تبليغاتX
باباجون قصه
 
داستان ها و قصه های کوتاه
 

روز بازديد نمايندگان صليب سرخ، برخي آزادگان از شكنجه‌هاي بعثي ها شكايت كردند، اما وقتي نماينده صليب سرخ از مرحوم ابوترابي سؤال كرد، ايشان در جواب گفت: هيچ شكايتي از اوضاع ندارد.

بعد از بازديد نمايندگان صليب سرخ، سرهنگ عراقي فرمانده اردوگاه ازمرحوم ابوترابي پرسید: چرا اعمال ما را نزد نمايندگان صليب سرخ لو نداديد، مرحوم ابوترابي با ذكر آيه «و لن يجعل الله للكافرين علي المومنين سبيلا» گفت : گرچه شما بادر حال جنگ هستيد، اما هم ما مسلمان هستيم و هم شما ، اين درست نيست كه با دادن گزارش  ، زمينه سلطه كافران بر مسلمانان را فراهم كنيم.

‌آن سرهنگ عراقي به شدت تحت تاثير قرار گرفت و به پاي محروم ابوترابي افتاد ازاینكه چقدر براي عقايد خود احترام قايل است، و در ادامه گفت: اعمال ما از اين پس نسبت به اسرا اصلاح مي ‌شود.
  نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386ساعت 10:19  توسط باباجون  | 
روزی تصمیم گرفتم که دیگر همه چیز را رها کنم. شغلم را دوستانم را ، مذهبم را زندگی ام را ! به جنگلی رفتم تا برای آخرین بار با خدا صحبت کنم.به خدا گفتم : آیا میتوانی دلیلی برای ادامه زندگی برایم بیاوری؟ و جواب او مرا شگفت زده کرد.

او گفت :آیا سرخس و بامبو را میبینی؟پاسخ دادم :بلی . فرمود : هنگامی که درخت بامبو و سرخس راآفریدم ، به خوبی ازآنها مراقبت نمودم .به آنها نور و غذای کافی دادم.

اما سرخس  زودترسر از خاک برآورد و تمام زمین را فرا گرفت اما از بامبو خبری نبود.من از او قطع امید نکردم. در دومین سال سرخسها بیشتر رشد کردند وزیبایی خیره کنندهای به زمین بخشیدند اما همچنان از بامبوها خبری نبود. من بامبوها را رها نکردم .

در سالهای سوم و چهارم نیز بامبوها رشد نکردند.اما من باز از آنها قطع امید نکردم . در سال پنجم جوانه کوچکی از بامبو نمایان شد. در مقایسه با سرخس کوچک و کوتاه بود اما با گذشت  6 ماه ارتفاع آن به بیش از 100 فوت رسید.

 5 سال طول کشیده بود تا ریشه های بامبو به اندازه کافی قوی شوند. ریشه هایی که بامبو را قوی میساختند و آنچه را برای زندگی به آن نیاز داشت را فراهم میکردند.  

خداوند در ادامه فرمود: آیا میدانی در تمامی این سالها که تو درگیر مبارزه با سختیها و مشکلات بودی در حقیقت ریشه هایت را مستحکم میساختی . من در تمامی این مدت تو را رها نکردم همانگونه که بامبو ها را رها نکردم.

هرگز خودت را با دیگران مقایسه نکن و بامبو و سرخس دو گیاه متفاوتند اما هر دو به زیبایی جنگل کمک میکنند. زمان تو نیز فرا خواهد رسید تو نیز رشد میکنی و قد میکشی!

از او پرسیدم : من چقدر قد میکشم.
در پاسخ از من پرسید : بامبو چقدر رشد میکند؟
جواب دادم : هر چقدر که بتواند. 
گفت : تو نیز باید رشد کنی و قد بکشی ، هر اندازه که بتوانی.
به یاد داشته باش که من هرگز تو را رها نخواهم کرد


  نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386ساعت 22:9  توسط باباجون  | 

من خيلي خوشحال بودم... من و نامزدم قرار ازدواجمون رو گذاشته بوديم... والدينم خيلي کمکم

کردند... دوستانم خيلي تشويقم کردند و نامزدم هم دختر فوق العاده اي بود... فقط يه چيز من رو يه کم

نگران مي کرد و اون هم خواهر نامزدم بود... اون دختر باحال ، زيبا و جذابي بود که گاهي اوقات بي

پروا با من شوخي هاي ناجوري مي کرد و باعث مي شد که من احساس راحتي نداشته باشم...

 

یکروز خواهر نامزدم با من تماس گرفت و از من خواست که برم خونه شون براي انتخاب مدعوین

عروسي... سوار ماشينم شدم و وقتي رفتم اونجا اون تنها بود و بلافاصله رک و راست به من گفت:

اگه همين الان ۵٠٠ دلار به من بدي بعدش حاضرم با تو ............ ....! من شوکه شده بودم و نمي

تونستم حرف بزنم... اون گفت: من ميرم توي اتاق خواب و اگه تو مايل به اين کار هستي بيا پيشم...

وقتي که داشت از پله ها بالا مي رفت من بهش خيره شده بودم و بعد از رفتنش چند دقيقه ايستادم و بعد

به طرف در ساختمون برگشتم و از خونه خارج شدم...

 

 یهوبا چهره نامزدم و چشمهاي اشک آلود پدر نامزدم مواجه شدم! پدر نامزدم من رو در آغوش گرفت و  گفت: تو از امتحان ما موفق بیرون اومدی  

ما خيلي خوشحاليم که چنين دامادي داريم... ما هيچکس بهتر از تو نمي تونستيم براي

دخترمون پيدا کنيم... به خانواده ما خوش اومدي!

نتيجه اخلاقي: هميشه کيف پولتون رو توي داشبورد ماشينتون بذاريد!

  نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386ساعت 11:10  توسط باباجون  | 

يه روز يه کشيش به يه راهبه پيشنهاد مي کنه که با ماشين برسوندش به مقصدش... راهبه سوار ميشه

و راه ميفتن... چند دقيقه بعد راهبه پاهاش رو روي هم ميندازه و کشيش زير چشمي يه نگاهي به پاي

راهبه ميندازه... راهبه ميگه: پدر روحاني ، روايت مقدس ١٢٩ رو به خاطر بيار... کشيش قرمز

ميشه و به جاده خيره ميشه... چند دقيقه بعد بازم شيطون وارد عمل ميشه و کشيش موقع عوض کردن

دنده ، بازوش رو با پاي راهبه تماس ميده... راهبه باز ميگه: پدر روحاني! روايت مقدس ١٢٩ رو به

خاطر بيار!... کشيش زير لب يه فحش ميده و بيخيال ميشه و راهبه رو به مقصدش مي رسونه... بعد

از اينکه کشيش به کليسا بر مي گرده سريع ميدوه و از توي کتاب روايت مقدس ١٢٩ رو پيدا مي کنهبه پيش برو و عمل خود را پيگيري کن... کار خود را ادامه بده و بدان که به » : و مي بينه که نوشته

جلال و شادماني که مي خواهي مي رسي

نتيجه اخلاقي: اينکه اگه توي شغلت از اطلاعات شغلي خودت کاملا آگاه نباشي، فرصتهاي بزرگي

رو از دست ميدي!

  نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386ساعت 11:1  توسط باباجون  | 
مردی بود بسیار غیور که با زنی ازدواج کرد بسیار با جمال و زیبا و به همین دلیل ، هرگز اجازه نمی داد که زنش از خانه به بیرون رود .
و چون آن مرد بیرون می رفت در را محکم بسته و قفل بر در می زد و اجازه نمی داد که کسی به خانه او رفت و آمد کند .
زن به شوهرش گفت : چرا اینقدر کار به من سخت می گیری و زندگی را به من زندان کرده ای ، حال که اگر زنی فاسد و بد نهاد باشد ، این گونه قفل و بست ها چاره کار نبوده و اثر و نتیجه ای نخواهد داشت ، ولی شوهرش به این حرفها اعتنائی نمی کرد و سختگیری هایش ادامه داشت ، تا آنجا که زن تصمیم گرفت به طریقی شوهر را متوجه اشتباه خود کرده و حرف خود را ثابت نماید .
پیرزنی همسایه شان بود که گاهی از شکاف دیوار با هم به درد دل و صحبت می پرداختند ، روزی زن با وی گفت که با فلان جوان که در بازار دکان طلا فروشی دارد ، تماس بگیر و پیام عشق مرا به او برسان و بگو که مدتها است عاشق اویم و در این عشق نیز سخت بیقرارم .
جوان چون این پیام را شنید و از زیبائی و حسن زن آوازه بسیاری شنیده بود ، آتش عشق در دلش مشتعل گشته و جواب داد : از هم اکنون من نیز بیقرار تو ام ولی با شوهری که تو داری ، من چه توانم کرد و این وصال چگونه میسر خواهد شد ؟
زن جواب داد : من تدبیری می کنم تا وصلت روی دهد ، اگر طالب من هستی ، صندوقی درست کن و به شوهرم بگو که عازم سفر هستی و صندوقچه ای پر از طلا جواهرات و نفایس داری که جز به شما مرد امانتدار به کس دیگر نمی توانم اعتماد کنم ، آنگاه به خانه خود رفته ، در صندوق قرار گیر و به غلام خود بگو صندوق را با کلید ش به خانه ما آورد . جوان چنان کرد .
غلام صندوق را به خانه آن مرد آورد . زن پیش آمد و به شوهرش گفت که : این چیست ؟ مبادا که فردا صاحبش بگوید که فلان و فلان چیز در صندوق بوده است و الحال نیست . بهتر اینکه سر صندوق را بگشائی و ببینی که چه چیز در آنست . غلام سر صندوق را گشود در حالی که از مطلب آگاه نبود .
پس جوان سر از صندوق بیرون کرد . چشمش بر آن مرد افتاد و مرغ عقلش پرواز کرد و چون آن مرد نظرش بر آن جوان افتاد بر جای خود خشک گشت و خواست که او را صد مه بزند . زن گفت که : این عمل از من شده است و او تقصیری ندارد . من می خواستم مطلب خود را بر تو معلوم سازم که اگر زنی بد کار باشد ، شوهر نمی تواند او را به جبر و زور خود نگاه دارد !

  نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386ساعت 16:4  توسط باباجون  | 
کشیش ده می دید مرتب شرابهای او را می خورند و اگر کار بدین منوال پیش برود طولی نخواهد کشید که خم خانه او خالی خواهد شد
حدس زد که این کار باید کار خادم کلیسا باشد
این بود که روزی خادم را به مکان اعتراف کشید
.
و گفت: مدتی است تو برای اعتراف معاصی خود نیامده ای و طلب مغفرت نکرده ای
اینک در جایگاه اعتراف نشسته به سئوالات من جواب بده
خادم کلیسا فوراً داخل جایگاه اعتراف شد و نشست
.
کشیش از او پرسید: آن کدام کس است که شراب های خم خانه مرا می خورد؟
.
ولی جوابی نشنید
سه مرتبه این جمله را تکرار کرد ولی باز هم از خادم جوابی نشنید
.
بار آخرکشیش با عصبانیت او را از جایگاه به خارج کشیده و گفت: مگر گوشهایت کر است که جواب نمی دهی؟
.
خادم با خونسردی گفت: با اینکه بین من و شما فاصله بسیار کوتهاست. لبهای شما که به هم می خورد می بینم، ولی صدای شما را نمی شنوم. اگر باور ندارید شما در جایگاه
اعتراف بنشینید تا حرف مرا قبول کنید
.
کشیش در جایگاه اعتراف قرار گرفت و خادم در جای کشیش
.
آنوقت خادم گفت: پدر کدام کشیش است که با زن خادم رابطه نامشروع دارد؟
کشیش که در واقع گناهکار بود، جوابی نداد
خادم دو سه بار سئوال را تکرار کرد و باز هم جوابی نشنید
.
بالاخره کشیش شرمنده از جایگاه اعتراف بیرون آمد و گفت: حق با توست فرزند صدا شنیده نمی شود
  نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم مرداد 1386ساعت 14:59  توسط باباجون  | 
ملا نصرالدين هر روز در بازار گدايي مي‌کرد و مردم با ترفندی٬ حماقت او را دست مي‌انداختند.

دو سکه به طرف او دراز می کردند که يکي  طلا بود و يکي از نقره. اما ملا نصرالدين هميشه سکه نقره را انتخاب مي‌کرد.

اين داستان در تمام منطقه پخش شد. هر روز گروهي زن و مرد مي‌آمدند و دو سکه به او نشان مي دادند و ملا نصرالدين هميشه سکه نقره را انتخاب مي‌کرد.

تا اينکه مرد مهرباني از راه رسيد و از اينکه ملا نصرالدين را آنطور دست مي‌انداختند٬ ناراحت شد. در گوشه ميدان به سراغش رفت و گفت: هر وقت دو سکه به تو نشان دادند٬ سکه طلا را بردار. اينطوري هم پول بيشتري گيرت مي‌آيد و هم ديگر دستت نمي‌اندازند.

 ملا نصرالدين پاسخ داد: ظاهراً حق با شماست٬ اما اگر سکه طلا را بردارم٬ ديگر مردم به من پول نمي‌دهند تا ثابت کنند که من احمق تر از آن‌هايم. شما نمي‌دانيد تا حالا با اين کلک چقدر پول گير آورده‌ام.

«اگر کاري که مي کني٬ هوشمندانه باشد٬ هيچ اشکالي ندارد که تو را احمق بدانند.»

  نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم مرداد 1386ساعت 15:6  توسط باباجون  | 

در زمانهاي دور پسري بود كه به اعتقاد پدرش هرگز نمي توانست با دستانش كار با ارزشي انجام دهد.

اين پسر هر روز به كليسايي در نزديكي محل زندگي خود مي رفت و ساعت ها به تكه سنگ مرمر بزرگي كه در حياط كليسا قرار داشت خيره مي شدو هيچ نمي گفت.

روزي شاهزاده اي از كنار كليسا عبور مي كرد و پسرك را ديد كه به تكه سنگ خيره شده و هيچ نمي گويد .از اطرافيان در مورد پسر پرسيد.به او گفتند كه او چهار ماه است كه هر روز به حياط كليسا مي ايد و به اين سنگ خيره مي شود وهيچ نمي گويد.

شاهزاده دلش براي پسرك سوخت كنار او آمد و آهسته به او گفت :"جوان!به جاي بيكار نشستن و زل زدن به اين تخته سنگ بهتر است براي خود كاري دست و پا كني و آينده اي براي خود بسازي!"

 و پسرك در مقابل چشمان حيرت زده شاهزاده مصمم و جدي به سوي او برگشت و در چشمانش خيره شد و محكم و متين پاسخ داد :"من همين الان در حال كار كردن هستم " و بعد دوباره به تخته سنگ خيره شد .

شاهزاده از جا برخاست و رفت.مدتی بعد به او خبر دادند كه آن پسرك از آن تخته سنگ يك مجسمه با شكوه و به ياد ماندني از حضرت داوود ساخته است.مجسمه ای بی نظیر و هنرمندانه

شاهزاده متوجه شد که پسرک با خیره شدن در سنگ  وقت گذرانی نمی کرده بلکه مشغول به کار طراحی بوده است 

مجسمه اي كه هنوز هم جزء شاهكارهاي مجسمه سازي دنيا به شمار مي رود.نام آن پسر "ميكل آنژ" بود.

  نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم مرداد 1386ساعت 14:57  توسط باباجون  | 
۱-اگر تو تا شنبه زنده اي منم تا سه شنبه بي كارم
يک خر پير و مجروح تو بيابون افتاده بود يک سگ گرسنه هم كنارش نشسته بود كه وقتی خره مرد دلي از عزا در بياره
يك ساعتي كه گذشت خره كه در حال مرگ بود گفت:بي خودي منتظري چون من از اون خرايي نيستم كه زود بميرم من تاشنبه زنده ام
سگه گفت:باكي نيست من حوصلم زياده تا سه شنبه هم بي كارم
 
اگر تو تا شنبه زنده اي منم تا سه شنبه بي كارم
 
بقیه ضرب المثل ها در ادامه زیر کلیک کنید

ادامه مطلب
  نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم مرداد 1386ساعت 14:50  توسط باباجون  | 
 

يكي بود؛ يكي نبود. تاجر معتبر و صاحب نامي بود كه مردم خيلي قبولش داشتند و هر كس پول يا جواهري داشت كه مي ترسيد پيش خودش نگه دارد, آن را مي برد و پيش تاجر امانت مي گذاشت.

يك روز براي تاجر خبر آوردند «چه نشسته اي كه دكان و انبارت سوخت و دار و ندارت دود شد و رفت هوا.»

با اين خبر انگار دنيا خراب شد رو سر تاجر؛ اما جلو مردم خم به ابرو نياورد.

شب كه شد به حساب و كتابش رسيدگي كرد. ديد آنچه براش مانده فقط جواب طلبكارها را مي دهد و براي خودش چيزي نمي ماند.


ادامه مطلب
  نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم مرداد 1386ساعت 10:39  توسط باباجون  | 
بعد از اينکه زن پيتر از حمام بيرون اومد .همون موقع زنگ در خونه به صدا در اومد،

زن پيتر يه در حالی که حوله دور خودش پيچيده بود رفت تا در رو باز کنه، همسايه شون -رابرت- پشت در ايستاده بود.

به محض اینکه رابرت زن پيتر رو ديد گفت :همين الان ۱۰۰۰ دلار بهت ميدم اگه اون حوله رو بندازی زمين!،

بعد از چند لحظه تفکر ، زن حوله رو ميندازه و رابرت چند ثانيه تماشا می کنه و ۱۰۰۰ دلار به زن پيتر ميده و ميره.

زن دوباره حوله رو دور خودش پيچيد و به داخل ساختمان برگشت،

پيتر پرسيد: کی بود زنگ زد؟ زن جواب داد: رابرت همسايه مون بود،

پيتر گفت: خوب، چيزی در مورد ۱۰۰۰ دلاری که به من بدهکار بود نگفت؟

  نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386ساعت 2:21  توسط باباجون  | 
يکی از مديران آمريکايی که مدتی برای يک دوره آموزشی به ژاپن رفته بود  ، تعريف کرده است که روزی از خيابانی که چند ماشين  در دو طرف آن پارک شده بود می گذشتم

رفتار جوانکی نظرم را جلب کرد . او با جديت وحرارتی خاص مشغول تميز کردن يک ماشين بود  ، بی اختيار ايستادم . مشاهده فردی که اين چنين در حفظ و تميزی ماشين خود می کوشد مرا مجذوب کرده بود .

دیدم مرد جوان پس از تميز کردن ماشين و تنظيم آيينه های بغل ، راهش را گرفت و رفت ، چند متر آن طرفتر در ايستگاه اتوبوس منتظر ايستاد . رفتار وی گيجم کرد .

 به او نزديک شدم و پرسيدم مگر آن ماشينی را که تميز کرديد متعلق به شما نبود ؟ نگاهی به من انداخت و با لبخندی گفت : من کارگر کارخانه ای هستم که آن ماشين از توليدات آن است . دلم نمی خواهد اتومبيلی را که ما ساخته ايم کثيف و نامرتب جلوه کند .

  نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386ساعت 19:45  توسط باباجون  | 
پسرکی از پدرش پرسید: جایگزین یعنی چه؟

پدر چند لحظه مکث کرد و سپس گفت: فرض کنیم تو یک مرد جوان شده ای و تصمیم داری کسب و کاری برای خودت دست و پا کنی. کارهای مختلفی را تجربه می کنی ولی هیچکدام تو را راضی نمی کند. روزی به این فکر می افتی که یک مرغداری راه بیندازی. چند مرغ می خری. آن ها هر روز تخم می کنند. مدتی بعد، تعداد زیادی جوجه از تخم ها بیرون می آیند. حالا یک مرغداری بزرگ وکامل داری و حسابی ثروتمند شده ای. یک خانه می خری، به اضافه ی چند اسب و اتومبیل!

پسرک پرسید:! اما پدر، من پرسیدم جایگزین یعنی چه:

پدر گفت: بله سعی دارم همین را توضیح دهم. تو حالا یک مرد ثروتمند و با اعتبار هستی اما یک روز ناگهان باران شدیدی شروع به باریدن می کند و سیل بزرگی به راه می افتد ومرغهای توچون نمی توانند پرواز یا شنا کنند در سیلاب غرق
می شدند و می مردند وتو ورشکست می شدی و .

پسر که تقریبا کلافه شده بود گفت: پدر جایگزین چه شد؟ پدر پاسخ داد، پسرم! اگر به جای مرغ اردک پرورش داده بودی، این اتفاق شوم نمی افتاد. پس تو باید اردک را جایگزین مرغ کنی!



فکرش رو بکنید اگه پسره از باباش می پرسید انرژی هسته ای یعنی چی، چه اتفاقی می­خواست بیفته؟!
  نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386ساعت 19:41  توسط باباجون  | 
روزي مردي به سفر ميرود و به محض ورود به اتاق هتل ، متوجه ميشود که هتل به کامپيوتر مجهز است .

تصميم ميگيرد به همسرش ايميل بزند . نامه را مينويسد اما در تايپ ادرس دچار اشتباه ميشود و بدون اينکه متوجه شود نامه را ميفرستد .

 در اين ضمن در گوشه اي ديگر از اين کره خاکي ، زني که تازه از مراسم خاک سپاري همسرش به خانه باز گشته بود با اين فکر که شايد تسليتي از دوستان يا اشنايان داشته باشه به سراغ کامپيوتر ميرود تا ايميل هاي خود را چک کند .

 اما پس از خواندن اولين نامه غش ميکند و بر زمين مي افتد .

پسر او با هول و هراس به سمت اتاق مادرش ميرود و مادرش را بر نقش زمين ميبيند و در همان حال چشمش به مطلب موجود  برصفحه مانيتور مي افتد  که نوشته بود
گيرنده : همسر عزيزم  

موضوع : من رسيدم

ميدونم که از گرفتن اين نامه حسابي غافلگير شدي . راستش انها اينجا کامپيوتر دارند و هر کس به اينجا مي اد ميتونه براي عزيزانش نامه بفرسته . من همين الان رسيدم و همه چيز را چک کردم . همه چيز براي ورود تو رو به راهه . فردا ميبينمت . اميدوارم سفر تو هم مثل سفر من بي خطر باشه . واي چه قدر اينجا گرمه !!

  نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386ساعت 19:36  توسط باباجون  | 
يكي از برادران تيم حفاظت مقام معظم رهبري نقل مي‌كرد:

در جريان آخرين سفري كه حضرت آقا به استان هرمزگان، يك تيم از بچه‌هاي مذهبي كهنه‌كار، فيلمبرداري سفر را به عهده داشتند. در يكي از روزها تيم فيلم‏برداري از فرصت استفاده كردند و براي شنيدن حرفهاي مردم بندرعباس با تجهيزات كامل فيلمبرداري به داخل شهر رفتند. حضرت آقا كه از اين جريان با‌ خبر شده‌بودند، پيشنهاد فرمودند كه، به عنوان تيم فيلمبردار و با سر و صورتي پوشيده در برنامه شركت نمايند.

يكي از برنامه هاي آن روز ديدار از خانه شهيدي از شهداي بندر عباس بود. البته خانه‌اي در كار نبود، بلكه سرپناهي بود كه با ني‌هاي خشك‌شده ساخته‌ شده‌بود و به آن كپري مي‌گفتند. از مادر شهيد كه پيرزني تكيده و آفتاب‌سوخته بود، سؤال شد: «مادر جان آيا خبر داري كه حضرت آقا به استان شما آمده اند؟» پيرزن گفت: «بله، خبر دارم». ديشب فرزند شهيدم به خوابم آمد و گفت:‌ «آقا كه به بندر عباس تشريف مي‌آورند، حتماً به خانه ما خواهند آمد، ولي به ايشان بگوئيد كه اينقدر از خدا طلب شهادت نكند، چون ايشان خيلي كارها دارد كه بايد انجام بدهد». و ادامه داد: «من مطمئنم كه امروز در جمع شما كه به خانه‌ام آمده ايد، حتماً حضرت آقا نيز حضور دارند».

