تبليغاتX
باباجون قصه
 
داستان ها و قصه های کوتاه
 
مردى فکر می کرد که گوش همسرش سنگين شده و شنوایی اش کم شده است. به نظرش رسيد که همسرش بايد سمعک بگذارد ولى نمي دانست اين موضوع را چگونه با او در ميان بگذارد.

 بدين خاطر، نزد دکتر خانوادگي شان رفت و مشکل را با او در ميان گذاشت.

دکتر گفت: "براى اين که بتواني دقيقتر به من بگويي که ميزان ناشنوايي همسرت چقدر است آزمايش ساده اي وجود دارد." اين کار را انجام بده و جواب اش را به من بگو:

«ابتدا در فاصله ی 4 متري او به ايست و با صداي معمولي مطلبي را به او بگو. اگر نشنيد همين کار را در فاصله ی 3 متري تکرار کن. بعد در 2 متري و به همين ترتيب تا بالاخره جواب دهد»

آن شب، همسر آن مرد در آشپزخانه سرگرم تهيه شام بود و خود او در اتاق تلويزيون نشسته بود. مرد به خودش گفت: "الان فاصله ی ما حدود 4 متر است. بگذار امتحان کنم."

سپس با صداي معمولي از همسرش پرسيد: "عزيزم شام چي داريم؟"

جوابى نشنيد.

بعد بلند شد و يک متر جلوتر به سمت آشپزخانه رفت و دوباره پرسيد: "عزيزم شام چي داريم؟"
باز هم پاسخي نيامد.

باز هم جلوتر رفت و از وسط هال که تقريباً 2 متر با آشپزخانه و همسرش فاصله داشت گفت: "عزيزم شام چى داريم؟"

باز هم جوابى نشنيد.

باز هم جلوتر رفت و به در آشپزخانه رسيد. سوال اش راتکرار کرد و باز هم جوابى نيامد.
اين بار جلوتر رفت و درست از پشت سر همسرش گفت: "عزيزم شام چى داريم؟"
زن اش گفت: "مگه کرى؟ براى پنجمين بار ميگويم: خوراک مرغ!"

  نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386ساعت 19:2  توسط باباجون  | 
عتیقه فروشی در روستایی به منزل رعیتی ساده، وارد شد. دید کاسه ای نفیس و قدیمی دارد که در گوشه ای افتاده و گربه ای در آن آب می خورد.

فکر کرد؛ اگر قیمت کاسه را بپرسد، رعیت ملتفت مطلب می شود و قیمت گرانی بر آن می نهد. برای همین گفت: "عمو جان! چه گربه ی قشنگی داری! آیا حاضری آن را به من به فروشی؟
"

رعیت گفت: "چند می خری؟" مرد گفت: "یک دلار
"

رعیت گربه را گرفت و به دست عتیقه فروش داد و گفت: "خیر اش را به بینی
"

عتیقه فروش پیش از خروج از خانه با خونسردی گفت: "عمو جان! این گربه ممکن است در راه تشنه اش شود، بهتر است کاسه ی آب را هم به من به فروشی" رعیت گفت: "قربان! من به این وسیله تا به حال پانزده گربه فروخته ام. کاسه فروشی نیست.
"
  نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386ساعت 19:0  توسط باباجون  | 
یک روز دکتر ملکی که مانند اکثر پزشکان خطی بسیار کج و معوج و ناخوانا داشت، از دوستانش دعوت کرد که ناهار به منزلش بروند.

 ضمنا طی یادداشتی که روی سرنسخه‌ی خود نوشته بود از ساعد هم تقاضا کرد که فردای آن‌روز برای صرف ناهار به منزل وی برود.
روز بعد همه‌ی مهمان‌ها آمدند، اما دکتر هرچه منتظر شد خبری از ساعد نشد. پس از دوسه روز دکتر نزد ساعد رفت و پرسید:
ـ جناب آقای ساعد، پریروز خدمتتان نامه‌ای فرستادم. آیا به شما نرسیده است؟
ساعد با قیافه‌ای جدی و حق‌به جانب گفت: رسید و فرستادم دواخانه‌ و دوایش را خوردم. اتفاقا بسیار مؤثر واقع شد و پادردم خیلی تخفیف یافته است. از این محبت شما بسیاربسیار متشکرم. خواستم بیایم حضورا هم تشکر کنم."

لطیفه‌های سیاسی" تألیف محمود حکیمی"

  نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386ساعت 11:5  توسط باباجون  | 

نقل شده يك نفر مصرى از قوم فرعون ، خوشه انگور بسيار زيبايى را به فرعون داد و گفت : مى خواهم اين خوشه انگور را با همين قيافه به شكل جواهرات و لؤ لؤ بزرگ در آورى ؛ زيرا تو خدا هستى - خدا هر كارى بخواهد مى تواند انجام دهد. - فرعون هم آن را گرفت و به او قول داد كه انجام دهد.

وقتى شب شد و تاريكى همه جا را فرا گرفت ، فرعون همه درها را بست و گفت : هيچ كس نبايد داخل شود. از اين درخواست مرد حيران بود كه چه كند؟

شيطان به كاخ او رفت و در زد. فرعون گفت : چه كسى در مى زند؟ شيطان در جواب گفت : گوز به ريش آن کسی که ادعای خدايى می کند اما  نمى داند چه كسى پشت در  است . تو اگر خدا بودى هر آينه مى دانستى چه كسى پشت در است . فرعون - از اين جسارت و بى باكى - او را شناخت .

خانه فرعون را شيطان شبى

حلقه بر در زد كه دارم مطلبى

گفت : فرعون اى فلان ! تو كيستى

آدمى يا جن و يا گو كيستى ؟

كيست آيا حلقه بر در مى زدند؟

از چه آيا دست بر سر مى زند؟

كرد شيطان ، بادى از مقعدرها

گفت : بادا اين به ريش آن خدا

كو نداند در برون خانه كيست

حلقه بر در مى زند، از بهر چيست

 

فرعون گفت : اى ملعون ! داخل شو، او هم در جواب گفت : ملعونى بر ملعونى ديگر وارد مى شود. وقتى وارد شد، مشاهده كرد كه خوشه انگورى در دست فرعون است و درباره آن حيران مانده است .

گفت : او را به من بده ، تا مشكل تو را حل كنم . انگور را از او گرفت و اسم اعظم را بر او خواند. همان طورى كه آن مرد خواسته بود، بهترين لؤ لؤ و جواهر شد.آن گاه شيطان گفت : اى رفيق عزيز! خودت انصاف بده من با اين همه علم و كمال و قدرت كه دارم مى خواستم بنده اى از بندگان خدا باشم ؛ ولى مرا به عنوان بنده ، قبول نكردند و از درگاه سلطان حقيقى بيرونم كردند.

اما تو با اين نادانى و حماقت كه دارى ، ادعاى خدايى مى كنى و مرتبه بزرگى را مى خواهى .

فرعون گفت : اى شيطان ! چرا بر حضرت آدم سجده نكردى ؟ - كه تو را از بهشت بيرون كنند و ملعون شوى ؟ جواب داد: اى فرعون ! چون مى دانستم ، افراد خبيثى مانند تو در صلب آدم قرار دارد، از اين رو به او سجده نكردم

  نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386ساعت 10:54  توسط باباجون  | 

راهبی در نزديکی معبد زندگی می کرد. در خانه رو به رويش، يک روسپی اقامت داشت. راهب که می ديد مردان زيادی به آن خانه رفت و آمد دارند، تصميم گرفت با او صحبت کند.

زن را سرزنش کرد: "تو بسيار گناهکاری. روز و شب به خدا بی احترامی می کنی.چرا دست از اين کار نمی کشی؟ چرا کمی به زندگی بعد از مرگت فکر نمی کنی؟"

زن به شدّت از گفته های راهب شرمنده شد و از صميم قلب به درگاه خدا دعا کرد و بخشايش خواست. همچنين از خدای قادر متعال خواست که راه تازه اي برای امرار معاش به او نشان دهد.

امّا راه ديگری برای امرار معاش پيدا نکرد. بعد از يک هفته گرسنگی دوباره به روسپيگری پرداخت.

امّا هر بار که بدن خود را به بيگانه اي تسليم می کرد، از درگاه خدا آمرزش می خواست.

راهب که از بی اعتنايی زن نسبت به اندرز او خشمگين شده بود، فکر کرد: "از حالا تا روز مرگ اين گناهکار می شمرم که چند مرد وارد آن خانه شده اند."

و از آن روز کار ديگری نکرد جز اينکه زندگی آن روسپی را زير نظر بگيرد. هر مردی که وارد خانه او میشد، راهب هم ريگی بر ريگ های ديگر می گذاشت.

مدّتی گذشت. راهب دوباره روسپی را صدا زد و گفت: "اين کوه سنگ را می بينی ؟ هر کدام از اين سنگ ها نماينده يکی از گناهان کبيره ايست که انجام داده اي، آن هم بعد از هشدار من. دوباره می گويم: مراقب اعمالت باش!"

زن به لرزه افتاد. فهميد گناهانش چقدر انباشته شده است. به خانه برگشت، اشک پشيمانی ريخت و دعا کرد: "پروردگارا ! کی رحمت تو مرا از اين زندگی مشقّت بار آزاد می کند؟"

خداوند دعايش را پذيرفت. همان روز، فرشته مرگ ظاهر شد و جان او را گرفت. فرشته مرگ به دستور خدا، از خيابان عبور کرد و جان راهب را هم گرفت و با خود برد.

روح روسپی بی درنگ به بهشت رفت، امّا شياطين، روح راهب را به دوزخ بردند. در راه راهب ديد که چه بر روسپی گذشته است و شکوه کرد: "خدايا ! اين عدالت است ؟ من که تمام زندگی ام را در فقر و اخلاص گذرانده ام، به دوزخ می روم و آن روسپی که فقط گناه کرده، به بهشت می رود !"

يکی از فرشته ها پاسخ داد: "تصميمات خداوند همواره عادلانه است. تو فکر می کردی که عشق خدا يعنی فضولی در رفتار ديگران. هنگامی که تو قلبت را سرشار از گناه فضولی می کردی، اين زن روز و شب دعا می کرد

.روح او، پس از گريستن، چنان سبک می شد که می توانستيم او را تا بهشت بالا ببريم. امّا آن ريگ ها چنان روح تو را سنگين کرده بودند که نتوانستيم تو را بالا ببريم."

 علاوه برآن وظیفه تو بود که در تامین معیشت زندگی به او کمک کنی تا ناچار به تن فروشی نشود

  نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386ساعت 10:47  توسط باباجون  | 

كودكي ده ساله كه دست چپش در يك حادثه رانندگي از بازو قطع شده بود ، براي تعليم فنون رزمي جودو به يك استاد سپرده شد. پدر كودك اصرار داشت استاد از فرزندش يك قهرمان جودو بسازد استاد پذيرفت و به پدر كودك قول داد كه يك سال بعد مي تواند فرزندش را در مقام قهرماني كل باشگاه ها ببيند.

    در طول شش ماه استاد فقط روي بدن سازي كودك كار كرد و در عرض اين شش ماه حتي يك فن جودو را به او تعليم نداد. بعد از 6 ماه خبررسيد كه

يك ماه بعد مسابقات محلي در شهر برگزار مي شود.استاد به كودك ده ساله فقط يك فن آموزش داد و تا زمان برگزاري مسابقات فقط روز آن تك فن كار كرد.

 

سر انجام مسابقات انجام شدو كودك توانست در ميان اعجاب همگان با آن تك فن همه حريفان خود را شكست دهد!

    سه ماه بعد كودك توانست در مسابقات بين باشگاه ها نيز با استفاده از همان تك فن برنده شود و سال بعد نيز در مسابقات كشوري، آن كودك يك دست موفق شد تمام حريفان را زمين بزند و به عنوان قهرمان سراسري كشورانتخاب گردد. وقتي مسابقات به پايان رسيد، در راه بازگشت به منزل، كودك از استاد رازپيروزي اش را پرسيد.

 استاد گفت: "دليل پيروزي تو اين بود كه اولاً به همان يك فن به خوبي مسلط بودي، ثانياً تنها اميدت همان يك فن بود، و سوم اينكه راه شناخته شده مقابله با اين فن برای حریف ، گرفتن دست چپ توبود كه تو چنين دستي نداشتي!

     ياد بگير كه در زندگي ، از نقاط ضعف خود به عنوان نقاط قوت خود استفاده كني. راز موفقيت در زندگي ، داشتن امكانات نيست ، بلكه استفاده از "بي امكاني" به عنوان نقطه قوت است

  نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386ساعت 10:43  توسط باباجون  | 

کلاغه می‌ره پیش قاضی و می‌گه: «قاضی! صبر کوچیک خدا چقدره؟»

قاضی می‌گه: «چهل سال.»

برمی‌گرده به آشیونه‌ش. همن وقت بوی کباب می‌شنفه. يه جايی زیر يه درخت، کسی داشته یه تیکه گوشت نذری کباب می‌کرده. کلاغه دو تا بال داشته، دو تای ديگه هم قرض می‌کنه، جست می‌زنه گوشت کبابی رو از تو منقل بلند می‌کنه می‌ندازه تو لونه‌ش. نگو یه تیکه آتيش هم چسبیده بوده به کباب.

کلاغه که از خوشحالی غش‌غش خنده‌هاش به آسمون بوده، جست می‌زنه که ببينه ديگه چی پيدا می‌کنه. يه هو می‌بينه آشیونه‌ش آتیش ‌گرفته و جوجه‌هاش کباب ‌شده‌ن.

برمی‌گرده پیش قاضی و می‌گه: «قاضی! مگه نگفتی صبر کوچیک خدا چهل ساله؟ پس این چه بلایی بود که سر جوجه‌هام و سر آشيونه‌م اومد؟»

قاضی می‌گه: «اين مال حساب پدرت بود، مال خودت هنوز مونده!»

 

  نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386ساعت 10:40  توسط باباجون  | 
اسب سواری ، مرد افلیجی را سر راه خود دید که از او کمک می خواست. مرد سوار، دلش به حال او رحم آمد ، از اسب پیاده شد و او را بر اسب نشانید تا او را با مقصدش برساند.
مرد افلیج بر اسب که نشست ، دهنه اسب را کشید و گفت : من اسب را بردم و با اسب گریخت ، اما پیش از آنکه از صدا رس دور شود ، مرد سوار در پی آن فریاد زد : تو تنها اسب را نبردی ، جوانمردی را هم بردی. اسب برای تو ، اما گوش کن ، چه میگویم .
مرد افلیج اسب را نگه داشت .
مرد سوار گفت : هرگز به هیچ کس نگو چگونه اسب را بدست آوردی ، چون از این می ترسم که دیگر هیچ سواری به پیاده ای رحم نکند.
  نوشته شده در  جمعه بیست و سوم شهریور 1386ساعت 15:1  توسط باباجون  | 
 مامان و بابا داشتند تلویزیون تماشا می کردند که مامان گفت:"من خسته ام و دیگه دیروقته، می رم که بخوابم" مامان بلند شد،به آشپزخانه رفت و مشغول تهیه ساندویچ های ناهارفردا شد،سپس ظرف ها را شست،برای شام فردا از فریزر گوشت بیرون آورد،قفسه ها را مرتب کرد، شکرپاش را پرکرد،ظرف ها را خشک کردو در کابینت قرار دادوکتری را برای صبحانه فردا ازآب پرکرد.بعدهمه لباس های کثیف رادرماشین لباسشویی ریخت،پیراهنی را اتوکردودکمه لباسی را دوخت.اسباب بازی های روی زمین راجمع کردودفترچه تلفن را سرجایش درکشوی میز برگرداند.گلدان ها را آب داد،سطل آشغال اتاق را خالی کردو حوله خیسی را روی بند انداخت.

بعد ایستادو خمیازه ای کشید کش وقوسی به بدنش دادو به طرف اتاق خواب به حرکت درآمد،کنار میز ایستادو  کتابی را که زیر صندلی افتاده بود برداشت.بعد کارت تبرکی را برای تولدیکی از دوستان امضا کردو در پاکتی گذاشت، آدرس را روی آن نوشت و تمبر چسباند؛ مایحتاج را نیز روی کاغذ نوشت و هردورا درنزدیکی کیف خودقرارداد.

 سپس دندان هایش رامسواک زد. باباگفت: "فکرکردم گفتی داری می ری بخوابی" و مامان گفت:" درست شنیدی دارم میرم." سپس چراغ حیاط راروشن کردودرها را بست. پس ازآن به تک تک بچه ها سرزد،چراغ ها راخاموش کرد،لباس های به هم ریخته را به چوب رختی آویخت، جوراب های کثیف را درسبد انداخت،با یکی از بچه ها که هنوز بیداربودو تکالیفش را انجام می داد گپی زد،ساعت را برای صبح کوک کرد، لباس های شسته را پهن کرد،جا کفشی را مرتب کردو شش چیز دیگررابه فهرست کارهای مهمی که باید فردا انجام دهد،اضافه کرد.سپس به دعاو نیایش نشست.

درهمان موقع بابا تلویزیون راخاموش کردو بدون اینکه شخص خاصی مورد نظرش باشد گفت: " من میرم بخوابم" و بدون توجه به هیچ چیز دیگری، دقیقاً همین کارراانجام داد!  مستقیم به رختخواب رفت ....

مادر دوستت دارم

 

  نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386ساعت 20:55  توسط باباجون  | 
مرد جواني در

آرزوي ازدواج با دختر ِ زيباروي کشاورزي بود. به نزد کشاورز رفت

تا از او اجازه بگيره

. کشاورز براندازش کرد و

گفت: پسر جان، برو در آن قطعه زمين بايست.

من سه گاو نر رو يک به يک آزاد ميکنم، اگر توانستي دم یکی از اين سه گاو رو بگيري، ميتوني با دخترم ازدواج کني.

مرد جوان در مرتع، به انتظار اولين گاو ايستاد.

در طويله باز شد و بزرگترين و خشمگين‌ترين گاوي که تو

عمرش ديده بود به بيرون دويد. فکر کرد گاو بعدي،

گزينه ي بهتري باشه، پس به کناري دويد و گذاشت گاو

از مرتع بگذره و از در پشتي خارج بشه. دوباره در طويله باز شد.

باورنکردني بود! در تمام عمرش چيزي به اين بزرگي و درندگي

نديده بود. با سُم به زمين ميکوبيد، خرخر ميکرد و وقتي او رو ديد،

آب دهانش جاري شد.گفت گاو بعدي هر چيزي هم که باشه،

بايد از اين بهتر باشه. به سمتِ حصارها دويد

و گذاشت گاو از مرتع عبور کنه و از در پشتي خارج بشه.

براي بار سوم در طويله بار شد. لبخند بر لبان مرد جوان ظاهر شد.

اين ضعيف ترين، کوچک ترين و لاغرترين گاوي بود که

تو عمرش ديده بود. در جاي مناسب قرار گرفت و درست

به موقع بر روي گاو پريد. دستش رو دراز کرد... اما گاو سومی دم نداشت!..

زندگي پر از فرصت هاي دست يافتنيه. بهره گيري از بعضي هاش

ساده ست، بعضي هاش مشکل. اما زماني که

بهشون اجازه ميديم رد بشن و بگذرن

(معمولاً در اميد فرصت هاي بهتر در آينده)،

اين موقعيت ها شايد ديگه موجود نباشن.

براي همين، هميشه اولين شانس رو درياب!

  نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386ساعت 20:48  توسط باباجون  | 
به روزي كه رفته بودم دفتر خونه كه صيغه طلاق جاري بشه .وقتي رفتم پيش قاضي گفت صبح شوهرت اومده بود اينجا كه اعتراض كنه من 2 ساعت براش ورد خوندم تا راضي شد امضا كنه ..آلان نامه معرفي به دفتر خونه آمادست زود خودتو برسون به يه دفتر خونه كه من آدرس ميدم
خلاصه ما رسيديم دفتر خونه .. در كه باز شد ديدم يه غول بي شاخ ودم پير با ريش دراز وبي نهايت سپيد تو يه اتاق تاريك رمانتيك نشسته .جريان رو گفتم ..با متانت گوش داد وريشي جنباند بعد آهي از سر افسوس كشيد و فرمودند :
جان شيرين چقدر پول همراهته؟ گفتم 20هزارتومن باز ريشي از سر تاسف جنباند و گفت خرجت 70 تومن ميشه ميخواي اوروز برو....گفتم نه حاجي الان اينو ميفروشم وهمينطوري كه مي گفتم گردنبندمو باز كردم ..مي خواستم برم طلا فروشي سر خيابون و گردنبند اهدايي اداره به مناسبت روز زن رو به پول نزديك كنم ..كه حاجي فرمودند پسر جان ( رو به برادرم) تو برو بفروش من آبجيو طلاق بدم ! آ باريكلا اومدي ها ( البته اومدي ها شو رقيق گفت) شما بخونيد 1 كيلو نخود سيا هم سر راه بخر!!
خلاصه حاجي مارو نشوند كنارش و گفت حال هر چي ميگم تو هم بگو ..
يه همچين چيزايي بود: من در صحت عقل با رضايت خودم در پاكي ( ابروشو داد بالا گفت قاعده نيستي؟؟بودم ولي گفتم نه !!)از آقاي فلاني خودم رو مطلقه اعلام مي كنم .بعد گفت تموم شد ..
گفتم حاجي اون طلاق اصليه كي تموم ميشه گفت شد .. ديگه حرومين!!
بعد ريشي جنباند نفس آسوده اي كشيد وشروع كرد كه: اي جان شيرين من تو جووني ،نازي ، پيازي چرا حضانت گرفتي گفتم : اوا حاج آقا بچمه ها ..
با غيض گفت گور باباش حالا آويزوون داري ..
من بغض كرده بودم ونزديك بود قهر كنم كه حاجي گفت : ناراحت نشو دلم آتيش ميگيره .. آخه تو كه نمي دوني همون موقع كه اومدي تو يه حالي شدم ... تو شوهر نمي خواي ؟ خستگي زندگي با اين مرتيكه ( اشاره به شناسنامه) از تنت دراد؟ يه صيغه اي چيزي كه قدرتو بفهمه ...
تا قيافه من رفت تو هم وخواستم جبهه بگيرم شروع كرد آه كشيدن وبا بي تفاوتي گفت : امروزم كه وقت تمومه كار تو هم كه گيره ..اين برادرت هم كه معلوم نيست كجاست....
من دوزاريم افتاد كه با حاجي جون نبايد در افتاد ..نرم نرمك گفتم نمي دونم والله من برم فكرامو بكنم ، ميگن تو اين اجتماع تنهايي سخته... كه نيش حاجي بنا كرد وا شدن ودوباره دست به قلم شد...
در همين موقع برادر ما هم اومد وجاي شاهد ازش امضا گرفت پولم حساب كرديم ومن با لبخند گفتم حاجي تماس ميگيرم حاجي زير گوشم گفت : ما شما را بسيار دوست مي داريم اي جان شيرين من !
ولي خداييش چش پاك بود چون موقع نوشتن وامضا دستش خورد به دستم فوري گفت: لعنت بر شيطان لعييم واز پشت ميزش كناره گرفت ، خودشو مثه آدماي غشي انداخت پشت صندليش ، چند تا هم صلوات آبدار فرستاد ودوباره به حال عادي برگشت .
ما از دفتر خونه اومديم بيرون چند قدم كه رفتيم به برادرم گفتم دستت درد نكنه خوب شد بودي .گفت كاري نكردم ..گفتم چرا لطف كردي شاهد شدي ...
يهو مثه برق گرفته ها وسط خيابون خلوت شروع كرد موهاشو كندن واز ته دل ضجه زدن ..من هول شده بودم گفتم چته؟ ميگفت من نفهميدم شاهد شدم ميگن هر كي شاهد بشه خودشم بدبخت ميشه حالا قيافه زار منو تصور كننين اونو دلداري ميدادم كه نه بابا تو ثواب كردي ...
چن روز بعد كه با يه دو جين عناصر ذكور سيبيل فاميل رفتيم طلاق نامه و شناسنامه رو بگيريم حاجي يه نگاهي بهم كرد يعني بي وفاي بي مرام جفا كار خير نبيني ....
اين شد كه من نفرين شدم........قربان شما مهربانو.
  نوشته شده در  یکشنبه هجدهم شهریور 1386ساعت 21:18  توسط باباجون  | 
سوال بالا يکي از سوالات امتحان فيزيک در دانشگاه کپنهاگ بود.

يکي از دانشجويان چنين پاسخ داد: "به فشار سنج يك نخ بلند مي بنديم. سپس فشارسنج را از بالاي آسمان خراش طوري آويزان مي کنيم که سرش به زمين بخورد. ارتفاع ساختمان مورد نظر برابر با طول طناب به اضافه‌ي طول فشارسنج خواهد بود."
پاسخ بالا چنان مسخره به نظر مي آمد که مصحح بدون تامل دانشجو را مردود اعلام کرد. ولي دانشجو اصرار داشت که پاسخ او کاملا درست است و درخواست تجديد نظر در نمره ي خود کرد. يکي از اساتيد دانشگاه به عنوان قاضي تعيين شد و قرار شد که تصميم نهايي را او بگيرد.
نظر قاضي اين بود که پاسخ دانشجو در واقع درست است، ولي نشانگر هيچ گونه دانشي نسبت به اصول علم فيزيک نيست. سپس تصميم گرفته شد که دانشجو احضار شود و در طي فرصتي شش دقيقه اي پاسخي شفاهي ارائه دهد که نشانگر حداقل آشنايي او با اصول علم فيزيک باشد.


ادامه مطلب
  نوشته شده در  یکشنبه هجدهم شهریور 1386ساعت 0:49  توسط باباجون  | 
فرمانروايي که مي کوشيد تا مرزهاي جنوبي کشورش را گسترش دهد.با مقاومتهاي سرداري محلي مواجه شد و مزاحمتهاي سردار به حدي رسيد که خشم فرمانروا را بر انگيخت و بنابر اين او تعداد زيادي سرباز را ماموردستگيري سردار کرد . عاقبت سردار و همسرش به اسارت نيروهاي فرمانروا در امدند و براي محاکمه و مجازات به پايتخت فرستاده شدند.
فرمانروا با ديدن قيافه سردار جنگاور تحت تاثير قرار گرفت و از او پرسيد:اي سردار. اگر من از گناهت بگذرم و آزادت کنم چه مي کني؟
سردار پاسخ داد:اي فرمانروا اگر از من بگذري به وطنم باز خواهم گشت و تا اخر عمر فرمانبردار تو خواهم بود.
فرمانروا پرسيد:اي سردار  اگر از جان همسرت در گذرم.انگاه چه خواهي کرد؟
سردارگفت:انوقت جانم را فدايت خواهم کرد!
فرمانروا از پاسخي که شنيد انچنان تکان خورد که نه تنها سردار و همسرش را بخشيد بلکه او را به عنوان استاندار سرزمين جنوبي انتخاب کرد.
سردار هنگام بازگشت از همسرش پرسيد:ايا ديدي سرسراي کاخ فرمانروا چقدر زيبا بود؟دقت کردي صندلي فرمانروا از طلاي ناب ساخته شده بود؟
همسر سردار گفت:راستش را بخواهي من به هيچ چيزي توجه نکردم.
سردار با تعجب پرسيد:پس حواست کجا بود؟
همسرش در حاليکه به چشمان سردار نگاه مي کرد به او گفت:تمام حواسم به تو بود .به چهره مردي نگاه مي کردم که گفت حاضر است به خاطر من جانش را فدا کند
  نوشته شده در  شنبه هفدهم شهریور 1386ساعت 12:9  توسط باباجون  | 

پیر مردی تصمیم گرفت تا با پسر .عروس و نوه چهار ساله خود زندگی کند.دستان پیر مرد می لرزید و چشمانش خوب نمی دید و به سختی می توانست راه برود.هنگام خوردن شام .غذایش را روی میز ریخت و لیوانی را بر زمین انداخت و شکست.

پسر و عروس از این کثیف کاری پیر مرد ناراحت شدند:باید درباره پدر بزرگ کاری بکنیم و گرنه تمام خانه را به هم می ریزد.انها یک میز کوچک در گوشه اطاق قرار دادند و پدر بزرگ مجبور شد به تنهایی انجا غذا بخورد.بعد از اینکه یک بشقاب از دست پدر بزرگ افتاد و شکست.دیگر مجبور بود غذایش را در کاسه چوبی بخورد.هر وقت هم خانواده او را سرزنش می کردند.پدر بزرگ فقط اشک می ریخت و هیچ نمی گفت.

یک روز عصر قبل از شام پدر متوجه پسر چهار ساله خود شد که داشت با چند تکه چوب بازی می کرد.پدر رو به او کرد و گفت:پسرم داری چی درست می کنی؟پسر با شیرین زبانی گفت:دارم برای تو و مامان کاسه های چوبی درست می کنم که وقتی پیر شدید در انها غذا بخورید!و تبسمی کرد و به کارش ادامه داد.

از ان روز به بعد همه خانواده با هم سر یک میز غذا می خوردند.

  نوشته شده در  شنبه هفدهم شهریور 1386ساعت 12:8  توسط باباجون  | 

در شهري دور افتاده، خانواده هاي فقيري زندگي مي كردند كه تقريباً همگي بچه هايشان را به يك مدرسه روباز مي فرستادند. يكروز معلم مدرسه كه خانمي بسيار مهربان و صبور بود چند نفر از بچه ها كه به ظاهر خيلي فقيرتر از بقيه بودن را به اتاق مدرسه آورد.

و از هر كدام پرسيد كه چه چيزهايي در خانه يا محل زندگي شان كم دارند؟

اولي به آرامي گفت: خانم اجازه ما تقريباً هر شب بدون غذا مي خوابيم و برادر كوچكم هم كه مريض است و پول هم براي خريد داروي او نداريم.

دومي گفت: خانم اجازه ما هر شب از سرما مي لرزيم چون بخاريمان خراب شده است و پدرم هم نيست.

سومي كه به نظر از همه وضع بدتري دات گفت: ولي خانم معلم ما هيچ چيزي كم نداريم، يعني يك چيز كم داشتيم كه آن هم درست شد.

خانم معلم با حيري پرسيد چطور عزيزم! پسرك با سادگي و قلبي مملو از عشق به معلمش گفت:

آخر امروز صبح زود وقتي به مادرم گفتند كه پدرم را بخاطر قرضش گرفته اند مادرم گفت: الهي شكر فقط همين يكي را كم داشتيم.

  نوشته شده در  جمعه شانزدهم شهریور 1386ساعت 1:18  توسط باباجون  | 
حضرت سليمان يك روز به ذهنش امد حالا كه اين قدر وضعمان خوب شده است ،خوب است وليمه اي  بدهيم .

 به خدا عرض كرد . ايا اجازه مي دهي يك روز وليمه بدهيم و همه ي مخلوقات سر سفره من غذا بخورند و من تماشاكنم ؟

مي خواست رزاقيت را تجربه كند ... خدا هم اذن فرمود ... حضرت سليمان تخت زد و جن و انس و همه را خبر كرد براي وليمه  جاي من و شما خالي بود .
هلوع در دريا بود .او نوعي ماهي بود كه هر روز خدا غذايش را مي داد . لب دريا امد و سلام كرد،گفت يا سليمان گويا امروز مهمان شما هستيم .

حضرت سلیمان فرمود : خدا چنين اذن داده است . گفت غذاي مرا بده تا بخورم و بروم . به ذهن سليمان (ع) امد كه او هر قدر هم كه بخواهد بخورد، اينجا باز غذاهست . فرمود بگذاريد  بخورد . 
هلوع يك قورت زد وهر چه غذا سليمان تهيه كرده بود دريك نفس قورت داد.و ديگ واثاث و فرش و... را خورد .حضرت سليمان زرنگي كرد و خود را به سجده انداخت. خداوند هم ،رزق هر كس را به او داد و سر و صداخوابيد و آبروي سليمان (ع) محفوظ ماند . ولي مگر هلوع او را رها كرد...
سرش را بلند كرد و گفت : من هر روز چهار قورت غذا مي خورم ، امروز يك و نيم قورت خورده ام و دو قورت ونيم اش هم با قيست  تو كه چيزي نداشتي چرا مهمان دعوت كردی ؟(ضرب المثل فوق از اين حكايت به جاي مانده است )... اين هلوع است ، خيلي معر كه است ،غيرازخدانمي تواند سيرش كند . تمام ريزه كاري هاي خلقت در دست هلوع است و  او با همه ي انها هم غذا ست ،كما اين كه غذاي همه را خورد   ،انسان همه جا دست دارد،همه را مي خورد و چيزي جز خدا سيرش نمي كند ...

از كتاب طوباي  محبت 3     

  نوشته شده در  چهارشنبه هفتم شهریور 1386ساعت 18:47  توسط باباجون  | 
کلاس آموزش رزمي . درس خمپاره و انواع آن.ومربی با ذوق

مربي يکي از آنها را بالا گرفته بود و توضيح مي داد:

اينکه مي بينيد،  که اينقدر شازده است و مؤدب و سر به زير، جناب خمپاره 120 است. خيلي آقاست. وقتي مي آيد پيشاپيش خبر مي کند، پيک مي فرستد، سوت مي زند که برادر سرت را ببر داخل سنگر من آمدم، خورد و مرد پاي من نيست، نگوييد نگفتيد!

سپس آن را گذاشت زمين و خمپاره ديگري را برداشت و گفت:

اين هم که فکر مي کنم معرف حضور آقايان هست. نيازي به توضيح ندارد، کسي که او را نمي شناسد خواجه شيراز است. همه جا جلوتر از شما و پشت سر شما در خدمتگزاري حاضر است. شرفياب که مي شوند محضرتان به عرض ملوکانه مي رسانند منتها ديگر فرصت نمي دهند که شما به زحمت بيفتيد و اين طرف و آن طرف دنبال سوراخ موش بگرديد! با اسکورتشان همزمان مي رسند.

نوبت به خمپاره 60 رسيد، خمپاره اي نقلي و تو دل برو، خجالتي، با حجب حياء، آرام و بي سر و صدا. دلت مي خواست آن را درسته قورت بدهي. اينقدر شيرين و مليح بود: بله، اين هم حضرت والا «شيخ اجل»، «اگر منو گرفتي»، «سر بزنگاه»، «خمپاره جيبي» خودمان 60 عزيز است. عادت عجيبي دارد، اهل هيچ تشريفاتي نيست. اصلاً نمي فهمي کي مي آيد کي مي رود. يک وقت دست مي کني در جيبت تخمه آفتابگردان برداري مي بيني، اِ آنجاست! مرد عمل است. بر عکس سايرين اهل شعار نيست. کاري را که نکرده نمي گويد که کرده ام. مي گويد ما وظيفه مان را انجام مي دهيم، بعداً خود به خود خبرش منتشر مي شود. هياهو نمي کند که من مي خواهم بيايم. يا در راه هستم و تا چند لحظه ديگر مي رسم. مي گويد کار است ديگر آمد و نشد بيايم، چرا حرف پيش بزنيم براي همين شما هيچ وقت نمي توانيد از وجود و حضور او با خبر بشويد. اول مي گويد بمب! بعد معلوم مي شود خمپاره 60 بوده است.

 

  نوشته شده در  شنبه سوم شهریور 1386ساعت 16:40  توسط باباجون  | 
مرد روستایی ستاره های دریایی را که امواج آب به سوی ساحل آورده است را جمع  میکرد و دوباره توی آب می انداخت پیش رفتم و گفتم :  "عصر به خیر رفیق، شما دارید چی کار میکنید؟

"

مرد روستایی پاسخ داد:  " این ستاره های دریایی را دوباره در آب می اندازم. ، این ستاره های دریایی با فشار امواج آب، به ساحل پرت شده اند. اگر آن ها را به دریا برنگردانیم از کمبود اکسیژن ، همین جا خواهند مرد "

گفتم:  "اما در این ساحل متروکه باید هزاران ستاره ی دریایی وجود داشته باشد. غیر ممکن است که بتوانید همه ی آن ها را جمع کنید. واضح است که تعداد آن ها خیلی زیاد است. شما فکر نمیکنید که در صدها سال عمر این ساحل ، در سر تا سر کناره ی این دریا ، هر لحظه این اتفاق می افتد و کار شما اهمیت چندانی ندارد؟ "

مرد روستایی لبخندی زد ، خم شد ، ستاره ی دریایی دیگری را برداشت و در حالی که آن را در آب پرتاب میکرد گفت:   "شاید ... اما برای این یکی خیلی مهم است "

 

  نوشته شده در  شنبه سوم شهریور 1386ساعت 12:44  توسط باباجون  | 
در سال ۱۲۶۴ قمري، نخستين برنامه‌ي دولت ايران براي واكسن زدن به فرمان اميركبير آغاز شد. در آن برنامه، كودكان و نوجواناني ايراني را آبله‌كوبي مي‌كردند.

 اما چند روز پس از آغاز آبله‌كوبي به امير كبير خبردادند كه مردم از روي ناآگاهي نمي‌خواهند واكسن بزنند. به‌ويژه كه چند تن از فالگيرها و دعانويس‌ها در شهر شايعه كرده بودند كه واكسن زدن باعث راه ‌يافتن جن به خون انسان مي‌شود هنگامي كه خبر رسيد پنج نفر به علت ابتلا به بيماري آبله جان باخته‌اند، امير بي‌درنگ فرمان داد هر كسي كه حاضر نشود آبله بكوبد بايد پنج تومان به صندوق دولت جريمه بپردازد. او تصور مي كرد كه با اين فرمان همه مردم آبله مي‌كوبند. اما نفوذ سخن دعانويس‌ها و ناداني مردم بيش از آن بود كه فرمان امير را بپذيرند. شماري كه پول كافي داشتند، پنج تومان را پرداختند و از آبله‌كوبي سرباز زدند.

شماري ديگر هنگام مراجعه مأموران در آب انبارها پنهان مي‌شدند يا از شهر بيرون مي‌رفتند روز بيست و هشتم ماه ربيع الاول به امير اطلاع دادند كه در همه‌ي شهر تهران و روستاهاي پيرامون آن فقط سي‌صد و سي نفر آبله كوبيده‌اند. در همان روز، پاره دوزي را كه فرزندش از بيماري آبله مرده بود، به نزد او آوردند.

 امير به جسد كودك نگريست و آنگاه گفت: ما كه براي نجات بچه‌هايتان آبله‌كوب فرستاديم. پيرمرد با اندوه فراوان گفت: حضرت امير، به من گفته بودند كه اگر بچه را آبله بكوبيم جن زده مي‌شود.

 امير فرياد كشيد: واي از جهل و ناداني، حال، گذشته از اينكه فرزندت را از دست داده‌اي بايد پنج تومان هم جريمه بدهي.
پيرمرد با التماس گفت: باور كنيد كه هيچ ندارم. اميركبير دست در جيب خود كرد و پنج تومان به او داد و سپس گفت: حكم برنمي‌گردد، اين پنج تومان را به صندوق دولت بپرداز .


چند دقيقه ديگر، بقالي را آوردند كه فرزند او نيز از آبله مرده بود. اين بار اميركبير ديگر نتوانست تحمل كند. روي صندلي نشست و با حالي زار شروع به گريستن كرد. در آن هنگام ميرزا آقاخان وارد شد. او در كمتر زماني اميركبير را در حال گريستن ديده بود.
علت را پرسيد و ملازمان امير گفتند كه دو كودك شيرخوار پاره دوز و بقالي از بيماري آبله مرده‌اند.

ميرزا آقاخان با شگفتي گفت: عجب، من تصور مي‌كردم كه ميرزا احمدخان، پسر امير، مرده است كه او اين چنين هاي‌هاي مي‌گريد.
سپس، به امير نزديك شد و گفت: گريستن، آن هم به اين گونه، براي دو بچه‌ي شيرخوار بقال و چقال در شأن شما نيست.

 امير سر برداشت و با خشم به او نگريست، آنچنان كه ميرزا آقاخان از ترس بر خود لرزيد. امير اشك‌هايش را پاك كرد و گفت: خاموش باش. تا زماني كه ما سرپرستي اين ملت را بر عهده داريم، مسئول مرگشان ما هستيم. ميرزا آقاخان آهسته گفت: ولي اينان خود در اثر جهل آبله نكوبيده‌اند امير با صداي رسا گفت: و مسئول جهلشان نيز ما هستيم.

 اگر ما در هر روستا و كوچه و خياباني مدرسه بسازيم و كتابخانه ايجاد كنيم، دعانويس‌ها بساطشان را جمع مي‌كنند. تمام ايراني‌ها اولاد حقيقي من هستند و من از اين مي‌گريم كه چرا اين مردم بايد اين قدر جاهل باشند كه در اثر نكوبيدن آبله بميرند .

منبع: حكيمي، محمود. داستان‌هايي از زندگي اميركبير. دفتر نشر فرهنگ

  نوشته شده در  شنبه سوم شهریور 1386ساعت 8:50  توسط باباجون  | 

روزي، سنگتراشي كه از كار خود ناراضي بود و احساس حقارت ميكرد، از نزديكي خانه بازرگاني رد ميشد. در باز بود و او خانه مجلل، باغ و نوكران بازرگان را ديد و به حال خود غبطه خورد و با خود گفت: اين بازرگان چقدر ثروتمند است! و آرزو كرد كه مانند بازرگان باشد.

فزشته ای آرزوی او را برآورد  در يك لحظه، او تبديل به بازرگاني با جاه و جلال شد. تا مدتها فكر ميكرد كه از همه قدرتمندتر است.

تا اين كه يك روز حاكم شهر از آنجا عبور كرد، او ديد كه همه مردم به حاكم احترام ميگذارند حتي بازرگانان.  مرد با خودش فكر كرد: كاش من هم يك حاكم بودم، آن وقت از همه قويتر ميشدم!  در همان لحظه، او تبديل به حاكم مقتدر شهر شد. در حالي كه روي تخت رواني نشسته بود، مردم همه به او تعظيم ميكردند.

 احساس كرد كه نور خورشيد او را مي‏آزارد و با خودش فكر كرد كه خورشيد چقدر قدرتمند است.  او آرزو كرد كه خورشيد باشد و تبديل به خورشيد شد و با تمام نيرو سعي كرد كه به زمين بتابد و آن را گرم كند. 

 پس از مدتي ابري بزرگ و سياه آمد و جلوي تابش او را گرفت. پس با خود انديشيد كه نيروي ابر از خورشيد بيشتر است، و تبديل به ابري بزرگ شد. 

 كمي نگذشته بود كه بادي آمد و او را به اين طرف و آن طرف هل داد. اين بار آرزو كرد كه باد شود و تبديل به باد شد.

 ولي وقتي به نزديكي صخره سنگي رسيد، ديگر قدرت تكان دادن صخره را نداشت. با خود گفت كه قويترين چيز در دنيا، صخره سنگي است و تبديل به سنگي بزرگ و عظيم شد. 

 همانطور كه با غرور ايستاده بود، ناگهان صدائي را شنيد و احساس كرد كه دارد خرد ميشود. نگاهي به پايين انداخت و سنگتراشي را ديد كه با چكش و قلم به جان او افتاده است!

  نوشته شده در  جمعه دوم شهریور 1386ساعت 22:12  توسط باباجون  | 

يك سخنران معروف در مجلسي كه دويست نفر در آن حضور داشتند، يك اسكناس بيست دلاري را از جيبش بيرون آورد و پرسيد:

 چه كسي مايل است اين اسكناس را داشته باشد؟   دست همه حاضرين بالا رفت.   سخنران گفت: بسيار خوب، من اين اسكناس را به يكي از شما خواهم داد ولي قبل از آن ميخواهم كاري بكنم. 

  و سپس در برابر نگاه‏هاي متعجب، اسكناس را مچاله كرد و باز پرسيد: چه كسي هنوز مايل است اين اسكناس را داشته باشد؟   و باز دستهاي حاضرين بالا رفت.  

 اين بار مرد، اسكناس مچاله شده را به زمين انداخت و چند بار آن را لگد مال كرد و با كفش خود آنرا روي زمين كشيد.

 بعد اسكناس را برداشت و پرسيد: خوب، حالا چه كسي حاضر است صاحب اين اسكناس شود؟ و باز دست همه بالا رفت.  

 سخنران گفت: دوستان، با اين بلاهايي كه من سر اسكناس آوردم، از ارزش اسكناس چيزي كم نشد و همه شما خواهان آن هستيد.   و ادامه داد:

 در زندگي واقعي هم همين‏طور است، ما در بسياري موارد با تصميماتي كه ميگيريم يا با مشكلاتي كه روبه‏رو ميشويم، خم ميشويم، مچاله ميشويم، خاك‏آلود ميشويم و احساس ميكنيم كه ديگر پشيزي ارزش نداريم، ولي اينگونه نيست و صرف‏نظر از اينكه چه بلايي سرمان آمده است، هرگز ارزش خود را از دست نميدهيم و هنوز هم براي افرادي كه دوستمان دارند، آدم پر ارزشي هستيم.

  نوشته شده در  جمعه دوم شهریور 1386ساعت 22:9  توسط باباجون  | 

پيرمرد هر بار که مي خواست اجرت پسرک واکسي کر و لال را بدهد، جمله اي را براي خنداندن او بر روي اسکناس مي نوشت.

اين بار هم همين کار را کرد. پسرک با اشتياق پول را گرفت و جمله اي را که پيرمرد نوشته بود، خواند. روي اسکناس نوشته شده بود: وقتي خيلي پولدار شدي به پشت اين اسکناس نگاه کن.

پسر با تعجب و کنجکاوي اسکناس را برگرداند تا به پشت آن نگاه کند. پشت اسکناس نوشته شده بود: کلک، تو که هنوز پولدار نشدي!
پسرک خنديد با صداي بلند؛ هرچند صداي خنده خود را نمي شنيد
.

  نوشته شده در  جمعه دوم شهریور 1386ساعت 22:7  توسط باباجون  | 
سه نفر آمریکایی و سه نفر ایرانی با همدیگر برای شرکت در یک کنفرانس می رفتند . در ایستگاه قطار سه آمریکایی هر کدام یک بلیط خریدند, اما در کمال تعجب دیدند که ایرانی ها سه نفرشان یک بلیط خریده اند.

یکی از آمریکایی ها گفت: چطور است که شما سه نفری با یک بلیط مسافرت می کنید؟ یکی از ایرانی ها گفت: صبر کن تا نشانت بدهیم . همه سوار قطار شدند. آمریکایی ها روی صندلی های تعیین شده نشستند, اما ایرانی ها سه نفری رفتند توی توالت و در را روی خودشان قفل کردند.

 بعد مامور کنترل قطار آمد و بلیط ها را کنترل کرد. بعد در توالت را زد و گفت: بلیط لطفا"! بعد در توالت باز شد و از لای در یک بلیط آمد بیرون, مامور قطار آن بلیط را نگاه کرد و به راهش ادامه داد.و ایرانی ها بیرون آمده و ازادانه در کوپه قطار نشستند

 آمرکایی ها که این را دیدند به این نتیجه رسیدند که چقدر ابتکار هوشمندانه ای بوده است. بعد از کنفرانس آمریکایی ها تصمیم گرفتند در بازگشت همان کار ایرانی ها را انجام دهند تا از این طریق مقداری پول هم برای خودشان پس انداز کنند. 

وقتی به ایستگاه رسیدند, سه نفر آمریکایی یک بلیط خریدند , اما در کمال تعجب دیدند که آن سه ایرانی هیچ بلیطی نخریدند. یکی از آمریکایی ها پرسید : چطور می خواهید بدون بلیط سفر کنید؟  یکی از ایرانی ها گفت: صبر کن تا نشانت بدهم

سه آمریکایی و سه ایرانی سوار قطار شدند , سه آمریکایی رفتند توی یک توالت و سه ایرانی هم رفتند توی توالت بغلی آمریکایی ها و قطار حرکت کرد. چند لحظه بعد از حرکت قطار یکی از ایرانی ها از توالت بیرون آمد و رفت جلوی توالت آمریکایی ها در زد  و گفت : بلیط , لطفا"!

  نوشته شده در  جمعه دوم شهریور 1386ساعت 0:36  توسط باباجون  | 
فرشته آمد و گفت: کوزه چند؟
نوح(ع) گفت: يک درهم
فرشته يک درهم داد و يک کوزه خريد و همونجا جلوي نوح(ع) اون رو بر زمين زد و شکست


نوح(ع) به روي خود نياورد... دوباره خريدار گفت: يک کوزه ديگه بده و يک درهم داد.. دوباره تا کوزه رو گرفت بر زمين زد و شکست
چندبار که اين جريان تکرار شد نوح(ع) فرياد کشيد: چه مي کني؟
خريدار گفت: مال خودمه پولش رو دادم دلم مي خواد بشکنم


نوح(ع) گفت: درسته مال توست اما من دلم مي شکنه وقتي مي بينم دست ساز من رو مي شکني من چيزي رو که خودم درست کرده ام دوست دارم
فرشته يک دفعه گفت: اگه اينطوره چرا نفرين کردي اين همه مخلوق خدا غرق شدند؟ مگه خدا از تو کمتره؟ خوب اون هم مخلوق ساخته خودش رو دوست داره... چرا؟


اينجا بود که نوح(ع) يک دفعه فهميد چه اشتباهي کرده که اين همه مخلوقات نازنين خدا (کفار و مشرکين) رو غرق کرده و از شدت احساسات عارفانه، شروع کرد به گريه و ناله و اينقدر نوحه کرد که اسمش رو گذاشتند نوح!

  نوشته شده در  پنجشنبه یکم شهریور 1386ساعت 11:17  توسط باباجون  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM