست چپ امتحان کردم نشد. خانومم را صدا کردم اونم یه بار با دست راست.یه بار دست چپ و تازه یه بارم با دهنش امتحان کرد بازم نشد.
حتی کبری خانوم زن همسایه روهم صدا کردیم اونم با چهار دست و پا و دهن امتحان کرد بازم نشد . یه بارم زیر بغلش گذاشت حتی یه بارم لای زانوش گذاشت بازم نشد که نشد!
دکتره که کف کرده بود گفت:زن همسایه رو هم صدا کردین؟ پیرمرد گفت:بعععله! خلاصه دیشب هر کاری کردیم در این شیشه ی لامصب باز نشد که نشد!!!
حضرت ابراهيم (ع) تا مهمان بر سر سفره اش نمي نشست غذا نمي خورد. يك روز پيرمردي را پيدا كرد و از او خواست كه امروز بيا منزل من برويم و با هم غذا بخوريم.
پيرمرد دعوت ابراهيم را قبول كرد و به خانه آن حضرت آمد. ابراهيم (ع) فرمود سفره گستردند و چون اول بايد ميزبان دست به طعام دراز كند، حضرت خليل ، بسم الله الرحمن الرحيم گفت و دست به طعام برد، اما آن پيرمرد بدون اين كه نام خدا را ببرد شروع به خوردن طعام نمود.
ابراهيم فهميد كه پيرمرد كافر است ، روي خود را ترش كرد ، يعني اگر از اول مي دانستم كافر هستي دعوتت نمي كردم. پيرمرد هم غذا نخورد ، بر شتر خود سوار شده و به مقصد خود روانه شد.
خطاب رسيد: اي ابراهيم ! صد سال است او را با آن كه كافر است رزق و روزي مي دهم، تو يك لقمه نان از او دريغ داشتي؟
حکایت مارتین و مرگ خدا :
روزی مارتین با چهره ای بسیار غمگین به خانه آمد ، همسرش می پرسد : چه شده ؟ چرا این قدر ناراحتی ؟ مارتین لوترکینگ با دلگیری خاصی می گوید : هیچی !
چند لحظه بعد همسرش در حالی که لباسش را عوض کرده بود و لباس مشکی مخصوص عزا پوشیده بود ، آمد . مارتین با تعجب می پرسد : چی شده ؟ چرا لباس عزا بر تن داری ؟ زنش می گوید : نمی دانی ! او مرده ! مارتین می گوید : کی ؟ همسرش جواب می دهد : خدا . مارتین با تعجب می پرسد : این چه حرفی است که می زنی ؟ همسرش می گوید : اگر خدا نمرده ، پس چرا این قدر غمگینی
كشتى نوح در كربلا
در طوفان جهانى حضرت نوح عليه السلام ، كشتى نوح در همه زمين ( كه بصورت دريا درآمده بود) گشت تا رسيد به سرزمين كربلا، حضرت نوح احساس كرد، كشتى درمانده و زمين آن را مى كشد، حضرت نوح به گمان غرق كشتى ترسيد، و جريان را به خدا عرضه داشت ، جبرئيل بر او نازل شد و گفت : در اين سرزمين حضرت امام حسين عليه السلام سبط حضرت محمّد خاتم پيامبران (ص ) و فرزند حضرت على خاتم اوصياء عليه السلام را مى كشند.
حضرت نوح عرض كرد، قاتل او كيست ؟ جبرئيل گفت : قاتل او كسى است كه اهل هفت آسمان و زمين او را لعنت مى كنند، حضرت نوح عليه السلام چهار بار بر قاتل امام حسين عليه السلام لعنت گفت ، آنگاه كشتى به حركت در آمد، و سرانجام در كوه جودى (در ناحيه شام ) مستقر شد.
بحار الانوار ج 4 ص 243.
داستانهايى از زمين كربلا
ببخشيد شما ثروتمنديد
هوا بدجورى توفانى بود و آن پسر و دختر كوچولو حسابى مچاله شده بودند. هر دو لباس هاى كهنه و گشادى به تن داشتند و پشت در خانه مى لرزيدند.
پسرك پرسيد:«ببخشين خانم! شما كاغذ باطله دارين»
كاغذ باطله نداشتم و وضع مالى خودمان هم چنگى به دل نمى زد و نمى توانستم به آنها كمك كنم. مى خواستم يك جورى از سر خودم بازشان كنم كه چشمم به پاهاى كوچك آنها افتاد كه توى دمپايى هاى كهنه كوچكشان از سرما قرمز شده بود.
گفتم: «بيايين تو يه فنجون شيركاكائوى گرم براتون درست كنم.»
آنها را داخل آشپزخانه بردم و كنار بخارى نشاندم تا پاهايشان را گرم كنند. بعد يك فنجان شيركاكائو و كمى نان برشته و مربا به آنها دادم و مشغول كار خودم شدم. زير چشمى ديدم كه دختر كوچولو فنجان خالى را در دستش گرفت و خيره به آن نگاه كرد. بعد پرسيد: «ببخشين خانم! شما پولدارهستید »
نگاهى به روكش نخ نماى مبل هايمان انداختم و گفتم: «من اوه... نه!»
دختر كوچولو فنجان را با احتياط روى نعلبكى آن گذاشت و گفت: «آخه رنگ فنجون و نعلبكى اش به هم مى خوره.با هم جورند»
آنها رفتند. درحالى كه بسته هاى كاغذى را جلوى صورتشان گرفته بودند تا باران به صورتشان شلاق نزند، به قکر فرو رقتم فنجان هاى سفالى آبى رنگ را برداشتم و براى اولين بار در عمرم به رنگ آنها دقت كردم. بعد سيب زمينى ها را داخل آبگوشت ريختم و هم زدم. همزمان در این فکر که سيب زمينى، آبگوشت، سقفى بالاى سرم، همسرم، يك شغل خوب و دائمى، همه اينها به هم مى آمدند.
صندلى ها را از جلوى بخارى برداشتم و سرجايشان گذاشتم و اتاق نشيمن كوچك خانه مان را مرتب كردم. لكه هاى كوچك دمپايى را از كنار بخارى، پاك نكردم. مى خواهم هميشه آنها را همان جا نگه دارم كه هيچ وقت يادم نرود چه آدم ثروتمندى هستم.
ماريون دولن
خلف نام حاکمی در خراسان بود . او را گفتند که :((فلان کس شکل تو دارد )).فلان شخص
شبیه تو است
حاکم آن شخص را حاضر کرد و از او پرسید :(( مادرت دلاکی می کرد؟(بد کاره گی)
و به خانه ی بزرگان می رفت؟
گفت : ((مادرم زنی مسکین بود و هرگز از خانه بیرون نمی رفت اما پدرم در باغ های بزرگان کار میکرد باغبانی می کرد و آب کشی داشت!))
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|