خلاصه اينكه آن روز يكي از ماندگارترين روزهاي مأموريتي‌مان شد و هيچگاه از خاطر بچه هاي حفاظت آقا نخواهد رفت.
  نوشته شده در  شنبه بیستم مرداد 1386ساعت 17:23  توسط باباجون  | 
داستانی که در زیر نقل می‌شود، مربوط به دانشجویان ایرانی است که دوران سلطنت «احمدشاه قاجار» برای تحصیل به آلمان رفته بودند و آقای «دکتر جلال گنجی» فرزند مرحوم «سالار معتمد گنجی نیشابوری»  نقل کرده است:
«ما هشت دانشجوی ایرانی بودیم که در آلمان در عهد «احمدشاه» تحصیل می‌کردیم. روزی رئیس دانشگاه به ما اعلام نمود که همه دانشجویان خارجی باید از مقابل امپراطور آلمان رژه بروند و سرود ملی کشور خودشان را بخوانند. ما بهانه آوریم که عده‌مان کم است. گفت:اهمیت ندارد. از برخی کشورها فقط یک دانشجو در اینجا تحصیل می‌کند و همان یک نفر، پرچم کشور خود را حمل خواهد کرد، و سرود ملی خود را خواهد خواند.
چاره‌ای نداشتیم. همه ایرانی‌ها دور هم جمع شدیم و گفتیم ما که سرود ملی نداریم، و اگر هم داریم، ما به‌یاد نداریم. پس چه باید کرد؟ وقت هم نیست که از نیشابور و از پدرمان بپرسیم. به راستی عزا گرفته بودیم که مشکل را چگونه حل کنیم. یکی از دوستان گفت:اینها که فارسی نمی‌دانند. چطور است شعر و آهنگی را سر هم بکنیم و بخوانیم و بگوئیم همین سرود ملی ما است. کسی نیست که سرود ملی ما را بداند و اعتراض کند.
اشعار مختلفی که از سعدی و حافظ می‌دانستیم، با هم تبادل کردیم. اما این شعرها آهنگین نبود و نمی‌شد به‌صورت سرود خواند. بالاخره من [دکتر گنجی] گفتم:بچه‌ها، عمو سبزی‌فروش را همه بلدید؟. گفتند:آری. گفتم:هم آهنگین
است، و هم ساده و کوتاه. بچه‌ها گفتند:آخر عمو سبزی‌فروش که سرود نمی‌شود. گفتم:بچه‌ها گوش کنید! و خودم با صدای بلند و خیلی جدی شروع به خواندن کردم:«عمو سبزی‌فروش . . . بله. سبزی کم‌فروش . . . بله. سبزی خوب
داری؟ . . . بله.» فریاد شادی از بچه‌ها برخاست و شروع به تمرین نمودیم. بیشتر تکیه شعر روی کلمه «بله» بود که همه با صدای بم و زیر می‌خواندیم.
همه شعر را نمی‌دانستیم. با توافق هم‌دیگر، «سرودملی» به این‌صورت تدوین شد:
عمو سبزی‌فروش! . . . بله. سبزی کم‌فروش! . . . . بله. سبزی خوب داری؟ . . بله. خیلی خوب داری؟ . . . بله. عمو سبزی‌فروش! . . . بله. سیب کالک داری؟ . . . بله. زال‌زالک داری؟ . . . . . بله.
سبزیت باریکه؟ . . . . . بله.
شبهات تاریکه؟ . . . . . بله.
عمو سبزی‌فروش! . . . بله.
این را چند بار تمرین کردیم. روز رژه، با یونیفورم یک‌شکل و یک‌رنگ از مقابل امپراطور آلمان، «عموسبزی‌فروش» خوانان رژه رفتیم. پشت سر ما دانشجویان ایرلندی در حرکت بودند. از «بله» گفتن ما به هیجان آمدند و «بله» را با ما همصدا شدند، به‌طوری که صدای «بله» در استادیوم طنین‌انداز شد و امپراطور هم به ما ابراز تفقد فرمودند و داستان به‌خیر گذشت.»

  نوشته شده در  شنبه بیستم مرداد 1386ساعت 17:9  توسط باباجون  | 
در زمان ها ي گذشته ، پادشاهي تخته سنگ را در وسط جاده قرار داد و براي اين كه عكس العمل

مردم را ببيند خودش را در جايي مخفي كرد.

بعضي از بازرگانان و نديمان ثروتمند پادشاه بي تفاوت از كنار تخته سنگ مي گذشتند. بسياري هم غرولند مي كردندكه اين چه شهري است كه نظم ندارد

.ویا می گفتند حاكم اين شهر عجب مرد بي عرضه اي است و ... با وجود اين هيچ كس تخته سنگ را از وسط بر نمي داشت

. نزديك غروب، يك روستايي كه پشتش بار ميوه و سبزيجات بود ، نزديك سنگ شد.

بارهايش را زمين گذاشت و با هر زحمتي بود تخته سنگ را از وسط جاده برداشت و آن را كناري قرار

داد. ناگهان كيسه اي را ديد كه زير تخته سنگ قرار داده شده بود ، كيسه را باز كرد و داخل آن

سكه هاي طلا و يك يادداشت پيدا كرد.

 پادشاه در ان يادداشت نوشته بود : " هر سد و مانعي مي تواند يك شانس براي تغيير زندگي انسان باشد

"

  نوشته شده در  شنبه بیستم مرداد 1386ساعت 16:39  توسط باباجون  | 
شرلوک هلمز کاراگاه معروف و معاونش واتسون رفته بودند صحرانوردی و شب هم چادری زدند و زیر آن خوابیدند .

نیمه های شب هلمز بیدار شد وبه آسمان نگریست و بعد واتسون را بیدار کرد و به او گفت به آسمان نگاه بینداز و بگو چه می بینی؟

واتسون گفت ملیون ها ستاره می بینم. هلمز گفت خب چه نتیجه ای می گیری؟ واتسون گفت از لحاظ روحانی نتیجه می گیریم چقدر خداوند بزرگ و قدرتمند است.

واز لحاظ ستاره شناسی نتیجه می گیریم  که زهره در برج مشتری است پس باید اوایل تابستان باشد

واز لحاظ فیزیکی نتیجه می گیریم که مریخ در محاذات قطب است  پس باید ساعت حدود سه نیمه شب باشد.

شرلوک هلمز  گفت :واتسون تو احمقی بیش نیستی ! چون نتیجه اول و مهمی که باید بگیری این است که چادر مارا دزدیده اند

 

  نوشته شده در  شنبه بیستم مرداد 1386ساعت 10:57  توسط باباجون  | 
روزی روزگاری پادشاهی چهار همسر داشت. او عاشق و شیفته ی همسر چهارمش بود. با دقت وظرافت خاصی با او رفتار می کرد و او را با جامه ها ی گران قیمت و فاخر می آراست و به او بهترین ها هدیه می کرد. همسر سومش را نیز بسیار دوست می داشت و به خاطر داشتنش به پادشاه همسایه فخر فروشی می کرد. اما همیشه می ترسید که مبادا او را ترک کند و نزد دیگری رود. همسر دومش زنی قابل اعتماد مهربان صبور و محتاط بود. هرگاه که این پادشاه با مشکلی مواجه می شد به او اعتماد می کرد و او نیز همسرش را در این مورد کمک می کرد. همسر اول پادشاه شریکی بسیار وفا دار و صادق بود و سهم بزرگی در حفظ و نگهداری ثروت وحکومت همسرش داشت. او همسرش را از صمیم قلب دوست می داشت. اما پادشاه به ندرت متوجه این موضوع می شد.

روزی پادشاه احساس بیماری کرد و خیلی زود دریافت که فرصت زیادی ندارد او به زندگی پر تجملش می اندیشید و در عجب بود و با خود می گفت : من چهار همسر دارم اما الان که در حال مرگ هستم تنها مانده ام بنابراین به همسر چهارمش رجوع کرد و به او گفت من بیشتر از همه عاشق تو بودم تو را صاحب لباس های فاخر کرده ام و بیشترین توجه من نسبت به تو بوده است اکنون من در حال مرگ هستم آیا با من همراه می شوی ؟ همسر چهارم جواب داد :به هیچ وجه !و در حالی که چیز دیگری می گفت از کنار او گذشت جوابش همچون کاردی در قلب پادشاه فرو رفت. پادشاه غمگین از همسر سوم سوال کرد و به او گفت : در تمام طول زندگی به تو عشق ورزیده ام اما حالا در حال مرگ هستم آیا با من همراه می شوی ؟همسر سوم نه زندگی خیلی خوب است ومن بعد از مرگ تو دوباره ازدواج خواهم کرد.قلب پادشاه فرو ریخت و بدنش سرد شد .بعد به سوی همسر دومش رفت و گفت : من همیشه برای کمک نزد تو می آمدم و تو همیشه کنارم بودی اکنون در حال مرگ هستم آیا تو همراه من می آیی؟همسر دوم گفت : متاسفم ! در این مورد نمی توانم کمکی کنم. حداکثر کاری که بتوانم انجام دهم این است که تا سر مزارت همراهت بیایم. جواب او همچون گلوله ای از آتش پادشاه را ویران کرد . ناگهان صدایی او را خواند : من با تو خواهم آمد ! همراهت هستم فرقی نمی کند به کجا روی با تو می آیم .پادشاه نگاهی انداخت. همسر اولش بود! او به علت عدم توجه پادشاه و سوءتغذیه بسیار نحیف شده بود. پادشاه با اندوهی زیاد گفت ای کاش زمانی که فرصت بود به تو بیشتر توجه می کردم. در حقیقت همه ی ما در زندگی چهار همسر داریم. همسر چهارم ما جسممان هست بدون توجه به اینکه تا چه حد برایش زمان و امکانات صرف کرده ایم و به او پرداخته ایم هنگام مرگ ما را تنها می گذارد. همسر سوم ما ثروت و دارایی و موقعیت ما است که بعد از فوتمان به دیگران انتقال می یابد. همسر دوم ما خانواده و دوستان هستند فرقی نمی کند چقدر با هم بوده ایم بیشترین کاری که می توانند انجام دهند این است که ما را تا مزارمان همراهی کنند . همسر اول ما روحمان است اغلب به دنبال ثروت و قدرت و خوشی از آن غفلت می نماییم. در صورتی که تنها کسی هست که همه جا همراهمان است. همین حالا احیایش کنید مقاومش سازید وگرامی اش دارید چرا که تنها بخشی از وجود ما که با ما تا تخت پادشاهی خداوند همراه خواهد بود و با ما جاودان می ماند روحمان است…

  نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم مرداد 1386ساعت 23:30  توسط باباجون  | 

 مرد کور

روزی مرد کوری روی پله‌های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود روی تابلو خوانده میشد: من کور هستم لطفا کمک کنید . روزنامه نگارخلاقی از کنار او میگذشت نگاهی به او انداخت فقط چند سکه د ر داخل کلاه بود.
او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت ان را برگرداند و اعلان دیگری روی ان نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و انجا را ترک کرد.
 عصر انروز روز نامه نگار به ان محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است مرد کور از صدای قدمهای او خبرنگار را شناخت واز او خواست بگوید ،که بر روی ان چه نوشته است؟
 روزنامه نگار جواب داد:چیز خاص و مهمی نبود، من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده میشد:
 امروز بهار است، ولی من نمیتوانم آنرا ببینم  !!!!!
     وقتی کارتان را نمیتوانید پیش ببرید استراتژی خود را تغییر بدهید خواهید دید بهترینها ممکن خواهد شد باور داشته باشید هر تغییر بهترین چیز برای زندگی است.
حتی برای کوچکترین اعمالتان از دل،فکر،هوش و روحتان مایه بگذارید این رمز موفقیت است .... لبخند بزنید
 
  نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم مرداد 1386ساعت 10:33  توسط باباجون  | 
دانشجویی سر کلاس فلسفه نشسته بود . موضوع درس درباره ی خدا بود . استادش پرسید : "آیا در کلاس کسی هست که صدای خدا را شنیده باشد ؟ "کسی پاسخ نداد.استاد دوباره پرسید : " آیا کسی هست که خدا را لمس کرده باشد ؟ " دوباره کسی پاسخ نداد .استاد برای سومین بار پرسید :  " آیا در کلاس کسی هست که خدا را دیده باشد ؟ " برای سومین بار هم کسی پاسخ نداد . استاد با قاطعیت گفت : " با این وصف خدا وجود ندارد " . دانشجو به هیچ وجه با استدلال استاد موافق نبود و اجازه خواست تا صحبت کند . استاد پذیرفت . دانشجو از جایش برخاست و از همکلاسی هایش پرسید :" آیا در کلاس کسی هست که صدای مغز استاد را شنیده باشد ؟ " همه سکوت کردند ." آیا در کلاس کسی هست که مغز استاد را لمس کرده باشد؟ " همچنان کسی چیزی نگفت ."آیا در کلاس کسی هست که مغز استاد را دیده باشد ؟ "وقتی برای سومین بار کسی پاسخ نداد ، دانشجو نتیجه گیری کرد که استادشان مغز ندارد .

زنی در مزرعه قدم می زد و به طبیعت می اندیشید . او سپس به یک مزرعه کدو تنبل رسید . در گوشه ای ازمزرعه یک درخت با شکوه بلوط قد بر افراشته بود .زن زیر درخت نشست و در این اندیشه فرو رفت که چرا طبیعت بلوط های کوچک را بر روی شاخه های بزرگ قرار داده است و کدو تنبل های بزرگ را بر روی بوته های کوچک . با خود گفت : "خدا هم با این خلقتش دسته گل به آب داده است ! او باید بلوط های کوچک را بر روی بوته های کوچک قرار می داد و کدوتنبل های بزرگ را بر روی شا خه های بزرگ " .سپس زیر درخت بلوط دراز کشید تا چرتی بزند . دقایقی بعد یک بلوط بر روی دماغ او افتاد و از خواب بیدارش کرد . او همان طور که دماغش را می مالید ، خندید و فکر کرد : " شاید حق با خدا باشد "

  نوشته شده در  شنبه سیزدهم مرداد 1386ساعت 17:0  توسط باباجون  | 
دختري در راهی مي رفت ، پسري او را ديد و دنبال او روان شد .

 دختر پرسيد که چرابه دنبال من مي آيي ؟ پسر گفت : برتو عاشق شده ام .

دختر گفت : ازچه برمن  عاشق شده اي ، خواهر من از من زیبا تر و خوبروی تر است و از پس من مي آيد ، برو و بر او عاشق شو .

 پسر از آنجا برگشت و به جستجوی پرداخت

  دختري بدصورت ديد ، بسيار ناخوش گرديد و باز نزد دختر بازگشت و گفت : چرا دروغ گفتي ؟

 دختر گفت : تونیز راست نگفتي . اگر عاشق من بودي ،چرا بدنبال ديگري  رفتي؟

  نوشته شده در  شنبه سیزدهم مرداد 1386ساعت 12:57  توسط باباجون  | 
مادر خسته از خرید برگشت و به زحمت زنبیل سنگین را داخل خانه آورد . پسر بزرگش که منتظر بود ، جلو دوید و گفت : مامان ، مامان !
وقتی من در حیاط بازی می کردم و بابا داشت با تلفن صحبت می کرد ، تامی با ماژیک روی دیوار اتاقی که شما رنگش کرده اید ، نقاشی کرد !
مادر عصبانی به اتاق تامی کوچولو رفت .
تامی از ترس زیر تخت قایم شده بود ، مادر فریاد زد : تو پسر خیلی بدی هستی و تمام ماژیک ها یش را در سطل آشغال ریخت . تامی از غصه گریه کرد .
ده دقیقه بعد وقتی مادر وارد اتاق پذیرایی شد،قلبش گرفت . تامی روی دیوار با ما ژیک قرمز کشیده بود و داخلش نوشته بود : مادر دوستت دارم !

مادر در حالیکه اشک می ریخت به آشپزخانه برگشت و یک قاب خالی آورد و آن را دور قلب آویزان کرد . تابلوی قرمز هنوز هم در اتاق پذیرایی بر دیوار است
  نوشته شده در  جمعه دوازدهم مرداد 1386ساعت 22:32  توسط باباجون  | 
در شهري دور افتاده خانواده فقيري زندگي ميكردند. پدر خانواده از اينكه دختر 5 ساله اشان مقداري پول براي خريد كاغذ كادوي طلائي رنگ مصرف كرده بود نارحت بود چون همانقدر پول هم به سختي بدست ميامد.
دخترك با كاغذ كادو يك جعبه را بسته بندي كرده و ان را زير درخت كريسمس گذاشته بود.
صبح روز بعد دخترك جعبه را نزد پدرش برد و گفت بابا اين هديه من است. پدر جعبه را از دختر خردسالش گرفت و ان را باز كرد. داخل جعبه خالي بود!
پدر با عصبانيت فرياد زد مگر نميداني وقتي به كسي هديه مي دهي بايد داخل جعبه چيزي هم بگذاري؟
اشك از چشمان دخترك سرازير شد و با اندوه گفت پدر جان من پول نداشتم ولي در عوض هزار بوسه برايت داخل جعبه گذاشتم.
چهره پدر از شرمندگي سرخ شد دختر خردسالش را بغل كرد و اورا غرق بوسه كرد
  نوشته شده در  جمعه دوازدهم مرداد 1386ساعت 22:12  توسط باباجون  | 

در تعطیلات سال نو در یک بعد از ظهر پسر ۶-۷ ساله ای در حالی که کفش به پا نداشت و با لباس ها ی پاره پاره جلوی ویترین فروشگاه ایستاده بود

زن جوانی از آنجا می گذشت همین که چشمش به پسرک افتاد آرزو و اشتیاق را در چشم های  او خواند دست کودک را به مهربانی گرفت و با خود به مغازه برد و برایش کفش و لباس زیبا و گرمی خرید

وقتی بیرون آمدند زن جوان گفت :حالا به خانه ات برگرد امیدوارم تعطیلات شاد و خوبی داشته باشی

 پسرک سرش را بالا آورد نگاهی به او کرد و پرسید :خانم شما خدا هستید؟ زن جوان لبخندی زدو جواب داد :نه پسرم!من فقط یکی از بندگان خدا هستم

پسرک گفت:مطمئن هستم باخدانسبتی دارید

  نوشته شده در  جمعه دوازدهم مرداد 1386ساعت 11:35  توسط باباجون  | 

 

.

در هندوستان، شكارچيان براي شكار ميمون سوراخ كوچكي در نارگيل ايجاد مي كنند. يك موز در آن مي گذارند و زير خاك پنهان اش مي كنند. ميمون دست اش را به داخل نارگيل مي برد و به موز چنگ مي اندازد، اما ديگر نمي تواند دست اش را بيرون بكشد، چون مشت اش از دهانه سوراخ خارج نمي شود. فقط به خاطر اين كه حاضر نيست ميوه را رها كند. در اين جا، ميمون درگير يك جنگ ناممكن معطل مي ماند و سرانجام شكار مي شود.

همين ماجرا، دقيقاً در زندگي ما هم رخ مي دهد. ضرورت دستيابي به چيزهاي مختلف در زندگي، ما را زنداني آن چيزها مي كند. در حقيقت متوجه نيستيم كه از دست دادن بخشي از چيزي، بهتر است تا از دست دادن كل آن چيز.

در تله گرفتار مي شويم، اما از چيزي كه به دست آورده ايم، دست نمي كشيم، خودمان را عاقل مي دانيم؛ اما (از ته دل مي گويم) مي دانيم كه اين رفتار يك جور حماقت است.

برگرفته از كتاب پائولو كوئيلو (دومين مكتوب)

  نوشته شده در  جمعه دوازدهم مرداد 1386ساعت 0:59  توسط باباجون  | 

داستان شنل قرمزي و دوستان درقرن 21

یکي بود يکي نبود .  غير از خداي مهربون هيچ کس نبود .

يه روز مادر شنل قرمزي رو به دخترش کرد و گفت :

عزيزم چند روزه مادر بزرگت مبايلش و جواب نميده . هرچي SMS هم براش ميزنم باز جواب نمده . online  هم نشده چند روزه!!! نگرانشم . چندتا پيتزا بخر با يه اکانت ماهانه براش ببر . ببين حالش چطوره !

شنل قرمزي گفت : مامي امروز نميتونم . قراره با پسر شجاع و دوست دخترش خانوم کوچولو و خرس مهربون بريم ديزين اسکي .

 
مادرش گفت : يا با زبون خوش مي ري يا مي دمت دست داداشت گوريل انگوري لهت کنه .

 

شنل قرمزي گفت : حيف که بهشت زير پاتونه . باشه مي رم . فقط خواستين برين بهشت کفش پاشنه بلند نپوشين .
مادرش گفت : زود برگرد . قراره خانواده دکتر ارنست بيان.مي خوان ازت خواستگاري کنن واسه پسرشون .

شنل قرمزي گفت : من که گفتم از اين پسر لوس دکتر خوشم نمياد . يا رابين هود يا هيچ کس دیگه!!! من فقط اون و مي خوام ...

 
شنل قرمزي با پژوي  206  آلبالوئي که تازه خريده از خونه خارج ميشه . بين راه حنا دختري در مزرعه رو ميبينه .

شنل‌ قرمزي : حنا کجا ميري ؟؟؟


حنا : وقت آرايشگاه دارم . امشب يوگي و دوستان پارتي دعوتم کردن .


شنل‌ قرمزي : اي نا کس حالا تنها مي پري ديگه !!

حنا : تو پارتي قبلي که بچه هاي مدرسه آلپ گرفته بودن اُمل بازي در آوردي!!! بهت گفتن شب بمون گفتي مامانم نگران ميشه . بچه ها شاکي شدن دعوتت نکردن .

 
شنل‌ قرمزي : حتما اون دختره ايکبیري سيندرلا هم هست ؟؟؟

حنا : آره با لوک خوشانس ميان .

شنل‌ قرمزي : برو دختره .......................... ( به علت به کار بردن الفاظ رکيک غير قابل پخش بود )

 

 
شنل قرمزي يه تک آف ميکنه و به راهش ادامه ميده . پشت چراغ قرمز چشمش به نل مي خوره !!!!! که مشغول گداییه . ميره جلو سوارش ميکنه .

 شنل‌ قرمزي: تو که دختر خوبي بودي نل !!!!!
نل : اي خواهر . دست رو دلم نذار که خونه . با اون مرتيکه ... راه افتاديم دنبال ننمون . 

 
شنل‌ قرمزي: اون که هاج زنبور عسل بود .


نل : حالا گير نده . وسط راه بابا بزرگمون چشمش خورد به مادر پرين رفت گرفتش . اين دختره پرين هم با ما نساخت ما رو از خونه انداختن بيرون . زندگي هم که خرج داره . نميشه گشنه موند .


شنل‌ قرمزي: نگاه کن اون رابين هود نيست ؟؟؟؟ کيف اون زن رو قاپيد !!!


نل : آره خودشه . مگه خبر نداشتي ؟ چند ساله زده تو کاره کيف قاپي . جان کوچولو و بقيه بچه ها هم قالپاق و ضبط بلند ميکنن !

 
شنل‌ قرمزي: عجب !!!!!!!!!!!!!!

نل : اون دوتا رو هم ببين پت و مت هستن . سر چها راه دارن شيشه ماشين پاک مي کنن . دخترک کبريت فروش هم چهار راه پائيني داره آدامس ميفروشه .

 شنل قرمزي : چرا بچه ها به اين حال و روز افتادن ‌؟؟؟؟


نل : به خودت نگاه نکن . مادرت رفت زن آقاي پتيول شد . بچه مايه دار شدي ، بقيه همه بد بخت شدن .

بچه هاي اين دوره و زمونه نمي فهمن کارتون چيه . شخصيتهاي محبوبشون شدن ديجيمون ها ديگه با حنا و نل و يوگي و خانواده دکتر ارنست و ... حال نمي کنن . ما هم مجبوريم واسه گذران زندگي اين کارا رو بکنيم   .

  نوشته شده در  جمعه دوازدهم مرداد 1386ساعت 0:56  توسط باباجون  | 
علامه سید محمد حسین طباطبایی صاحب تفسیرالمیزان نقل کرده که : استاد ما عارف برجسته « حاج میرزا علی آقا قاضی » می گفت :

در نجف اشرف در نزدیکی منزل ما ٬ مادر یکی از دخترهای افَنْدِی ها (سنی های دولت عثمانی) فوت کرد . این دختر در مرگ مادر ٬ بسیار ضجّه و گریه می کرد ٬ و جداً ناراحت بود و با تشییع کنندگان تا کنار قبر مادرش آمد و آنقدر گریه و ناله کرد که همه حاضران به گریه افتادند.

هنگامی که جنازه ی مادر را در میان قبر گذاشتند ٬ دختر فریاد می زد: من از مادرم جدا نمی شوم ٬ هر چه خواستند او را آرام کنند ٬ مفید واقع نشد. دیدند اگر بخواهند با اجبار دختر را از مادر جدا کنند ٬ ممکن است جانش به خطر بیفتد ٬

سرانجام بنا شد دختر را در قبر مادرش بخوابانند و دختر هم پهلوی بدن مادر در قبر بماند ٬ ولی روی قبر را از خاک انباشته نکنند ٬ و فقط روی قبر را با تخته ای بپوشانند و دریچه ای هم بگذارند تا دختر نمیرد و هر وقت خواست از آن دریچه بیرون آید.

 دختر در شب اول قبر ٬ کنار مادر خوابید ٬ فردا آمدند و سرپوش را برداشتند تا ببینند بر سر دختر چه آمده است ٬ دیدند تمام موهای سرش سفید شده است.
پرسیدند : چرا اینطور شده ای ؟
در پاسخ گفت : شب کنار جنازه ی مادرم در قبر خوابیدم ٬ ناگاه دیدم دو نفر از فرشتگان آمدند و در دو طرف ایستادند و یک شخص محترمی هم آمد و در وسط ایستاد ٬ آن دو فرشته مشغول سؤال از عقاید مادرم شدند و او جواب می داد٬ ٬ سؤال از توحید نمودند ٬ جواب درست داد سؤال از نبوت نمودند ٬ جواب درست داد که پیامبر من محمد بن عبدالله (ص) است.
تا اینکه پرسیدند : امام تو کیست ؟
آن مرد محترم که در وسط ایستاده بود گفت : لَسْتُ لَها بِاِمامٍ : « من امام او نیستم » ( آن مرد محترم ٬ امام علی (ع) بود . )
در این هنگام آن دو فرشته چنان گرز بر سر مادرم زدند که آتش آن به سوی آسمان زبانه می کشید.
من بر اثر وحشت و ترس زیاد به این وضع که می بینید که همه موهای سرم سفید شده در آمدم.


مرحوم قاضی می فرمود : چون تمام طایفه ی آن دختر ٬ در مذهب اهل تسنّن بودند ٬ تحت تاثیر این واقعه قرار گرفته و شیعه شدند( زیرا این واقعه با مذهب تشیّع تطبیق می کرد) و خود آن دختر ٬ جلوتر از آنها به مذهب تشیّع اعتقاد پیدا کرد.۱

  نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم مرداد 1386ساعت 13:56  توسط باباجون  | 

پدر روزنامه م‍ي خواند، اما پسر كوچكش مدام مزاحمش مي شد.

حوصله پدر سر رفت و صفحه اي از روزنامه را - كه نقشه ي جهان را نمايش مي داد - جدا و قطعه قطعه كرد و به پسرش داد و گفت:
"
بيا كاري برا يت دارم. يك نقشه دنيا به تو مي دهم، ببينم مي تواني آن را دقيقا همانطور كه هست بچيني ؟ "

و دوباره به سراغ روزنامه اش رفت .

مي دانست پسرش تمام روز گرفتار اين كار است. اما يك ربع بعد ، پسرش با نقشه كامل برگشت.

پدر گفت : " مادرت به تو جغرافي ياد داده است ؟ "

پسر جواب داد : " جغرا في ديگر چيست؟!؟ اتفاقأ پشت همين صفحه ، تصويري از يك آدم بود. وقتي توانستم آن آدم رابسازم، دنيا را هم دوباره ساختم ! "

 

  نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم مرداد 1386ساعت 1:42  توسط باباجون  | 

یک روز کارمند پستی که به نامه هایی که آدرس نامعلوم دارند رسیدگی می کرد متوجه نامه ای شد که روی پاکت آن با خطی لرزان نوشته شده بود نامه ای به خدا !با خودش فکر کرد بهتر است نامه را باز کرده و بخواند.در نامه این طور نوشته شده بود :خدای عزیزم بیوه زنی ۸۳ ساله هستم که زندگی ام با حقوق نا چیز باز نشستگی می گذرد.دیروز یک نفر کیف مرا که صد دلار در آن بود دزدید.این تمام پولی بود که تا پایان ماه باید خرج می کردم.یکشنبه هفته دیگر عید است و من دو نفر از دوستانم را برای شام دعوت کرده ام. اما بدون آن پول چیزی نمی توانم بخرم. هیچ کس را هم ندارم تا از او پول قرض بگیرم.تو ای خدای مهربان تنها امید من هستی به من کمک کن…
کارمند اداره پست خیلی تحت تاثیر قرار گرفت و نامه را به سایر همکارانش نشان داد.نتیجه این شد که همه آنها جیب خود را جستجو کردند و هر کدام چند دلاری روی میز گذاشتند.در پایان ۹۶ دلار جمع شد و برای پیرزن فرستادند…
همه کارمندان اداره پست از اینکه توانسته بودند کار خوبی انجام دهند خوشحال بودند.عید به پایان رسید و چند روزی از این ماجرا گذشت.تا این که نامه دیگری از آن پیرزن به اداره پست رسیدکه روی آن نوشته شده بود: نامه ای به خدا !
همه کارمندان جمع شدند تا نامه را باز کرده و بخوانند. مضمون نامه چنین بود:خدای عزیزم. چگونه می توانم از کاری که برایم انجام دادی تشکر کنم . با لطف تو توانستم شامی عالی برای دوستانم مهیا کرده و روز خوبی را با هم بگذرانیم. من به آنها گفتم که چه هدیه خوبی برایم فرستادی…
البته چهار دلار آن کم بود که مطمئنم کارمندان اداره پست آن را برداشته اند …!!!


 

  نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم مرداد 1386ساعت 1:41  توسط باباجون  | 
آرَشِ کَمانگیر نام یکی از اسطوره‌های کهن ایرانی و همچنین نام شخصیت اصلی این اسطوره است.اسطوره آرش کمانگیر از داستان‌هایی است که در اوستا آمده و در شاهنامه از آرش در سه جا با افتخار نام برده شده ولی داستان آرش در شاهنامه نیامده است. در کتابهای پهلوی و نیز در کتاب‌های تاریخ دوران اسلامی به آن اشاراتی شده‌است. ابوریحان بیرونی ، در کتاب خود به نام «آثارالباقیه» به هنگام توصیف «جشن تیرگان»، داستان آرش را بازگو می‌کند و ریشه این جشن را از روز حماسه آفرینی آرش می‌داند. در اوستا آرش را اِرِخشه خوانده‌اند و معنایش را نیز کسانی معناهایی کرده‌اند. از آن دسته «تابان و درخشنده»، «دارنده ساعد نیرومند» و «خداوند تیر شتابان». در اوستا بهترين تير انداز ارخش ناميده شده است که گمان بر اين است که همان آرش ميباشد. بعضی معنی آرش را درخشان دانسته‌اند. و برخی معتقدند که منظور از آرش حاکم پارتی گرگان بوده که به زور تير و کمان دشمن را (به احتمال زياد سکاها را) از مرز ايران دور کرده است.

داستان آرش

در زمان پادشاهی منوچهر در جنگی با توران، افراسياب سپاهيان ايران را در مازندران محاصره مي کند. سرانجام منوچهر پيشنهاد صلح مي دهد و تورانیان پیشنهاد آشتی را می‌پذیرند قرار بر اين مي گذارند که کمانداری ایرانی برفراز البرزکوه تیری بیاندازد که تیر به هر کجا نشست آنجا مرز ایران و توران باشد. آرش از پهلوانان ايران داوطلب این کار می‌شود. به فراز دماوند می‌رود و تیر را پرتاب می‌کند. تیر از صبح تا غروب حرکت کرده و در کنار رود جيحون یا آمودریا بر درخت گردويی فرود مي آيد. و آنجا مرز ایران و توران می‌شود.پس از اين تيراندازی آرش از خستگی مي ميرد. آرش هستی‌اش را بر پای تیر می‌ریزد؛ پیکرش پاره پاره شده و در خاک ایران پخش می‌شود و جانش در تیر دمیده می‌شود. مطابق با برخی روايت ها اسفندارمذ تيرکمانی را به آرش داده بود و گفته بود که اين تير خيلی دور می رود ولی هر کسی که از آن استفاده کند خواهد مرد با اين وجود آرش برای فداکاری حاضر شد که از آن تير و کمان استفاده کند.

بسیاری آرش را از نمونه‌های بی‌همتا در اسطوره‌های‌ جهان دانسته‌اند؛ وی نماد جانفشانی در راه میهن است.

  نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم مرداد 1386ساعت 1:39  توسط باباجون  | 
خانم حميدي براي ديدن پسرش مسعود ، به محل تحصيل او يعني لندن آمده بود‎. او در آنجا متوجه شد كه پسرش با يك هم اتاقي دختر بنام رونا ‎ زندگي ميكند. كاري از دست خانم حميدي بر نمي آمد و از طرفي هم اتاقي مسعود هم خيلي خوشگل بود.

او به رابطه ميان آن دو ظنين شده بود و اين موضوع باعث كنجكاوي بيشتر او مي شد. مسعود كه فكر مادرش را خوانده بود گفت : " من ميدانم كه شما چه فكري مي كنيد ، اما من به شما اطمينان مي دهم كه من و رونا  فقط هم اتاقي هستيم‎ . "
حدود يك هفته بعد‎ ،رونا پيش مسعود آمد و گفت : " از وقتي كه مادرت از اينجا رفته ، قندان نقره اي من گم شده ، تو فكر نمي كني كه او قندان را برداشته باشد ؟‎ " "خب، من شك دارم ، اما براي اطمينان به او ايميل خواهم زد‎."
او در ايميل خود نوشت‎ : مادر عزيزم، من نمي گم كه شما قندان را از خانه من برداشتيد، و در ضمن نمي گم كه شما آن را برنداشتيد . اما در هر صورت واقعيت اين است كه قندان از وقتي كه شما به تهران برگشتيد گم شده‎ . " با عشق، مسعود
روز بعد ، مسعود يك ايميل به اين مضمون از مادرش دريافت نمود‎ : پسر عزيزم، من نمي گم تو با رونا رابطه داري ! ، و در ضمن نمي گم كه تو باهاش رابطه نداري . اما در هر صورت واقعيت اين است كه اگر او در تختخواب خودش مي خوابيد ، حتما تا الان قندان را پيدا كرده بود‎. با عشق ، مامان
  نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم مرداد 1386ساعت 1:35  توسط باباجون  | 
در بيمارستاني ، دو مرد بيمار در يك اتاق بستري بودند. يكي از بيماران اجازه داشت كه هر روز بعد از ظهر يك ساعت روي تختش بنشيند . اما بيمار ديگر مجبور بود هيچ تكاني نخورد و هميشه پشت به هم‌اتاقيش روي تخت بخوابد.
آنها ساعت‌ها با يكديگر صحبت مي‌كردند، از همسر، خانواده، خانه، سربازي يا تعطيلاتشان با هم حرف مي‌زدند.
هر روز بعد از ظهر ، بيماري كه تختش كنار پنجره بود ، مي‌نشست و تمام چيزهايي كه بيرون از پنجره مي‌ديد براي هم‌اتاقيش توصيف مي‌كرد. بيمار ديگر در مدت اين يك ساعت ، با شنيدن حال و هواي دنياي بيرون ، روحي تازه مي‌گرفت.
اين پنجره ، رو به يك پارك بود كه درياچه زيبايي داشت مرغابي‌ها و قوها در درياچه شنا مي‌كردند و كودكان با قايقهاي تفريحي‌شان در آب سر گرم بودند. درختان كهن ، به منظره بيرون ، زيبايي خاصي بخشيده بود و تصويري زيبا از شهر در افق دوردست ديده مي‌شد. همان طور كه مرد كنار پنجره اين جزئيات را توصيف مي‌كرد ، هم‌اتاقيش چشمانش را مي‌بست و اين مناظر را در ذهن خود مجسم مي‌كرد.
روزها و هفته‌ها سپري شد.
يك روز صبح ، پرستاري كه براي حمام كردن آنها آب آورده بود ، جسم بي‌جان مرد كنار پنجره را ديد كه با آرامش از دنيا رفته بود . پرستار بسيار ناراحت شد و از مستخدمان بيمارستان خواست كه مرد را از اتاق خارج كنند.
مرد ديگر تقاضا كرد كه تختش را به كنار پنجره منتقل كنند . پرستار اين كار را با رضايت انجام داد و پس از اطمينان از راحتي مرد، اتاق را ترك كرد.آن مرد به آرامي و با درد بسيار ، خود را به سمت پنجره كشاند تا اولين نگاهش را به دنياي بيرون از پنجره بيندازد . بالاخره او مي‌توانست اين دنيا را با چشمان خودش ببيند.
در كمال تعجت ، او با يك ديوار مواجه شد.
مرد ، پرستار را صدا زد و پرسيد كه چه چيزي هم‌اتاقيش را وادار مي‌كرده چنين مناظر دل‌انگيزي را براي او توصيف كند !
پرستار پاسخ داد: شايد او مي‌خواسته به تو قوت قلب بدهد. چون آن مرد اصلا نابينا بود و حتي نمي‌توانست ديوار را ببيند
  نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم مرداد 1386ساعت 1:30  توسط باباجون  | 
گفت:چگونه باشد آن کسی که پس از رنج بسیار،بر کشتی نشیند،آن کشتی بشکند و او بر تخته پاره ای یله باشد،چندان که بر آن دل نتواند بست، و موج از هر طرف بر سر او بزند، و در دوردست جزیره ای پیدا آید که دودی آز آن برخیزد، لیک آندم که خویش در آن جزیره یابد،جمعی را بیند دیگ بر سر آتش نهاده از بهر پختن و خوردن اوی؟

گفتند:صعب باشد!

گفت: حال من همچنان است، که پس از هفته ای چهر رنج و تعب بر خویش هموار ساختن نقره حاصل آورده ام،و آن دریا کنکور باشد، و آن تخته پاره اطلاعات ناقصم باشد، و آن جزیره همانا دانشجاه باشد،که چون در آن درآیی،همی بینی که دود از کباب نیست،بل خر داغ کنند!"

  نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم مرداد 1386ساعت 1:29  توسط باباجون  | 
خانم جواني در سالن فرودگاه منتظر نوبت پروازش بود.
از آن جايي كه بايد ساعات بسياري را در انتظار مي ماند، كتابي خريد. البته بسته‌اي كلوچه هم با خود آورده بود.
او روي صندلي دسته‌داري در قسمت ويژه فرودگاه نشست تا در آرامش استراحت و مطالعه كند.
در كنار او بسته‌اي كلوچه بود، مردي نيز نشسته بود كه مجله‌اش را باز كرد و مشغول خواندن شد.
وقتي او اولين كلوچه‌اش را برداشت، مرد نيز يك كلوچه برداشت.
در اين هنگام احساس خشمي به او دست داد، اما هيچ چيز نگفت. فقط با خود فكر كرد: "عجب رويي داره! اگر امروز از روي دنده چپ بلند شده بودم  چنان نشانش مي دادم كه ديگه همچين جراتي به خودش نده!"
هر بار كه او كلوچه‌اي بر مي داشت مرد نيز با كلوچه‌اي ديگر از خود پذيرايي مي‌كرد. اين عمل او را عصباني تر مي كرد، اما نمي خواست از خود  واكنشي نشان دهد.
وقتي كه فقط يك كلوچه باقي مانده بود، با خود فكر كرد: "حالا اين مردك چه خواهد كرد؟"
سپس، مرد آخرين كلوچه را نصف كرد و نيمه آن را به او داد.
"بله؟! ديگه خيلي رويش را زياد كرده بود."
تحمل او هم به سر آمده بود.
بنابراين، كيف و كتابش را برداشت و به سمت سالن رفت.
وقتي كه در صندلي هواپيما قرار گرفت، در كيفش را باز كرد تا عينكش را بردارد، و در نهايت تعجب ديد كه بسته كلوچه‌اش، دست نخورده، آن جاست.
تازه يادش آمد كه اصلا بسته كلوچه‌اش را از كيفش درنياورده بود.
خيلي از خودش خجالت كشيد!! متوجه شد كه كار زشت در واقع از جانب خود او سر زده است.
مرد بسته كلوچه‌اش را بدون آن كه خشمگين، عصباني يا ديوانه شود با او تقسيم كرده بود
  نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم مرداد 1386ساعت 1:27  توسط باباجون  | 
کيف مدرسه را با عجله گوشه اي پرتاب کرد و بي درنگ
 به سمت قلک کوچکي که روي تاقچه بود ، رفت .همه
 خستگي روزش را بر سر قلک بيچاره خالي کرد . پولهاي
 خرد را که هنوز با تکه هاي قلک قاطي بود در جيبش
 ريخت و با سرعت از خانه خارج شد .
 

خوشحال بود از اين که انتظارش به سر آمده بود . وارد

 مغازه شد . با ذوق گفت ( ببخشيد آقا ! يه کمربند مي

 خواستم .آخه ، آخه فردا تولد پدرم هست …))

- به به . مبارک باشه . چه جوري باشه ؟ چرم يا معمولي ، مشکي يا قهوه اي ، …

پسرک چند لحظه به فکر فرو رفت .

- فرقي نداره . فقط …. ، فقط دردش کم باشه

  نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم مرداد 1386ساعت 1:24  توسط باباجون  | 
چون حسین منصور حلاج را به زندان بردند٬هجده روز در زندان بماند.

شبلی عارف نزد او رفت و گفت:

 "عشق چیست؟"

حلاج پاسخ داد :

"فردا بیا تا بگویم"

فردا حلاج را پای چوبه ی دار بردند.شبلی آمد و گفت:

"جواب پرسش ما را بگوی"

حلاج گفت:

"ابتدای آن طناب است و انتهای آن مرگی سرخ"

                                                                     خواجه عبدالله انصاری

  نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم مرداد 1386ساعت 1:22  توسط باباجون  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM