داستان ها و قصه های کوتاه |
بدين خاطر، نزد دکتر خانوادگي شان رفت و مشکل را با او در ميان گذاشت.
دکتر گفت: "براى اين که بتواني دقيقتر به من بگويي که ميزان ناشنوايي همسرت چقدر است آزمايش ساده اي وجود دارد." اين کار را انجام بده و جواب اش را به من بگو:
«ابتدا در فاصله ی 4 متري او به ايست و با صداي معمولي مطلبي را به او بگو. اگر نشنيد همين کار را در فاصله ی 3 متري تکرار کن. بعد در 2 متري و به همين ترتيب تا بالاخره جواب دهد»
آن شب، همسر آن مرد در آشپزخانه سرگرم تهيه شام بود و خود او در اتاق تلويزيون نشسته بود. مرد به خودش گفت: "الان فاصله ی ما حدود 4 متر است. بگذار امتحان کنم."
سپس با صداي معمولي از همسرش پرسيد: "عزيزم شام چي داريم؟"
جوابى نشنيد.
بعد بلند شد و يک متر جلوتر به سمت آشپزخانه رفت و دوباره پرسيد: "عزيزم شام چي داريم؟"
باز هم پاسخي نيامد.
باز هم جلوتر رفت و از وسط هال که تقريباً 2 متر با آشپزخانه و همسرش فاصله داشت گفت: "عزيزم شام چى داريم؟"
باز هم جوابى نشنيد.
باز هم جلوتر رفت و به در آشپزخانه رسيد. سوال اش راتکرار کرد و باز هم جوابى نيامد.
اين بار جلوتر رفت و درست از پشت سر همسرش گفت: "عزيزم شام چى داريم؟"
زن اش گفت: "مگه کرى؟ براى پنجمين بار ميگويم: خوراک مرغ!"
ضمنا طی یادداشتی که روی سرنسخهی خود نوشته بود از ساعد هم تقاضا کرد که فردای آنروز برای صرف ناهار به منزل وی برود.
روز بعد همهی مهمانها آمدند، اما دکتر هرچه منتظر شد خبری از ساعد نشد. پس از دوسه روز دکتر نزد ساعد رفت و پرسید:
ـ جناب آقای ساعد، پریروز خدمتتان نامهای فرستادم. آیا به شما نرسیده است؟
ساعد با قیافهای جدی و حقبه جانب گفت: رسید و فرستادم دواخانه و دوایش را خوردم. اتفاقا بسیار مؤثر واقع شد و پادردم خیلی تخفیف یافته است. از این محبت شما بسیاربسیار متشکرم. خواستم بیایم حضورا هم تشکر کنم."
لطیفههای سیاسی" تألیف محمود حکیمی"
نقل شده يك نفر مصرى از قوم فرعون ، خوشه انگور بسيار زيبايى را به فرعون داد و گفت : مى خواهم اين خوشه انگور را با همين قيافه به شكل جواهرات و لؤ لؤ بزرگ در آورى ؛ زيرا تو خدا هستى - خدا هر كارى بخواهد مى تواند انجام دهد. - فرعون هم آن را گرفت و به او قول داد كه انجام دهد.
وقتى شب شد و تاريكى همه جا را فرا گرفت ، فرعون همه درها را بست و گفت : هيچ كس نبايد داخل شود. از اين درخواست مرد حيران بود كه چه كند؟
شيطان به كاخ او رفت و در زد. فرعون گفت : چه كسى در مى زند؟ شيطان در جواب گفت : گوز به ريش آن کسی که ادعای خدايى می کند اما نمى داند چه كسى پشت در است . تو اگر خدا بودى هر آينه مى دانستى چه كسى پشت در است . فرعون - از اين جسارت و بى باكى - او را شناخت .
خانه فرعون را شيطان شبى
حلقه بر در زد كه دارم مطلبى
گفت : فرعون اى فلان ! تو كيستى
آدمى يا جن و يا گو كيستى ؟
كيست آيا حلقه بر در مى زدند؟
از چه آيا دست بر سر مى زند؟
كرد شيطان ، بادى از مقعدرها
گفت : بادا اين به ريش آن خدا
كو نداند در برون خانه كيست
حلقه بر در مى زند، از بهر چيست
فرعون گفت : اى ملعون ! داخل شو، او هم در جواب گفت : ملعونى بر ملعونى ديگر وارد مى شود. وقتى وارد شد، مشاهده كرد كه خوشه انگورى در دست فرعون است و درباره آن حيران مانده است .
گفت : او را به من بده ، تا مشكل تو را حل كنم . انگور را از او گرفت و اسم اعظم را بر او خواند. همان طورى كه آن مرد خواسته بود، بهترين لؤ لؤ و جواهر شد.آن گاه شيطان گفت : اى رفيق عزيز! خودت انصاف بده من با اين همه علم و كمال و قدرت كه دارم مى خواستم بنده اى از بندگان خدا باشم ؛ ولى مرا به عنوان بنده ، قبول نكردند و از درگاه سلطان حقيقى بيرونم كردند.
اما تو با اين نادانى و حماقت كه دارى ، ادعاى خدايى مى كنى و مرتبه بزرگى را مى خواهى .
فرعون گفت : اى شيطان ! چرا بر حضرت آدم سجده نكردى ؟ - كه تو را از بهشت بيرون كنند و ملعون شوى ؟ جواب داد: اى فرعون ! چون مى دانستم ، افراد خبيثى مانند تو در صلب آدم قرار دارد، از اين رو به او سجده نكردم
راهبی در نزديکی معبد زندگی می کرد. در خانه رو به رويش، يک روسپی اقامت داشت. راهب که می ديد مردان زيادی به آن خانه رفت و آمد دارند، تصميم گرفت با او صحبت کند.
زن را سرزنش کرد: "تو بسيار گناهکاری. روز و شب به خدا بی احترامی می کنی.چرا دست از اين کار نمی کشی؟ چرا کمی به زندگی بعد از مرگت فکر نمی کنی؟"
زن به شدّت از گفته های راهب شرمنده شد و از صميم قلب به درگاه خدا دعا کرد و بخشايش خواست. همچنين از خدای قادر متعال خواست که راه تازه اي برای امرار معاش به او نشان دهد.
امّا راه ديگری برای امرار معاش پيدا نکرد. بعد از يک هفته گرسنگی دوباره به روسپيگری پرداخت.
امّا هر بار که بدن خود را به بيگانه اي تسليم می کرد، از درگاه خدا آمرزش می خواست.
راهب که از بی اعتنايی زن نسبت به اندرز او خشمگين شده بود، فکر کرد: "از حالا تا روز مرگ اين گناهکار می شمرم که چند مرد وارد آن خانه شده اند."
و از آن روز کار ديگری نکرد جز اينکه زندگی آن روسپی را زير نظر بگيرد. هر مردی که وارد خانه او میشد، راهب هم ريگی بر ريگ های ديگر می گذاشت.
مدّتی گذشت. راهب دوباره روسپی را صدا زد و گفت: "اين کوه سنگ را می بينی ؟ هر کدام از اين سنگ ها نماينده يکی از گناهان کبيره ايست که انجام داده اي، آن هم بعد از هشدار من. دوباره می گويم: مراقب اعمالت باش!"
زن به لرزه افتاد. فهميد گناهانش چقدر انباشته شده است. به خانه برگشت، اشک پشيمانی ريخت و دعا کرد: "پروردگارا ! کی رحمت تو مرا از اين زندگی مشقّت بار آزاد می کند؟"
خداوند دعايش را پذيرفت. همان روز، فرشته مرگ ظاهر شد و جان او را گرفت. فرشته مرگ به دستور خدا، از خيابان عبور کرد و جان راهب را هم گرفت و با خود برد.
روح روسپی بی درنگ به بهشت رفت، امّا شياطين، روح راهب را به دوزخ بردند. در راه راهب ديد که چه بر روسپی گذشته است و شکوه کرد: "خدايا ! اين عدالت است ؟ من که تمام زندگی ام را در فقر و اخلاص گذرانده ام، به دوزخ می روم و آن روسپی که فقط گناه کرده، به بهشت می رود !"
يکی از فرشته ها پاسخ داد: "تصميمات خداوند همواره عادلانه است. تو فکر می کردی که عشق خدا يعنی فضولی در رفتار ديگران. هنگامی که تو قلبت را سرشار از گناه فضولی می کردی، اين زن روز و شب دعا می کرد
.روح او، پس از گريستن، چنان سبک می شد که می توانستيم او را تا بهشت بالا ببريم. امّا آن ريگ ها چنان روح تو را سنگين کرده بودند که نتوانستيم تو را بالا ببريم."
علاوه برآن وظیفه تو بود که در تامین معیشت زندگی به او کمک کنی تا ناچار به تن فروشی نشود
كودكي ده ساله كه دست چپش در يك حادثه رانندگي از بازو قطع شده بود ، براي تعليم فنون رزمي جودو به يك استاد سپرده شد. پدر كودك اصرار داشت استاد از فرزندش يك قهرمان جودو بسازد استاد پذيرفت و به پدر كودك قول داد كه يك سال بعد مي تواند فرزندش را در مقام قهرماني كل باشگاه ها ببيند.
در طول شش ماه استاد فقط روي بدن سازي كودك كار كرد و در عرض اين شش ماه حتي يك فن جودو را به او تعليم نداد. بعد از 6 ماه خبررسيد كه
يك ماه بعد مسابقات محلي در شهر برگزار مي شود.استاد به كودك ده ساله فقط يك فن آموزش داد و تا زمان برگزاري مسابقات فقط روز آن تك فن كار كرد.
سر انجام مسابقات انجام شدو كودك توانست در ميان اعجاب همگان با آن تك فن همه حريفان خود را شكست دهد!
سه ماه بعد كودك توانست در مسابقات بين باشگاه ها نيز با استفاده از همان تك فن برنده شود و سال بعد نيز در مسابقات كشوري، آن كودك يك دست موفق شد تمام حريفان را زمين بزند و به عنوان قهرمان سراسري كشورانتخاب گردد. وقتي مسابقات به پايان رسيد، در راه بازگشت به منزل، كودك از استاد رازپيروزي اش را پرسيد.
استاد گفت: "دليل پيروزي تو اين بود كه اولاً به همان يك فن به خوبي مسلط بودي، ثانياً تنها اميدت همان يك فن بود، و سوم اينكه راه شناخته شده مقابله با اين فن برای حریف ، گرفتن دست چپ توبود كه تو چنين دستي نداشتي!
ياد بگير كه در زندگي ، از نقاط ضعف خود به عنوان نقاط قوت خود استفاده كني. راز موفقيت در زندگي ، داشتن امكانات نيست ، بلكه استفاده از "بي امكاني" به عنوان نقطه قوت است
کلاغه میره پیش قاضی و میگه: «قاضی! صبر کوچیک خدا چقدره؟»
قاضی میگه: «چهل سال.»
برمیگرده به آشیونهش. همن وقت بوی کباب میشنفه. يه جايی زیر يه درخت، کسی داشته یه تیکه گوشت نذری کباب میکرده. کلاغه دو تا بال داشته، دو تای ديگه هم قرض میکنه، جست میزنه گوشت کبابی رو از تو منقل بلند میکنه میندازه تو لونهش. نگو یه تیکه آتيش هم چسبیده بوده به کباب.
کلاغه که از خوشحالی غشغش خندههاش به آسمون بوده، جست میزنه که ببينه ديگه چی پيدا میکنه. يه هو میبينه آشیونهش آتیش گرفته و جوجههاش کباب شدهن.
برمیگرده پیش قاضی و میگه: «قاضی! مگه نگفتی صبر کوچیک خدا چهل ساله؟ پس این چه بلایی بود که سر جوجههام و سر آشيونهم اومد؟»
قاضی میگه: «اين مال حساب پدرت بود، مال خودت هنوز مونده!»
بعد ایستادو خمیازه ای کشید کش وقوسی به بدنش دادو به طرف اتاق خواب به حرکت درآمد،کنار میز ایستادو کتابی را که زیر صندلی افتاده بود برداشت.بعد کارت تبرکی را برای تولدیکی از دوستان امضا کردو در پاکتی گذاشت، آدرس را روی آن نوشت و تمبر چسباند؛ مایحتاج را نیز روی کاغذ نوشت و هردورا درنزدیکی کیف خودقرارداد.
سپس دندان هایش رامسواک زد. باباگفت: "فکرکردم گفتی داری می ری بخوابی" و مامان گفت:" درست شنیدی دارم میرم." سپس چراغ حیاط راروشن کردودرها را بست. پس ازآن به تک تک بچه ها سرزد،چراغ ها راخاموش کرد،لباس های به هم ریخته را به چوب رختی آویخت، جوراب های کثیف را درسبد انداخت،با یکی از بچه ها که هنوز بیداربودو تکالیفش را انجام می داد گپی زد،ساعت را برای صبح کوک کرد، لباس های شسته را پهن کرد،جا کفشی را مرتب کردو شش چیز دیگررابه فهرست کارهای مهمی که باید فردا انجام دهد،اضافه کرد.سپس به دعاو نیایش نشست.
درهمان موقع بابا تلویزیون راخاموش کردو بدون اینکه شخص خاصی مورد نظرش باشد گفت: " من میرم بخوابم" و بدون توجه به هیچ چیز دیگری، دقیقاً همین کارراانجام داد! مستقیم به رختخواب رفت ....
مادر دوستت دارم
آرزوي ازدواج با دختر ِ زيباروي کشاورزي بود. به نزد کشاورز رفت
تا از او اجازه بگيره
. کشاورز براندازش کرد و
گفت: پسر جان، برو در آن قطعه زمين بايست.
من سه گاو نر رو يک به يک آزاد ميکنم، اگر توانستي دم یکی از اين سه گاو رو بگيري، ميتوني با دخترم ازدواج کني.
مرد جوان در مرتع، به انتظار اولين گاو ايستاد.
در طويله باز شد و بزرگترين و خشمگينترين گاوي که تو
عمرش ديده بود به بيرون دويد. فکر کرد گاو بعدي،
گزينه ي بهتري باشه، پس به کناري دويد و گذاشت گاو
از مرتع بگذره و از در پشتي خارج بشه. دوباره در طويله باز شد.
باورنکردني بود! در تمام عمرش چيزي به اين بزرگي و درندگي
نديده بود. با سُم به زمين ميکوبيد، خرخر ميکرد و وقتي او رو ديد،
آب دهانش جاري شد.گفت گاو بعدي هر چيزي هم که باشه،
بايد از اين بهتر باشه. به سمتِ حصارها دويد
و گذاشت گاو از مرتع عبور کنه و از در پشتي خارج بشه.
براي بار سوم در طويله بار شد. لبخند بر لبان مرد جوان ظاهر شد.
اين ضعيف ترين، کوچک ترين و لاغرترين گاوي بود که
تو عمرش ديده بود. در جاي مناسب قرار گرفت و درست
به موقع بر روي گاو پريد. دستش رو دراز کرد... اما گاو سومی دم نداشت!..
زندگي پر از فرصت هاي دست يافتنيه. بهره گيري از بعضي هاش
ساده ست، بعضي هاش مشکل. اما زماني که
بهشون اجازه ميديم رد بشن و بگذرن
(معمولاً در اميد فرصت هاي بهتر در آينده)،
اين موقعيت ها شايد ديگه موجود نباشن.
براي همين، هميشه اولين شانس رو درياب!
يکي از دانشجويان چنين پاسخ داد: "به فشار سنج يك نخ بلند مي بنديم. سپس فشارسنج را از بالاي آسمان خراش طوري آويزان مي کنيم که سرش به زمين بخورد. ارتفاع ساختمان مورد نظر برابر با طول طناب به اضافهي طول فشارسنج خواهد بود."
پاسخ بالا چنان مسخره به نظر مي آمد که مصحح بدون تامل دانشجو را مردود اعلام کرد. ولي دانشجو اصرار داشت که پاسخ او کاملا درست است و درخواست تجديد نظر در نمره ي خود کرد. يکي از اساتيد دانشگاه به عنوان قاضي تعيين شد و قرار شد که تصميم نهايي را او بگيرد.
نظر قاضي اين بود که پاسخ دانشجو در واقع درست است، ولي نشانگر هيچ گونه دانشي نسبت به اصول علم فيزيک نيست. سپس تصميم گرفته شد که دانشجو احضار شود و در طي فرصتي شش دقيقه اي پاسخي شفاهي ارائه دهد که نشانگر حداقل آشنايي او با اصول علم فيزيک باشد.
پیر مردی تصمیم گرفت تا با پسر .عروس و نوه چهار ساله خود زندگی کند.دستان پیر مرد می لرزید و چشمانش خوب نمی دید و به سختی می توانست راه برود.هنگام خوردن شام .غذایش را روی میز ریخت و لیوانی را بر زمین انداخت و شکست.
پسر و عروس از این کثیف کاری پیر مرد ناراحت شدند:باید درباره پدر بزرگ کاری بکنیم و گرنه تمام خانه را به هم می ریزد.انها یک میز کوچک در گوشه اطاق قرار دادند و پدر بزرگ مجبور شد به تنهایی انجا غذا بخورد.بعد از اینکه یک بشقاب از دست پدر بزرگ افتاد و شکست.دیگر مجبور بود غذایش را در کاسه چوبی بخورد.هر وقت هم خانواده او را سرزنش می کردند.پدر بزرگ فقط اشک می ریخت و هیچ نمی گفت.
یک روز عصر قبل از شام پدر متوجه پسر چهار ساله خود شد که داشت با چند تکه چوب بازی می کرد.پدر رو به او کرد و گفت:پسرم داری چی درست می کنی؟پسر با شیرین زبانی گفت:دارم برای تو و مامان کاسه های چوبی درست می کنم که وقتی پیر شدید در انها غذا بخورید!و تبسمی کرد و به کارش ادامه داد.
از ان روز به بعد همه خانواده با هم سر یک میز غذا می خوردند.
در شهري دور افتاده، خانواده هاي فقيري زندگي مي كردند كه تقريباً همگي بچه هايشان را به يك مدرسه روباز مي فرستادند. يكروز معلم مدرسه كه خانمي بسيار مهربان و صبور بود چند نفر از بچه ها كه به ظاهر خيلي فقيرتر از بقيه بودن را به اتاق مدرسه آورد.
و از هر كدام پرسيد كه چه چيزهايي در خانه يا محل زندگي شان كم دارند؟
اولي به آرامي گفت: خانم اجازه ما تقريباً هر شب بدون غذا مي خوابيم و برادر كوچكم هم كه مريض است و پول هم براي خريد داروي او نداريم.
دومي گفت: خانم اجازه ما هر شب از سرما مي لرزيم چون بخاريمان خراب شده است و پدرم هم نيست.
سومي كه به نظر از همه وضع بدتري دات گفت: ولي خانم معلم ما هيچ چيزي كم نداريم، يعني يك چيز كم داشتيم كه آن هم درست شد.
خانم معلم با حيري پرسيد چطور عزيزم! پسرك با سادگي و قلبي مملو از عشق به معلمش گفت:
آخر امروز صبح زود وقتي به مادرم گفتند كه پدرم را بخاطر قرضش گرفته اند مادرم گفت: الهي شكر فقط همين يكي را كم داشتيم.
به خدا عرض كرد . ايا اجازه مي دهي يك روز وليمه بدهيم و همه ي مخلوقات سر سفره من غذا بخورند و من تماشاكنم ؟
مي خواست رزاقيت را تجربه كند ... خدا هم اذن فرمود ... حضرت سليمان تخت زد و جن و انس و همه را خبر كرد براي وليمه جاي من و شما خالي بود .
هلوع در دريا بود .او نوعي ماهي بود كه هر روز خدا غذايش را مي داد . لب دريا امد و سلام كرد،گفت يا سليمان گويا امروز مهمان شما هستيم .
حضرت سلیمان فرمود : خدا چنين اذن داده است . گفت غذاي مرا بده تا بخورم و بروم . به ذهن سليمان (ع) امد كه او هر قدر هم كه بخواهد بخورد، اينجا باز غذاهست . فرمود بگذاريد بخورد .
هلوع يك قورت زد وهر چه غذا سليمان تهيه كرده بود دريك نفس قورت داد.و ديگ واثاث و فرش و... را خورد .حضرت سليمان زرنگي كرد و خود را به سجده انداخت. خداوند هم ،رزق هر كس را به او داد و سر و صداخوابيد و آبروي سليمان (ع) محفوظ ماند . ولي مگر هلوع او را رها كرد...
سرش را بلند كرد و گفت : من هر روز چهار قورت غذا مي خورم ، امروز يك و نيم قورت خورده ام و دو قورت ونيم اش هم با قيست تو كه چيزي نداشتي چرا مهمان دعوت كردی ؟(ضرب المثل فوق از اين حكايت به جاي مانده است )... اين هلوع است ، خيلي معر كه است ،غيرازخدانمي تواند سيرش كند . تمام ريزه كاري هاي خلقت در دست هلوع است و او با همه ي انها هم غذا ست ،كما اين كه غذاي همه را خورد ،انسان همه جا دست دارد،همه را مي خورد و چيزي جز خدا سيرش نمي كند ...
از كتاب طوباي محبت 3
مربي يکي از آنها را بالا گرفته بود و توضيح مي داد:
اينکه مي بينيد، که اينقدر شازده است و مؤدب و سر به زير، جناب خمپاره 120 است. خيلي آقاست. وقتي مي آيد پيشاپيش خبر مي کند، پيک مي فرستد، سوت مي زند که برادر سرت را ببر داخل سنگر من آمدم، خورد و مرد پاي من نيست، نگوييد نگفتيد!
سپس آن را گذاشت زمين و خمپاره ديگري را برداشت و گفت:
اين هم که فکر مي کنم معرف حضور آقايان هست. نيازي به توضيح ندارد، کسي که او را نمي شناسد خواجه شيراز است. همه جا جلوتر از شما و پشت سر شما در خدمتگزاري حاضر است. شرفياب که مي شوند محضرتان به عرض ملوکانه مي رسانند منتها ديگر فرصت نمي دهند که شما به زحمت بيفتيد و اين طرف و آن طرف دنبال سوراخ موش بگرديد! با اسکورتشان همزمان مي رسند.
نوبت به خمپاره 60 رسيد، خمپاره اي نقلي و تو دل برو، خجالتي، با حجب حياء، آرام و بي سر و صدا. دلت مي خواست آن را درسته قورت بدهي. اينقدر شيرين و مليح بود: بله، اين هم حضرت والا «شيخ اجل»، «اگر منو گرفتي»، «سر بزنگاه»، «خمپاره جيبي» خودمان 60 عزيز است. عادت عجيبي دارد، اهل هيچ تشريفاتي نيست. اصلاً نمي فهمي کي مي آيد کي مي رود. يک وقت دست مي کني در جيبت تخمه آفتابگردان برداري مي بيني، اِ آنجاست! مرد عمل است. بر عکس سايرين اهل شعار نيست. کاري را که نکرده نمي گويد که کرده ام. مي گويد ما وظيفه مان را انجام مي دهيم، بعداً خود به خود خبرش منتشر مي شود. هياهو نمي کند که من مي خواهم بيايم. يا در راه هستم و تا چند لحظه ديگر مي رسم. مي گويد کار است ديگر آمد و نشد بيايم، چرا حرف پيش بزنيم براي همين شما هيچ وقت نمي توانيد از وجود و حضور او با خبر بشويد. اول مي گويد بمب! بعد معلوم مي شود خمپاره 60 بوده است.
"
مرد روستایی پاسخ داد: " این ستاره های دریایی را دوباره در آب می اندازم. ، این ستاره های دریایی با فشار امواج آب، به ساحل پرت شده اند. اگر آن ها را به دریا برنگردانیم از کمبود اکسیژن ، همین جا خواهند مرد "
گفتم: "اما در این ساحل متروکه باید هزاران ستاره ی دریایی وجود داشته باشد. غیر ممکن است که بتوانید همه ی آن ها را جمع کنید. واضح است که تعداد آن ها خیلی زیاد است. شما فکر نمیکنید که در صدها سال عمر این ساحل ، در سر تا سر کناره ی این دریا ، هر لحظه این اتفاق می افتد و کار شما اهمیت چندانی ندارد؟ "
مرد روستایی لبخندی زد ، خم شد ، ستاره ی دریایی دیگری را برداشت و در حالی که آن را در آب پرتاب میکرد گفت: "شاید ... اما برای این یکی خیلی مهم است "
اما چند روز پس از آغاز آبلهكوبي به امير كبير خبردادند كه مردم از روي ناآگاهي نميخواهند واكسن بزنند. بهويژه كه چند تن از فالگيرها و دعانويسها در شهر شايعه كرده بودند كه واكسن زدن باعث راه يافتن جن به خون انسان ميشود هنگامي كه خبر رسيد پنج نفر به علت ابتلا به بيماري آبله جان باختهاند، امير بيدرنگ فرمان داد هر كسي كه حاضر نشود آبله بكوبد بايد پنج تومان به صندوق دولت جريمه بپردازد. او تصور مي كرد كه با اين فرمان همه مردم آبله ميكوبند. اما نفوذ سخن دعانويسها و ناداني مردم بيش از آن بود كه فرمان امير را بپذيرند. شماري كه پول كافي داشتند، پنج تومان را پرداختند و از آبلهكوبي سرباز زدند.
شماري ديگر هنگام مراجعه مأموران در آب انبارها پنهان ميشدند يا از شهر بيرون ميرفتند روز بيست و هشتم ماه ربيع الاول به امير اطلاع دادند كه در همهي شهر تهران و روستاهاي پيرامون آن فقط سيصد و سي نفر آبله كوبيدهاند. در همان روز، پاره دوزي را كه فرزندش از بيماري آبله مرده بود، به نزد او آوردند.
امير به جسد كودك نگريست و آنگاه گفت: ما كه براي نجات بچههايتان آبلهكوب فرستاديم. پيرمرد با اندوه فراوان گفت: حضرت امير، به من گفته بودند كه اگر بچه را آبله بكوبيم جن زده ميشود.
امير فرياد كشيد: واي از جهل و ناداني، حال، گذشته از اينكه فرزندت را از دست دادهاي بايد پنج تومان هم جريمه بدهي.
پيرمرد با التماس گفت: باور كنيد كه هيچ ندارم. اميركبير دست در جيب خود كرد و پنج تومان به او داد و سپس گفت: حكم برنميگردد، اين پنج تومان را به صندوق دولت بپرداز .
چند دقيقه ديگر، بقالي را آوردند كه فرزند او نيز از آبله مرده بود. اين بار اميركبير ديگر نتوانست تحمل كند. روي صندلي نشست و با حالي زار شروع به گريستن كرد. در آن هنگام ميرزا آقاخان وارد شد. او در كمتر زماني اميركبير را در حال گريستن ديده بود.
علت را پرسيد و ملازمان امير گفتند كه دو كودك شيرخوار پاره دوز و بقالي از بيماري آبله مردهاند.
ميرزا آقاخان با شگفتي گفت: عجب، من تصور ميكردم كه ميرزا احمدخان، پسر امير، مرده است كه او اين چنين هايهاي ميگريد.
سپس، به امير نزديك شد و گفت: گريستن، آن هم به اين گونه، براي دو بچهي شيرخوار بقال و چقال در شأن شما نيست.
امير سر برداشت و با خشم به او نگريست، آنچنان كه ميرزا آقاخان از ترس بر خود لرزيد. امير اشكهايش را پاك كرد و گفت: خاموش باش. تا زماني كه ما سرپرستي اين ملت را بر عهده داريم، مسئول مرگشان ما هستيم. ميرزا آقاخان آهسته گفت: ولي اينان خود در اثر جهل آبله نكوبيدهاند امير با صداي رسا گفت: و مسئول جهلشان نيز ما هستيم.
اگر ما در هر روستا و كوچه و خياباني مدرسه بسازيم و كتابخانه ايجاد كنيم، دعانويسها بساطشان را جمع ميكنند. تمام ايرانيها اولاد حقيقي من هستند و من از اين ميگريم كه چرا اين مردم بايد اين قدر جاهل باشند كه در اثر نكوبيدن آبله بميرند .
منبع: حكيمي، محمود. داستانهايي از زندگي اميركبير. دفتر نشر فرهنگ
روزي، سنگتراشي كه از كار خود ناراضي بود و احساس حقارت ميكرد، از نزديكي خانه بازرگاني رد ميشد. در باز بود و او خانه مجلل، باغ و نوكران بازرگان را ديد و به حال خود غبطه خورد و با خود گفت: اين بازرگان چقدر ثروتمند است! و آرزو كرد كه مانند بازرگان باشد.
فزشته ای آرزوی او را برآورد در يك لحظه، او تبديل به بازرگاني با جاه و جلال شد. تا مدتها فكر ميكرد كه از همه قدرتمندتر است.
تا اين كه يك روز حاكم شهر از آنجا عبور كرد، او ديد كه همه مردم به حاكم احترام ميگذارند حتي بازرگانان. مرد با خودش فكر كرد: كاش من هم يك حاكم بودم، آن وقت از همه قويتر ميشدم! در همان لحظه، او تبديل به حاكم مقتدر شهر شد. در حالي كه روي تخت رواني نشسته بود، مردم همه به او تعظيم ميكردند.
احساس كرد كه نور خورشيد او را ميآزارد و با خودش فكر كرد كه خورشيد چقدر قدرتمند است. او آرزو كرد كه خورشيد باشد و تبديل به خورشيد شد و با تمام نيرو سعي كرد كه به زمين بتابد و آن را گرم كند.
پس از مدتي ابري بزرگ و سياه آمد و جلوي تابش او را گرفت. پس با خود انديشيد كه نيروي ابر از خورشيد بيشتر است، و تبديل به ابري بزرگ شد.
كمي نگذشته بود كه بادي آمد و او را به اين طرف و آن طرف هل داد. اين بار آرزو كرد كه باد شود و تبديل به باد شد.
ولي وقتي به نزديكي صخره سنگي رسيد، ديگر قدرت تكان دادن صخره را نداشت. با خود گفت كه قويترين چيز در دنيا، صخره سنگي است و تبديل به سنگي بزرگ و عظيم شد.
همانطور كه با غرور ايستاده بود، ناگهان صدائي را شنيد و احساس كرد كه دارد خرد ميشود. نگاهي به پايين انداخت و سنگتراشي را ديد كه با چكش و قلم به جان او افتاده است!
يك سخنران معروف در مجلسي كه دويست نفر در آن حضور داشتند، يك اسكناس بيست دلاري را از جيبش بيرون آورد و پرسيد:
چه كسي مايل است اين اسكناس را داشته باشد؟ دست همه حاضرين بالا رفت. سخنران گفت: بسيار خوب، من اين اسكناس را به يكي از شما خواهم داد ولي قبل از آن ميخواهم كاري بكنم.
و سپس در برابر نگاههاي متعجب، اسكناس را مچاله كرد و باز پرسيد: چه كسي هنوز مايل است اين اسكناس را داشته باشد؟ و باز دستهاي حاضرين بالا رفت.
اين بار مرد، اسكناس مچاله شده را به زمين انداخت و چند بار آن را لگد مال كرد و با كفش خود آنرا روي زمين كشيد.
بعد اسكناس را برداشت و پرسيد: خوب، حالا چه كسي حاضر است صاحب اين اسكناس شود؟ و باز دست همه بالا رفت.
سخنران گفت: دوستان، با اين بلاهايي كه من سر اسكناس آوردم، از ارزش اسكناس چيزي كم نشد و همه شما خواهان آن هستيد. و ادامه داد:
در زندگي واقعي هم همينطور است، ما در بسياري موارد با تصميماتي كه ميگيريم يا با مشكلاتي كه روبهرو ميشويم، خم ميشويم، مچاله ميشويم، خاكآلود ميشويم و احساس ميكنيم كه ديگر پشيزي ارزش نداريم، ولي اينگونه نيست و صرفنظر از اينكه چه بلايي سرمان آمده است، هرگز ارزش خود را از دست نميدهيم و هنوز هم براي افرادي كه دوستمان دارند، آدم پر ارزشي هستيم.
پيرمرد هر بار که مي خواست اجرت پسرک واکسي کر و لال را بدهد، جمله اي را براي خنداندن او بر روي اسکناس مي نوشت.
اين بار هم همين کار را کرد. پسرک با اشتياق پول را گرفت و جمله اي را که پيرمرد نوشته بود، خواند. روي اسکناس نوشته شده بود: وقتي خيلي پولدار شدي به پشت اين اسکناس نگاه کن.
پسر با تعجب و کنجکاوي اسکناس را برگرداند تا به پشت آن نگاه کند. پشت اسکناس نوشته شده بود: کلک، تو که هنوز پولدار نشدي!
پسرک خنديد با صداي بلند؛ هرچند صداي خنده خود را نمي شنيد.
یکی از آمریکایی ها گفت: چطور است که شما سه نفری با یک بلیط مسافرت می کنید؟ یکی از ایرانی ها گفت: صبر کن تا نشانت بدهیم . همه سوار قطار شدند. آمریکایی ها روی صندلی های تعیین شده نشستند, اما ایرانی ها سه نفری رفتند توی توالت و در را روی خودشان قفل کردند.
بعد مامور کنترل قطار آمد و بلیط ها را کنترل کرد. بعد در توالت را زد و گفت: بلیط لطفا"! بعد در توالت باز شد و از لای در یک بلیط آمد بیرون, مامور قطار آن بلیط را نگاه کرد و به راهش ادامه داد.و ایرانی ها بیرون آمده و ازادانه در کوپه قطار نشستند
آمرکایی ها که این را دیدند به این نتیجه رسیدند که چقدر ابتکار هوشمندانه ای بوده است. بعد از کنفرانس آمریکایی ها تصمیم گرفتند در بازگشت همان کار ایرانی ها را انجام دهند تا از این طریق مقداری پول هم برای خودشان پس انداز کنند.
وقتی به ایستگاه رسیدند, سه نفر آمریکایی یک بلیط خریدند , اما در کمال تعجب دیدند که آن سه ایرانی هیچ بلیطی نخریدند. یکی از آمریکایی ها پرسید : چطور می خواهید بدون بلیط سفر کنید؟ یکی از ایرانی ها گفت: صبر کن تا نشانت بدهم
سه آمریکایی و سه ایرانی سوار قطار شدند , سه آمریکایی رفتند توی یک توالت و سه ایرانی هم رفتند توی توالت بغلی آمریکایی ها و قطار حرکت کرد. چند لحظه بعد از حرکت قطار یکی از ایرانی ها از توالت بیرون آمد و رفت جلوی توالت آمریکایی ها در زد و گفت : بلیط , لطفا"!
نوح(ع) به روي خود نياورد... دوباره خريدار گفت: يک کوزه ديگه بده و يک درهم داد.. دوباره تا کوزه رو گرفت بر زمين زد و شکست
چندبار که اين جريان تکرار شد نوح(ع) فرياد کشيد: چه مي کني؟
خريدار گفت: مال خودمه پولش رو دادم دلم مي خواد بشکنم
نوح(ع) گفت: درسته مال توست اما من دلم مي شکنه وقتي مي بينم دست ساز من رو مي شکني من چيزي رو که خودم درست کرده ام دوست دارم
فرشته يک دفعه گفت: اگه اينطوره چرا نفرين کردي اين همه مخلوق خدا غرق شدند؟ مگه خدا از تو کمتره؟ خوب اون هم مخلوق ساخته خودش رو دوست داره... چرا؟
اينجا بود که نوح(ع) يک دفعه فهميد چه اشتباهي کرده که اين همه مخلوقات نازنين خدا (کفار و مشرکين) رو غرق کرده و از شدت احساسات عارفانه، شروع کرد به گريه و ناله و اينقدر نوحه کرد که اسمش رو گذاشتند نوح!
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|