تبليغاتX
باباجون قصه
 
داستان ها و قصه های کوتاه
 

قصاب با دیدن سگی که به طرف مغازه اش نزدیک می شد حرکتی کرد که دورش کند اما کاغذی را در دهان سگ  دید. کاغذ را گرفت

. روی کاغذ نوشته بود " لطفا ۱۲ سوسیس و یه ران گوشت بدین" . ۱۰ دلار همراه کاغذ بود. قصاب که تعجب کرده بود سوسیس و گوشت را در کیسه ای گذاشت و در دهان سگ قرار داد. سگ هم  کیسه را گرفت و رفت.

قصاب که کنجکاو شده بود و از  طرفی وقت بستن مغازه بود تعطیل کرد و بدنبال سگ راه افتاد .

سگ  در خیابان  حرکت کرد تا به محل خط کشی رسید . با حوصله ایستاد تا  چراغ سبز شد و  بعد از خیابان رد شد. قصاب به دنبالش راه افتاد. سگ رفت تا به ایستگاه اتوبوس رسید نگاهی به تابلو حرکت اتوبوسها کرد و ایستاد. قصاب متحیر از حرکت سگ منتظر ماند.

اتوبوس آمد و سگ جلوی اتوبوس آمد و شماره آنرا نگاه کرد و به ایستگاه برگشت. صبر کرد تا اتوبوس بعدی آمد دوباره شماره آنرا چک کرد. اتوبوس درست بود سوار شد. قصاب هم در حالی که دهانش از حیرت باز بود سوار شد.

اتوبوس در حال حرکت به سمت حومه شهر بود و سگ منظره بیرون را تماشا می کرد. پس از چند خیابان سگ روی پنجه بلند شد و زنگ اتوبوس را زد. اتوبوس ایستاد و سگ با کیسه پیاده شد. قصاب هم به دنبالش.

سگ در خیابان حرکت کرد تا به خانه ای رسید. گوشت را روی پله گذاشت و کمی عقب رفت و خودش را به در کوبید. اینکار را باز هم تکرار کرد اما کسی در را باز نکرد.

سگ به طرف محوطه باغ رفت و روی دیواری باریک پرید و خودش را به پنجره رساند و سرش را چند بار به پنجره زد و بعد به پایین پرید و به پشت در برگشت.

مردی در را باز کرد و شروع  به فحش دادن و تنبیه سگ و کرد. قصاب با عجله به مرد نزدیک شد و داد زد: چه کار می کنی دیوانه؟ این سگ یه نابغه است. این باهوش ترین سگی است که من تا بحال دیده ام.

مرد نگاهی به قصاب کرد و گفت: تو به این میگی باهوش؟ این دومین بار توی این هفته است که این احمق کلیدش را فراموش می کنه !!!

  نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم مهر 1386ساعت 18:1  توسط باباجون  | 

پسرک صبح ازخواب بیدار شد.مدرسش دیر شده بود.سریع لباسهارو پوشید وصبحونه نخورده گوله کش راه مدرسه رو درپیش گرفت.سر کوچه که رسید می خواست سوار تاکسی بشه که سواراتوبوس شد(تهیه کننده بودجه کم داشت گفتیم حالا رو بااتوبوس بره).سواراتوبوس که شد سمت راستش صندلی خالی بود.صندلی به طرف قسمت خانم ها متمایل بود پسرک اصلا به این موضوع اهمیت نداد مثل همه ی پسرا.پسرک توفکرفرورفت یادش اومد امروز امتحان ریاضی داره و هیچی نخونده زیست هم می پرسه.اینا همه یه طرف ورزش زنگ دوم هم یه طرف.ازته دل  دعامی کردکه امروز صبح یه 18 چرخ دبیر زیست و ریاضی رو زیر کنه تا پاشون به مدرسه نرسه.

توذهنش با این افکارداشت کشتی می گرفت که یهوکی چشمش به دختر محلشون افتاد که با دوستش داشت تواتوبوس صحبت می کرد.پسرک یه روزی از صمیم قلب دوست داشت با دخترک(حال نداشتم اسم انتخاب کنم)دوست بشه.آرزوداشت یه روزی بشه که چشم تو چشم با هم یه قل 2 قل بازی کنند قایم باشک گرگم به هوا و...(نیت پسرک خیر بوده.آخی حیوونکی)

به کلی مبهوت دخترک شده بود که دخترک سرش رو به سمت پسرک برگردوند و یه خنده ی خرکی با صدای فراگیر انجام داد(اینم نوعی نخ دادنه)که مردم توپیاده رو هم صداشو شنیدن.

پسرک پیش خودش خیلی خوشحال بود.خوشحال از اینکه بالاخره دخترک بهش خندیدفهمیدکه عشقش یک طرفه نیست بلکه دو بانده ست و دور برگردون هم نداره تازه هم شهرداری آسفالتش کرده.ازاتوبوس که پیاده شد یورتمه زنان و شیهه کشان راه مدرسه رو به صورت 4 نعل مثل موجودات نجیب در پیش گرفت.تومدرسه که رسید از خوشحالی در قالب تن خویش گنجانده نمی شد.

توی مدرسه 2زنگ رو دم دفتر بود.ولی این چیزی رو از خوشحالیش کم نکرد.

3شبانه روز پسرک درفکروخیال به سرمی برد.تا اینکه یک روز دخملک روتنها توی کوچه دید تو ذهنش فکرمی کرد که دخترک هم اون رو دوست داره باقلبی که داشت ازجاکنده می شد به سمت دخترک رفت.قلبش داشت می ترکید و رنگش هم مثل قناری زرد شده بود(داشتی تشبیه رو؟).به دخترک که رسید:

گفت:سسسسلام...خوبید.این شمارمه فقط خیلی تماس نگیر...سعی کن یه روز درمیون باشه.

دخترک:خفه شو بیشعور احمق عوضیه پدر سگ مادر...(فحشای رقیق)یه بارمگه بهت نگفته بودم جوابم منفیه؟سگ با تودوست میشه؟بااون قیافه ی...

پسرک:ولی تو اون روز تو اتوبوس به من خندیدی.مگه اینطور نبود؟

دخترک:آره خندیدم.ولی به خاطر این خندیدم که خشتکت تا بنا گوشت پاره بود(نکته کنکوری)

پسرک این رو که شنید تا اندرونش شروع به سوزش کرد.وتا آخرعمرازهرچی جنس ماده بود بدش اومد و...بقیشوخودتون می دونید که حتما"یه بار تجربه شو داشتید

  نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386ساعت 21:8  توسط باباجون  | 
یک روز کریستف کلمب به یک مهمانی دعوت شد . . . تعداد زیادی از افراد حاضر در مهمانی به کلمب گفتند که واقعا کاری که انجام دادی خیلی ساده بود ( کشف قاره آمریکا )
، هر کسی که سوار بر کشتی می شد و همه دریاها را طی می کرد ، در نهایت اون قاره را کشف می کرد . کلمب برای اینکه به اونا جواب بده ، ازشون خواست تا یک تخم مرغ را از انتها به طور ایستاده بر روی میز قرار دهند ،

 خوب هر کسی هر چه تلاش می کرد باز تخم مرغ قِل می خورد و می افتاد . در نهایت همه گفتند که این کار شدنی نیست . بعد کلمب اومد یه خورده پوسته انتهایی تخم مرغ را شکاند و بعد از روی همون انتها تخم مرغ را به طور ایستاده قرار داد. بعد کلمب گفت : این ساده ترین کار در دنیا بود . هر کسی می توانست آنرا انجام دهد ، البته بعد از آنکه نشان داده شد که چگونه انجام می شود.

  نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386ساعت 11:26  توسط باباجون  | 
در شهرى ، زلزله و باد سرخ آمد و مردم آن كه سخت بلازده شده و گرفتار گشته بودند و در بن بست ناگوارى افتاده بودند، سرانجام تصميم گرفتند به حضور پيرى وارسته كه از پارسيان بزرگ آن شهر بود، بروند و از او بخواهند او را دعا كند و بلا برطرف گردد.
آنها نزد او رفته ، پس از اداى احترام عرض كردند اى بنده خدا تو پير بزرگ هستى از خدا بخواه تا ما را از اين گرفتاريها نجات دهد.
آن پير وارسته ، گريه كرد و سپس گفت :
((كاش سبب هلاكت شما وجود خود من نباشد؟))

  نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386ساعت 22:55  توسط باباجون  | 

عيسى (ع ) به او فرمود: همه اين طلاها مال تو (تو بدرد دنيا مى خورى نه همسفرى بامن ).
عيسى (ع ) از او جدا شد و رفت .
او در بيابان ناگهان ديد دو نفر مى آيند، تا آن دو نفر به او رسيدند و ديدند صاحب آنهمه طلا است ، خواستند او را بكشند تا دو نفرى صاحب آنهمه طلا گردند، او به آنها گفت : مرا نكشيد، اين طلاها را سه قسمت مى كنيم ، آنها پذيرفتند.
پس از لحظاتى ، اين سه نفر يكى از افراد خود را براى خريدن غذا به شهر فرستادند،

 آن شخصى كه به شهر مى رفت با خود گفت خوبست غذا را مسموم كنم و آن دو نفر بخورند و من تنها صاحب همه آن طلاها گردم ،

 آن دو نفر كه كنار طلاها نشسته بودند با هم گفتند: خوبست وقتى كه فلانكس ‍ غذا آورد، او را بكشيم و اين طلاها را دو نصف كنيم ، هر دو اين پيشنهاد را پذيرفتند، وقتى كه آن شخص به شهر رفته ، غذا را آورد، آن دو نفر او را كشتند سپس با خيال راحت مشغول غذا خوردن شدند، و طولى نكشيد مسموم شده و به هلاكت رسيدند.
عيسى (ع ) از سياحت خود بازگشت ديد، سه نفر كنار طلاها افتاده و مرده اند، به اصحابش فرمود: هذه الدنيا فاحذروها: ((اين است دنيا، از آن برحذر باشيد كه فريبتان ندهد)).

  نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386ساعت 22:53  توسط باباجون  | 

چهار دانشجو که به خودشان اعتماد کامل داشتند یک هفته قبل از امتحان پایان ترم به مسافرت رفتند و با دوستان خود در شهر دیگر حسابی به خوشگذرانی پرداختند. اما وقتی به شهر خود برگشتند متوجه شدند که در مورد تاریخ امتحان اشتباه کرده اند و به جای سه شنبه، امتحان دوشنبه صبح بوده است. بنابراین تصمیم گرفتند استاد خود را پیدا کنند  و علت جا ماندن از امتحان را توجیه کنند.

آنها به استاد گفتند: « ما به شهر دیگری رفته بودیم که در راه برگشت لاستیک خودرومان پنچر شد و از آنجایی که زاپاس نداشتیم تا مدت زمان طولانی نتوانستیم کسی را گیر بیاوریم و از او کمک بگیریم، به همین دلیل دوشنبه دیر وقت به خانه رسیدیم.»

استاد فکری کرد و پذیرفت که آنها روز بعد بیایند و امتحان بدهند. چهار دانشجو روز بعد به دانشگاه رفتند و استاد آنها را به چهار اتاق جداگانه فرستاد و به هر یک ورقه امتحانی را داد و از آنها خواست که شروع کنند....آنها به اولین مسأله نگاه کردند که 5 نمره داشت. سوال خیلی آسان بود و به راحتی به آن پاسخ دادند.....سپس ورقه را برگرداندند تا به سوال 95 امتیازی پشت ورقه پاسخ بدهند که سوال این بود:

« کدام لاستیک پنچر شده بود؟»....!!!

  نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386ساعت 10:42  توسط باباجون  | 
روزی مردی مستجاب الدعوه پای كوهی نشسته بود
 به كوه نظری انداخت و از اونجا كه با خدا خیلی دوست بود
گفت : خدایا این كوه رو برام تبدیل به طلا كن. در یك چشم بر هم زدن كوه تبدیل به طلا شد.
مرد از دیدن این همه طلا به وجد آمد و دعا كرد : خدایا كور بشه هر كسی كه از تو كم بخواد.
در همان لحظه هر دو چشم مرد كور
شد
  نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم مهر 1386ساعت 1:15  توسط باباجون  | 
یه آقا پسری که تازه نامزد کرده بود میخواست برای نامزدش یه کادو بخره ، پیش خودش فکر کرد چون اولین باره که میخوام براش کادو بخرم بهتره زیاده روی نکنم و خواهر نامزدم را با خودم ببرم و یه جفت دستکش سفید براش بخرم هم رومانتیکه هم زیاد خصوصی نیست !

روز بعد با خواهر نامزدش میرن فروشگاه، آقا پسر یه جفت دستکش خرید  و خواهره  هم واسه خودش یه شورت  خرید . موقع بسته بندی فروشنده اشتباه میکنه و بسته ها عوض میشن . آقا پسر هم بدون توجه اونو ( همون شورت رو ) با یادداشت زیر برای نامزدش میفرسته


عزيزم
این کادو قابل تو رو نداره اما خریدمش چون متوجه شدم شب ها که بیرون میریم تو به پوشیدنش عادت نداری اگه به خاطر خواهرت نبود بلندترشو برات میگرفتم که دگمه داشت ولی خواهرت بهم گفت که کوتاهش بهتره چون راحت در میاد ممکنه که فکر کنی رنگش خیلی روشنه اما خانم فروشنده مال خودش رو بهم نشون داد و با اینکه 3 هفته بود درش نیاورده بود رنگش اصلا عوض نشده بود ازش خواستم مال تو رو امتحان کنه کرد و خیلی هم بهش میومد ای کاش خودم هم پیشت بودم و کمکت میکردم که بپوشیش چون میدونم که قبل از من خیلی دستها بهش مالیده میشه وقتی درش میاری یادت نره توش فوت کنی چون حتما در اثر پوشیدن مرطوب میشه .
فدات شم

  نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم مهر 1386ساعت 0:38  توسط باباجون  | 
پسر جوانی به نام"هنک"میخواست انگشترطلایی برای نامزدش بخرد.پولی نداشت.هنک اقدام به دزدی کرد،اما پلیس اورا دستگیر کردوبه زندان انداخت.

هنک درتنهایی وشرایط خاص زندان احساس پشیمانی کردواز طرفی دلتنگ معشوق خود شدهرروز با خود فکر میکرد چگونه میتواند از این زندان خلاص شود.

 روزی گردویی در گوشه ی زندان دید.گردورابرداشت ونقشه ی خوبی به خاطرش آمد.اوبادقت این گردو را در جیبش گذاشت وبه نگهبان زندان گفت که کار مهمی با پادشاه دارد.نگهبان اهمیتی ندادولی خواهش های مدام او نگهبان را مجبور به انجام این کارکرد.اونزدپادشاه رفت

پادشاه ازاو پرسیدشنیدم چیز مهمی در دست داری؟هنک جواب داددرست است جناب پادشاه.بعدگردورااز جیب خوددرآوردوبه پادشاه نشان داد.پادشاه به خشم آمد وگفت با همین گردوی کوچک جرئت صحبت بامن راپیدا کردی؟بروووقت مرا بیش از این نگیر.
هنک تعظیم کرد گفت:پادشاه این گردو گردوی عادی نیست.یزدان آنرا به من داد وگفت اگر این تخم شگفت انگیز رابکارم ثمره اش همه طلا خواهد بود.
پادشاه پوزخندی زدوگفت :اگر آنقدر جذاب است چرا خودت آنرا نمیکاری؟
هنک جواب داد:اشتباه گذشته مراازاین فرصت محروم کرد.به گفته ی یزدان درستکاران صلاحیت کاشت آنرادارند.برای همین میخواهم آنرا به شما تقدیم کنم.با شنیدن حرفهای هنک صورت پادشاه سرخ شد.در این اندیشه بود که برای کسب حکومت ،چگونه رقیبان رافریب داده بود.به هنک گفت :نه من آنرا نمیپذیرم،اماتورابه صدراعظم خود معرفی میکنم.
همه به سوی صدراعظم نگاه کردند.اما صدراعظم زودترازهمه این درخواست را رد کردویادرشوه خواری های گذشته افتاد وصدایش به لرزه درآمد وگفت بهتر از من زیادهستند.
گردوبه دست فرمانده ارتش افتاد،امااوبه یادانسانهایی که به قتل رسانده بود اوفتاد وبی آنکه حرفی بزندفورا گردورا به سمت دیگری پرت کرد.گردو دست به دست شد وهیچ کس آنرا قبول نکرد.پادشاه که متعجب شده بود رو به هنک گفت :متوجه زیرکی تو شدم.با یک گردوی عادی میخواهی به ما بفهمانی که همه ی ما روز ی اشتباهی کرده ایم وبی کیفر مانده ایم.بعد حکم آزادی اورا دادوبه او گفت سعی کن همیشه در زندگی درستکار باشی.هنک به آزادی دست یافت واین گردورا برای فرزندانش به یادگار گذاشت که دستاورد طلایی آزادی وی بود.

  نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم مهر 1386ساعت 0:13  توسط باباجون  | 

مدتها پیش ، توی بغداد یه خلیفه ای حکومت میکرد . این خلیفه که آدم پاک و درستکاری ام بود ، به روز تصمیم میگیره که بره توی شهر گشتی بزنه و به مردم شهر کمکی بکنه . خلاصه خلیفه با معاونش راه میافته توی شهر و بعد از چند دقیقه راه رفتن ، یه پیرمردی رو میبینه که به دیوار تکیه داده بوده و اصلا حال و روز خوبی نداشته . خلیفه از دیدن این صحنه ناراحت میشه و میره پیش پیرمرد و ازش میپرسه که چی شده ؟ چرا ناراحتی ؟ پیرمرد جواب میده که من ماهیگیرم ، امروز نتونستم ماهی صید کنم و خجالت میکشم که دست خالی به خونه برگردم . خلیفه ام که میخواسته به مردم شهر کمک کنه ، فرصت رو مناسب میبینه و به پیرمرد میگه بیا با هم به کنار دریا بریم ، هر چیزی رو که صید کردی من صد دینار ازت میخرم . پیرمرد خوشحال میشه و سریع تور رو آماده میکنه و به همراه خلیفه و معاونش به کنار دریا میره و تورش رو توی آب میندازه و یه صندوق بزرگ رو با تورش از آب میگره . خلیفه هم به قولش عمل میکنه و صد دینار اون صندوق رو از پیرمرد میخره و از سر کنجکاوی به معاونش میگه که صندوق رو باز کنه و ببینه که توش چیه . معاون هم صندوق رو باز میکنه و پارچه ی کلفتی رو داخل صندوق میبینه . پارچه کنار میزنه و ملحفه ای سفید رو میبینه که به دور چیزی پیچیده شده . ملحفه رو هم باز میکنه و ...
برای خوندن ادامه ی داستان بر روی ادامه مطلب کلیک کنید


ادامه مطلب
  نوشته شده در  جمعه بیستم مهر 1386ساعت 21:19  توسط باباجون  | 
 

یک روز وقتی گاندی به قطار گام  گذاشت لنگه کفشش سر خورد و روی ریل به زمین افتاد. از آن جا که قطار به حرکت افتاده  بود او نمی توانست آن را بردارد.  گاندی به آرامی لنگه دیگر کفشش را درآورد و به سمت عقب در جهت ریل پرتاب کرد تا نزدیک لنگه اولی بیفتد!!!!

گاندی در پاسخ به یکی از همسفرانش که پرسید چرا چنین کردی لبخند زد و گفت: « مرد فقیری که کفش روی روی ریل رل پیدا می کند یک جفت کفش خواهد داشت که می تواند استفاده کند!!!!!!!!!!

  نوشته شده در  شنبه چهاردهم مهر 1386ساعت 22:51  توسط باباجون  | 
پادشاهي كه يك كشور بزرگ را حكومت مي كرد ، باز هم از زندگي خود راضي نبود . اما خود نيز علت را نمي دانست .
روزي پادشاه در كاخ امپراتوري قدم مي زد . هنگامي كه از آشپزخانه عبور مي كرد ، صداي ترانه اي را شنيد . به دنبال صدا ، پادشاه متوجه آواز خواندن يك آشپز شد كه روي صورتش برق سعادت و شادي ديده مي شد .
پادشاه بسيار تعجب كرد و از آشپز پرسيد : چرا اينقدر شاد هستي ؟ آشپز جواب داد : قربان ، من فقط يك آشپز هستم . تلاش مي كنم تا همسر و بچه ام را شاد كنم .
ما خانه حصيري تهيه كرده ايم و به اندازه كافي خوراك و پوشاك داريم . بدين سبب من راضي و خوشحال هستم .

پس از شنيدن سخن آشپز ، پادشاه با نخست وزير در اين مورد صحبت كرد . نخست وزير به پادشاه گفت : قربان ، اين آشپز هنوز عضو گروه 99 نيست . اگر او به اين گروه نپيوندد ، نشانگر آن است كه مرد خوشبيني است .
پادشاه با تعجب پرسيد : گروه 99 چيست ؟ نخست وزير جواب داد : اگر مي خواهيد بدانيد كه گروه 99 چيست ، بايد  كاری انجام دهيد : يك كيسه با 99 سكه طلا در مقابل در خانه آشپز بگذاريد و روی آن بنویسید ۱۰۰ صد سکه. به زودي خواهيد فهميد كه گروه 99 چيست .
پادشاه بر اساس حرفهاي نخست وزير فرمان داد يك كيسه با 99 سكه طلا را در مقابل در خانه آشپز قرار دهند .
آشپز پس از انجام كارها به خانه باز گشت و در مقابل در كيسه را ديد . با تعجب كيسه را به اتاق برد و باز كرد . با ديدن سكه هاي طلايي ابتدا متعجب شد و سپس از شادي آشفته و شوريده گشت . آشپز سكه هاي طلايي را روي ميز گذاشت و د آنها را شمرد . 99 سكه ؟ آشپز فكر كرد اشتباهي رخ داده است .
بارها طلاها را شمرد . ولي واقعا 99 سكه بود . او تعجب كرد كه چرا تنها 99 سكه است و 100 سكه نيست . فكر كرد كه يك سكه ديگر كجاست ؟ شروع به جستجوي سكه صدم كرد . اتاق ها و حتي حياط را زير و رو كرد . اما خسته و كوفته و نااميد به اين كار خاتمه داد .
آشپز بسيار دل شكسته شد و تصميم گرفت از فردا بسيار تلاش كند تا يك سكه طلايي ديگر بدست آورد و ثروت خود را هر چه زودتر به يكصد سكه طلا برساند .
تا ديروقت كار كرد . به همين دليل صبح روز بعد ديرتر از خواب بيدار شد و از همسر و فرزندش انتقاد كرد كه چرا وي را بيدار نكرده اند . . آشپز ديگر مانند گذشته خوشحال نبود و آواز هم نمي خواند . او فقط تا حد توان كار مي كرد .
پادشاه نمي دانست كه چرا اين كيسه چنين بلايي برسر آشپز آورده است و علت را از نخست وزير پرسيد .
نخست وزير جواب داد : قربان ، حالا اين آشپز رسما به عضويت گروه 99 درامد . اعضاي گروه 99 چنين افرادي هستند : آنان زياد دارند اما راضي نيستند . تا آخرين حد توان كار مي كنند تا بيشتر بدست آورند . آنان مي خواهند هر چه زودتر " يكصد " سكه را از آن خود كنند . اين علت اصلي نگراني ها و آلام آنان مي باشد . آنها به همين دليل شادي و رضايت را از دست مي دهند و البته همين افراد اعضاي گروه 99 ناميده مي شوند .

  نوشته شده در  شنبه چهاردهم مهر 1386ساعت 20:23  توسط باباجون  | 

يه عروس خانمي بوده كه دايما" با مادر شوهرش جر و بحث ميكردن به نحوي كه هر كدوم از اونا منتظر بهانه بودن كه به نوعي طرف مقابل رو شماتت كنن و ازش ايراد بگيرن؛ خلاصه خونه واسشون شده بود جهنم!

يه روز عروسه ميره پيش يه دكتر و جريانو واسش تعريف ميكنه و ازش ميخواد يه دوايي بهش بده كه به خورد پيرزن بده كه اونو كم كم از پا در بياره!

دكتره هم بهش ميگه برو بعد از ظهر برگرد آخه بايد دارو رو بسازه!

عروسه هم سر قرار برميگرده و دكتر يه شيشه حاوي محلول ا رو بهش ميده و ميگه:

اين دارو اثرش بعد از شش ماه ظاهر ميشه هر روز چند قطره از اونو بريز قاطي آب خوردن يا هر نوشيدنيه ديگه و بده پيرزن تا بخوره ولي تو بايد در طول اين مدت هرجوري باشه بهش روي خوش نشون بدي تا از ماجرا بويي نبره و بعد از مرگش هم ترا متهم نكنن!

خانمه هم قبول ميكنه و ميره خونه و از اون به بعد كارش اين بود كه به ظاهر به مادر شوهرش خوبي كنه و هر روز چند قطره از اون محلول رو قاطي آب و چاي كنه و بده پيرزن!

بعد چند ماه احساس ميكنه زندگيشون از اين رو به اون رو شده با برخورد خوب خودش پيرزنه هم رفتارشو عوض ميكنه و خلاصه احساس ميكنه كلي همديگه رو دوست دارن ولي كار از كار گذشته بود و چند روزي به پايان موعد شش ماهه نمانده بود!

عروسه با دستپاچگي ميره سراغ دكتر و بعد از نقل جريان ازش خواهش ميكنه كه يه محلولي بهش بده كه اثر سم محلول قبلي رو بر طرف كنه!

دكتره بهش ميگه:

نگران نباش خانم اون محلول فقط چند سي سي آب خوردن بود! معجون اصلي احساس عميق دوست داشتنيه كه با ابراز محبت از طرف شما صورت گرفته! و زندگيتون رو شيرين كرده!

 

                         بيــــــــــــــا تا قدر  يكديگر بدانيم        كه تا  ناگه  ز  همديگر نمانيم

                         غرضـــــــها تيره دارد دوستي را        غرضـها  را  چرا  از  دل  نرانيم

                        

  نوشته شده در  جمعه سیزدهم مهر 1386ساعت 15:44  توسط باباجون  | 
بعد از سقوط شاه سلطان حسين صفوى ، و غلبه افغانها بر ايران ، محمود افغان يكى از اقوام خود را كه ((مگس خان )) نام داشت ، فرماندار شيراز كرد.
وى پس از چند روزى كه در شيراز بود، روزى كنار قبر حافظ رفت ، بر اثر تعصبات غلطى كه داشت تصميم گرفت قبر حافظ را خراب كند، هر چه اطرافيانش او را نصيحت كردند كه از اين تصميم بگذرد، او گوش نكرد، سرانجام قرار بر اين شد كه از ديوان حافظ، در اين مورد، فالى بگيرند، وقتى كه ديوان را باز كردند، اين شعر در آغاز صفحه راست آن آمد:
اى مگس ! عرصه سيمرغ نه جولانگه تو است
عِرض خود مى برى و زحمت ما مى دارى
مگس خان ، با خواندن اين شعر، سخت تحت تاءثير قرار می گیرد  ، و از روح حافظ طلب عفو و بخشش می کند
  نوشته شده در  جمعه سیزدهم مهر 1386ساعت 15:30  توسط باباجون  | 
پادشاهی نیکو سرشت ؛ به بیماری صعب العلاجی دچار شد ... طبیبی را پیغام فرستادند که اینچنین است احوال پادشاه ...

 طبیب پسغام فرستاد که مقداری از مدفوع پادشاه را نزد من بیاورید ، تا آزمایش کنم و فکری برای چاره کنم ....

پادشاه ، قابلمه ای تا سر پر برید و با تشریفات فراوان نزد طبیب فرستاد ....

طبیب که از آن همه تشریفات متعجّب شده بود ... گمان برد که تحفه ای پادشاه از برای تشکّر برای وی فرستاده ... در قابلمه کنار زد ... و دید آنچه را که باید می دید ... سخت ناراحت شد و به فکر تلافی افتاد ....

 نسخه ای نوشت و به غلامان داد تا نزد پادشاه ببرند .... و غلامان آنچنان کردند ... پادشاه نسخه را باز کرد و خواند .... نوشته شده بود " اعلی حضرتا ... چاره ی درد شما در خوردن تمام و کمال محتویات قابلمه ایست که نزد من فرستاده بودید ... امید است که شاه جهان زود تر بهبودی پیدا کنند و دو باره سایه بر سر جهانیان بیندازند "

 پادشاه ... آنقدر بیمارو بد احوال بود که می بایست تجویز پزشک رااجرا می کرد .... پس با اکراه فراوان شروع به خوردنمحتویات قابلمه کرد ... می خورد و می خورد و زیر لب هر باره این جمله را تکرار می کرد ....کاشکی کمتر می ریدم ...کاشکی کمتر می ریدم ...کاشکی کمتر می ریدم ...

  نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم مهر 1386ساعت 14:29  توسط باباجون  | 

شخصي ديوار خانه اش را براي نوسازي خراب مي کرد.خانه هاي ژاپني داراي فضايي خالي بين ديوارهاي چوبي هستند. اين شخص در حين خراب کردن ديوار  در  بين ان مارمولکي را ديد که ميخي از بيرون به پايش کوفته شده است.

دلش سوخت و يک لحظه کنجکاو شد .وقتي ميخ را بررسي کرد تعجب کرد اين ميخ چند سال پيش هنگام ساختن خانه کوبيده شده بود!!!

چه اتفاقي افتاده؟

مارمولک چند سال در چنين موقعيتي زنده مونده !!!در يک قسمت تاريک بدون حرکت.

چنين چيزي امکان ندارد و غير قابل تصور است.

متحير از اين مساله کارش را تعطيل و مارمولک را مشاهده کرد.

تو اين مدت چکار مي کرده؟چگونه و چي مي خورده؟

همانطور که به مارمولک نگاه مي کرد يکدفعه مارمولکي ديگر  باغذايي که در دهانش از راه رسید .!!!

مرد شديدا منقلب شد.

چندسال مراقبت. چه عشقي ! چه عشق قشنگي!!!

  نوشته شده در  پنجشنبه پنجم مهر 1386ساعت 19:19  توسط باباجون  | 

امان ازدست این استعمار پیر

در جنگ جهانی دوم وقتی که قوای متحدین (آلمان، ایتالیا و ژاپن ) فرانسه را که جزء قوای متفقین (انگلیس، فرانسه، امریکا و شوروی ) بود، شکست دادند، در جولای سال 1940 میلادی انگلستان در میدان نبرد جهانی در میدان تنها ماند، در پاریس کنفرانس سری بین سه نفر از سران جنگ جهانی یعنی چرچیل رهبر انگلستان و هیتلر رهبر آلمان و موسولینی رهبر ایتالیا در قصر فونتن بلوتشکیل گردید، در این کنفرانس هیتلر به چرچیل گفت:
حال که سرنوشت جنگ معلوم است و بزرگترین نیروی اروپا و متفقین انگلیس یعنی فرانسه شکست خورده است، برای جلوگیری از کشتار بیشتر بهتر است، انگلستان قرارداد شکست را امضاء کند، تا جنگ متوقف شود و صلح به جهان باز گردد. چرچیل در پاسخ گفت: بسیار متاءسفم که من نمی توانم چنین قراردادی را امضاء کنم، زیرا هنوز انگلستان شکست نخورده و شما را پیروز نمی شناسم، هیتلر و موسولینی از این گفتار ناراحت شده و با او به تندی برخورد کردند. چرچیل با خونسردی گفت:
عصبانی نشوید، انگلیس بشرط بندی خیلی اعتماد دارد، آیا حاضرید برای حل قضیه به هم شرط ببندیم و هر که برنده شد شرایط را بپذیرد. هیتلر و موسولینی با خوشرویی این پیشنهاد را قبول کردند، در آن لحظه هر سه نفر در جلوی استخر بزرگ کاخ نشسته بودند، چرچیل گفت: آن ماهی بزرگ را در استخر می بینید، هر کس آن ماهی تصاحب کند، برنده جنگ است، هیتلر فورا پارابلوم خود را از کمر کشید و به این سو و آن سو استخر پرید و شروع به تیراندازی های پیاپی به ماهی کرد ولی سرانجام بی نتیجه و خسته و درمانده بر صندلی نشست، و به موسولینی گفت: حالا نوبت تو است.
موسولینی لخت شد و به استخر پرید و ساعتی تلاش کرد او نیز بی نتیجه، خسته و وامانده بیرون آمد و بر صندلی نشست. وقتی نوبت به چرچیل رسید، صندلی راحتی خود را کنار استخر گذاشت و لیوانی به دست گرفت در حالی که با تبسم سیگار برگ خود را دود می کرد شروع به خالی کردن آب استخر با لیوان نمود، رهبران آلمان و ایتالیا با تعجب گفتند: چه می کنی ؟ او در جواب گفت: من عجله برای شکست دشمن ندارم با حوصله این روش مطمئن خود را ادامه می دهم، سرانجام پس از تمام شده آب استخر بی آنکه صدمه ای به ماهی بخورد، صید از آن من خواهد بود. 5


ادامه مطلب
  نوشته شده در  دوشنبه دوم مهر 1386ساعت 14:50  توسط باباجون  | 

آهارونزیبرت وکیل یهودی ساکن در سانفرانسیسکو که بعد از حادثه 11سپتامبر به دین اسلام گرویده است می گوید: بالاخره بعد از اسلام آوردن بهترین مکان برای ظهور ارزش‌های اخلاق خودم را پیدا کردم.

به گزارش شیعه نیوز به نقل از جهان، وی اخیرا در سالگرد 11 سپتامبر در مصاحبه با شیکاگو سان تایمز گفت: رویداد 11 سپتامبر باعث شد تا من درباره اسلام کنجکاو شوم. ابتدا یک نسخه قرآن خریدم و در تمام آیات آن شروع به جستجو درباره تشویق مردم به ترور کردم. گشتم و گشتم و گشتم اما در این باره چیزی پیدا نکردم.

وی افزود: با خواندن قرآن بیشتر کنجکاو شدم . بنابراین به مسجدی رفتم و سئوال هایی پرسیدم و از جواب های مسلمانان متحیر شدم.

زیبرت 3 سال پیش خانواده اش را جمع کرد و قصد خود از پذیرش دین اسلام را با آن‌ها در میان گذاشت.

وی از آن زمان محاسن گذاشته ، در ماه رمضان روزه می گیرد و 5 بار در روز نماز می‌خواند. او دو سال پیش هم با یک زن آمریکایی سوری الاصل دانشجوی حقوق ازدواج کرد.


  نوشته شده در  یکشنبه یکم مهر 1386ساعت 18:3  توسط باباجون  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM