داستان ها و قصه های کوتاه |
کوزه ترک خورده
وقتی کوزه گر به روستا برمی گشت، دو کوزه همراهش بود که یکی از کوزه های سفالی ترکی کوچک داشت و مقداری از آب آن خارج می شد .
کوزه سالم به خود افتخار می کرد چون آب را کامل می رساند اما کوزه ترک خورده شرمنده بود چرا که او فقط نیمی از کارش را درست انجام می داد.
کوزه ترک خورده بالاخره نتوانست این وضع را تحمل کند و داد زد : « من به درد نمی خورم ، چرا که ترک دارم »؟
کوزه گر بدون توجه به داد و بی داد کوزه ، هر دو را با دقت پر می کرد و به روستا می برد ، به روستا که رسیدند . باز آب کوزه ترک خورده نیمه بود . کوزه ترک خورده پرسید :« چرا مرا دور نمی اندازی !؟
کوزه گر به کوزه لبخند زد و آنها را روی قفسه گذاشت .
روز بعد ، وقتی کوزه گر کوزه ها را از دو سر چوب آویزان می کرد ، به کوزه ترک خورده گفت : « ماه هاست که گله ات را می شنوم .»
کوزه ترک خورده گفت : من از خودم خجالت می کشم ، من فایده ای ندارم .
کوزه گر گفت : امروز وقتی داریم به روستا بر می گردیم ، به مسیر برگشتمان خوب نگاه کن .
این اولین بار بود که کوزه ترک خورده به گل ها توجه می کرد . گل های رنگارنگ او را خیلی خوشحال کرد ، اما وقتی یاد ترکش افتاد و آبی که بیرون می رفت ، دوباره غمگین شد .
کوزه گر پرسید : نظرت درباره گل ها چیست ؟
کوزه جواب داد قشنگ اند آنها فقط طرفی که من هستم روییده اند .
کوزه گر گفت : درست ؛ ماه هاست که تو به این گل ها آب می دهی . ایرادی که فکر می کنی داری ، روستای ما را تغییر داده و آن را زیباتر کرده است .
کوزه ترک خورده گفت : پس در تمام این مدت که احساس بیهودگی می کردم ، نیم دیگری از من کار مهم تری انجام می داد .
ماهها از شروع جنگ می گذشت و جنگ کماکان ادامه داشت. سربازان دو طرف خسته شده بودند . فرمانده یکی از دو کشوربا طرحی اساسی قصد حمله بزرگی را به دشمن داشت .
طرح با چنان دقت و درایتی ریخته شده بود که فرمانده به پیروزی نیروهایش اطمینان کامل داشت ولی سربازان خسته و دودل بودند.
فرمانده سربازان خود را جمع کرد و راجع به نقشه حمله خود توضیحاتی به آنها داد. سپس سکه ای از جیب خود درآورد و گفت: سکه را بالا می اندازم , اگر شیر آمد پیروز می شویم و اگر خط آمد شکست می خوریم. سپس سکه را به بالا پرتاب کرد . سربازان با دقت , حرکت و چرخش سکه را در هوا دنبال کردند تا به زمین رسید . " شیر" آمده بود . فریاد شادی سربازان به هوا برخاست .
فردای آنروز با نیروئی فوق العاده به دشمن حمله کردند و پیروز شدند. پس از پایان نبرد , معاون فرمانده نزد او آمد و گفت: " قربان , آیا شما واقعا می خواستید سرنوشت کشورمان را به یک سکه واگذار کنید ؟" فرمانده لبخندی زد و گفت : " بله"و سکه را به او نشان داد.هر دو طرف سکه شیر بود.
راننده کاميوني وارد رستوران شد.
دقايي پس از اين که او شروع به غذا خوردن کرد سه جوان موتورسيکلت سوار هم به رستوران آمدند و يک راست به سراغ ميز راننده کاميون رفتند و بعد از چند دقيقه پچ پچ کردن، اولي سيگارش را در استکان چاي راننده خاموش کرد.
راننده به او چيزي نگفت .
دومي شيشه نوشابه را روي سر راننده خالي کرد و باز هم راننده سکوت کرد و بعد هم وقتي راننده بلند شد تا صورتحساب رستوران را پرداخت کند نفر سوم به پشت او پا زد و راننده محکم به زمين خورد ولي باز هم ساکت ماند. و بدون اینکه حرفی بزند ازرستوران خارج وسوارکامیون شد و رفت...
دقايقي بعد از خروج راننده از رستوران يکي از مور سوار ها به صاحب رستوران گفت : چه آدم بي خاصيتي بود، نه غذا خوردن بلد بود و نه حرف زدن و نه دعوا!
رستورانچي جواب داد : از همه بدتر رانندگي بلد نبود
چون وقتي داشت مي رفت 3 موتور سیکلت نازنين را خرد کرد و رفت
شخصى نزد همسايه من آمد و گفت:«گوش كن! ... دوستى به تازگى در مورد تو ميگفت که...
ناگهان همسايه حرف او را قطع كرد وگفت : «قبل از اينكه تعريف كنى، بگو آيا حرفت را از ميان آن سه صافى گذراندهاى يا نه؟» - پرسید:«كدام سه صافى؟»
همسايهام گفت: «اول از ميان صافى واقعيت. آيا مطمئنى چيزى كه تعريف ميكنى، واقعيت دارد ؟» - جواب داد«نه. من فقط آن را شنيدم. شخصى آن را برايم تعريف كرده است.»
همسايهام سرى تكان داد و گفت: «بنابراین آیا آن را از ميان صافى دوم ...يعنى صافى شادى گذراندهاى؟ مسلماً چيزى كه ميخواهى تعريف كنى، حتى اگر واقعيت نداشته باشد، باعث خوشحالىام ميشود؟»
جواب داد «دوست عزيز، فكر نكنم تو را خوشحال كند.»
- «بسيارخوب، پس اگر مرا خوشحال هم نميكند، حتماً از صافى سوم، يعنى صافى فايده، ردشدهاست. آيا چيزى كه ميخواهي تعريف كنى، برايم مفيد است و به دردم ميخورد؟» -
جواب داد :«نه، به هيچ وجه!»
همسايهام گفت: «پس اگر اين حرف، نه واقعيت دارد، نه خوشحالكننده است و نه مفيد، آن را پيش خود نگه دار و سعى كن خودت هم زود فراموشش كنى...».
ولی موضوعی که ناراحتش میکرد این بود که اون اسرار داشت لحظه ای با داداش کوچولوش تنها باشه ولی مامان بابا بهش اعتماد نمیکردند چون میترسیدند اون بخواد یه بلای سر برادرش بیاره
ولی با اسرارای اون چاره ای نداشتند. پس قبول کردند ولی وقتی اونو با داداشش تنها گذوشتند درب اتاق و باز گذاشتند تا حرکات پسر بزرگشونو زیر نظر داشته باشه
اونا چیزه عجیبی دیدند
پسر روی نوزاد خم شد و گفت:
نی نی کوچولو به من بگو خدا چه شکلیه؟اخه من داره یادم میره...
فرستنده: http://www.apesh.blogfa.com/
يه خانومي وارد داروخانه ميشه و به دكتر داروساز ميگه كه به سيانور احتياج داره!
داروسازه ميگه واسه چي سيانور ميخواي؟
خانومه توضيح ميده كه لازمه شوهرش را مسموم كنه!
چشمهاي داروسازه چهارتا ميشه و ميگه: خدا رحم كنه، خانوم من نميتونم به شما سيانور بدم كه بريد و شوهرتان را بكُشيد! اين بر خلاف قواننيه! من مجوز كارم را از دست می دم ... هردوي ما را زنداني خواهندكرد و ديگه بدتر از اين نميشه! نه خانوم، نـــه! شما حق نداريد سيانور داشته باشيد و حداقل من به شما سيانور نخواهم داد.
بعد از اين حرف خانومه دستش رو ميبره داخل كيفش و از اون يه عكس مياره بيرون؛ عكسي كه در اون شوهرخودش و زن داروسازه توي يه رستوران داشتند شام ميخوردند.
داروسازه به عكس نگاه ميكنه و ميگه: خُب، بله.... چرا به من نگفته بوديد كه نسخه داريد؟؟!!
خود داشته باش ترا برمقام وزارت باقي گذارم در غير اينصورت از مقام وزارت خلع خواهم كرد
وزیر جواب داد بهترین چیز دنیا خوردن و خوابیدن است
پادشاه دستور داد وزیر را در اتاقی در قصر حبس کنند و بهترین خوردنی ها وآشامیدنی ها را برای او فراهم آورند ودر را بر روی وزیر بستند و گفتند تا می توانی بخور و بخواب واز هیچ چیز برای او دریغ نکردند
پس از چند ساعت فشار معده و روده بر وزیر غلبه کرد بطوريكه تحمل آن بر وزیر بسیار مشکل بود
پادشاه دستورداد تا در را باز كردند .
پادشاه چون وزير را در آنحال ديد از او پرسيد اي وزير اکنون بگو بهترين چيز در دنيا چيست
وزير كه بسيار شتاب زده بود جواب داد :قربان نه خوردن ونه خوابيدن فقط ريدن و شاشیدن
پيرمرد مي خواست مزرعه سيب زميني اش راشخم بزند اما برای اين سن کار خيلي سختي بود . تنها پسرش که مي توانست به او کمک کند در زندان بود .
پيرمرد نامه اي براي پسرش نوشت
پسرعزيزم من حال خوشي ندارم چون امسال نخواهم توانست سيب زميني بکارم . من نمي خواهم اين مزرعه را از دست بدهم، مادرت کاشت محصول را دوست داشت من براي این کار خيلي پير شده ام. اگر تو اينجا بودي تمام مشکلات من حل مي شد. من مي دانم که اگر تو اينجا بودي مزرعه را براي من شخم مي زدي . دوستدار تو پدرت
پیرمرد در پاسخ نامه اين تلگراف رااز پسرش دريافت کرد :
پدر, به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن , من آنجا اسلحه پنهان کرده ام .
صبح روز بعد تعدادی از مأموران اف بي آي و افسران پليس محلي به مزرعه آمدند, و تمام مزرعه را شخم زدند بدون اينکه اسلحه اي پيدا کنند .
پيرمرد بهت زده نامه ديگري به پسرش نوشت و به او گفت که چه اتفاقي افتاده
پسرش پاسخ داد : پدر حالا برو و سيب زميني هايت را بکار، اين بهترين کاري بود که از اينجا مي توانستم برايت انجام بدهم.
در شهری قصاب و نانوائی زندگی میکردند بسیار خیر و نیکو کار.هردو زبان زد مردم شهر. هیچ مستمندی دست خالی از در خانه یا مغازه این دو بر نمی گشت. هر روز قصاب مقدار زیادی گوشت و نانوا تعداد زیادی نان به مردم فقیر شهر کمک میکردند. اما در این شهر نقاشی زندگی میکرد که تابلوهای بسیار زیبائی می کشید و آنها را به قیمت گزافی می فروخت. نقاش با هیچ کس رابطه ای نداشت ودر شهر شایع بود که نقاش پول هنگفتی را که از فروش تابلو ها بدست آورده بصورت گنجی در خانه مخفی کرده است از همین رو افراد زیادی به قصد سرقت به منزل نقاش رفته، اما دست خالی باز گشته بودند.نقاش نه با کسی رابطه ای داشت نه به کسی کمک میکرد. او به مردم فقیری که برای گرفتن کمک به در خانه اش می رفتند چنین میگفت: بروید از قصاب و نانوا بگیرید.
روزگاربدین منوال میگذشت تا اینکه نقاش مُرد.
.....بعد از مرگ نقاش دیگرنه قصاب گوشت به فقیری داد و نه نانوا نان به مستمندی!
اولي: پسر من باعث افتخار و خوشحالي منه. اون توي يه كار عالي وارد شد و خيلي سريع پيشرفت كرد. پسرم درس اقتصاد خوند و توي يه شركت بزرگ استخدام شد و پله هاي ترقي رو سريع بالا رفت و حالا شده معاون رئيس شركت. پسرم انقدر پولدار شده كه حتي براي تولد بهترين دوستش يه مرسدس بنز بهش هديه داد.
دومي: جالبه. پسر من هم مايهء افتخار و سرفرازي منه. توي يه شركت هواپيمايي مشغول به كار شد و بعد دورهء خلباني گذروند و سهامدار شركت شد و الان اكثر سهام اون شركت رو تصاحب كرده. پسرم اونقدر پولدار شد كه براي تولد صميمي ترين دوستش يه هواپيماي خصوصي بهش هديه داد.
سومي: خيلي خوبه. پسر من هم باعث افتخار من شده. اون توي بهترين دانشگاههاي جهان درس خوند و يه مهندس فوق العاده شد. الان يه شركت ساختماني بزرگ براي خودش تاسيس كرده و ميليونر شده. پسرم اونقدر وضعش خوبه كه براي تولد بهترين دوستش يه ويلاي ۳۰۰۰ متري بهش هديه داد.
هر سه تا دوست داشتند به همديگه تبريك مي گفتند كه دوست چهارم برگشت سر ميز و پرسيد اين تبريكات به خاطر چيه؟ سه تاي ديگه گفتند: ما در مورد پسرهامون كه باعث غرور و سربلندي ما شدن صحبت كرديم. راستي تو در مورد فرزندت چي داري تعريف كني؟
چهارمي گفت: دختر من رقاص کاباره شده و شبها با دوستاش توي يه كلوپ مخصوص كار ميكنه. سه تاي ديگه گفتند: اوه! مايهء خجالته! چه افتضاحي! دوست چهارم گفت: نه. من ازش ناراضي نيستم. اون دختر منه و من دوستش دارم. در ضمن زندگي بدي هم نداره. اتفاقا” همين دو هفته پيش به مناسبت تولدش از سه تا از صميمي ترين دوست پسراش يه مرسدس بنز و يه هواپيماي خصوصي و يه ويلاي ۳۰۰۰ متري هديه گرفت!
جن ميگه: من براي هر کدوم از شما يک آرزو برآورده مي کنم… منشي مي پره جلو و ميگه: «اول من ، اول من!… من مي خوام که توي باهاماس باشم ، سوار يه قايق بادباني شيک باشم و هيچ نگراني و غمي از دنيا نداشته باشم»… پوووف! منشي ناپديد ميشه…
بعد مسوول فروش مي پره جلو و ميگه: «حالا من ، حالا من!… من مي خوام توي هاوايي کنار ساحل لم بدم ، يه ماساژور شخصي و يه منبع بي انتهاي آبجو داشته باشم و تمام عمرم حال کنم»… پوووف! مسوول فروش هم ناپديد ميشه و میره به دنیای آرزوهاش...
بعد جن رو میکنه به مدیر ومیگه درخواست توچیست … مدير ميگه: «من در خواست میکنم که اون دو تا هر دوشون بعد از ناهار توي شرکت باشن»!
يه روز كه مي خواسته بره شكار از بس عجله داشته اشتباهي عصایش رو به جاي تفنگش بر ميداره و ميره توي جنگل.
همينطور كه ميرفته جلو از پشت درختها يه پلنگ وحشي ظاهر ميشه و مياد به طرفش. شكارچي عصا رو مي گيره به طرف پلنگ و نشونه مي گيره و ….. بنگ! پلنگ كشته ميشه و ميفته روي زمين!
پيرمرد با حيرت ميگه: اين امكان نداره! حتما” يه نفر ديگه پلنگ رو با تير زده!
دكتر يه لبخند ميزنه و ميگه: دقيقا” منظور منم همين بود!
نتيجهء اخلاقي: هيچوقت در مورد چيزي كه مطمئن نيستي نتيجهء كار خودته ادعا نداشته نباش
وقتی دختر چشماشو بدست اورد دید که دوست پسرش کوره
بهش گفت من تو رو نمیخوام پسر هم ناراحت شد و لبخند تلخی زدو گفت:
پس مواظب چشمام باش....
یه بار یه عده تصمیم می گیرین شتره رو بدزدن. وقتی شتر گم می شه مرد که خیلی ناراحت بوده دعا می کنه به درگاه خداوند که اگر شترم پیدا بشه اونو به نصفه قیمت یعنی پونصد دینار می فروشم و نصف این پونصد دینار رو هم در راه تو می دم.
از قضا بعد از مدتی شتر پیدا می شه. اون مرد مجبور بوده که نذر خودشه بده ولی چون دلش نمی اومده از شترش جدا بشه برای اینکه کسی شتر را نخرد و نذرش را هم فراموش نکرده باشدیه گربه رو بر می داره و دو تا دست گربه را با طناب به هم میبنده و اون طناب رو می ندازه گردن شتر.
خلاصه شتر گربه را می بره بازار و میگه من این شترو به پانصد دینار می فروشم به شرط اینکه گربه رو هم پانصد دینار بخرید و هر دو را با هم می فروشم نمی شه از هم جدا شون کرد
بعد رو به طرف درگاه خدا می کنه و میگه خدایا من میخوام نذرم را ادا کنم اما کسی مشتری و خریدار این شتر نیست
روزي شخصي در صحرایی در حال نماز خواندن بود . مجنون بدون اين که متوجه او شود ازروی جا نماز و سجاده اش عبور کرد مرد نمازش را قطع کرد و داد زد هي چرا بين من و خدايم فاصله انداختي
مجنون به خود آمد و گفت من چون عاشق ليلي هستم تورا نديدم تو که عاشق خداي ليلي هستي چگونه مرا ديدي ......
گروهي از دانشمندان 5 ميمون را درقفس قرار دادند. در وسط قفس يک نردبان و بالاي نردبان موز گذاشتند.
هر زماني که ميموني بالاي نردبان ميرفت دانشمندان بر روي ساير ميمونها آب سرد پاشيدند.
پس از مدتي، هر وقت که ميموني بالاي نردبان ميرفت سايرين او را کتک ميزدند.
پس از مدتي ديگر هيچ ميموني عليرغم وسوسهاي که داشت جرات بالا رفتن از نردبان را به خود نميداد.
دانشمندان تصميم گرفتند که يکي از ميمونها را جايگزين کنند. اولين کاري که اين ميمون جديد انجام داد اين بود که بالاي نردبان برود که بلافاصله توسط سايرين مورد ضرب و شتم قرار گرفت. پس از چندبار کتک خوردن ميمون جديد با اينکه نميدانست چرا اما ياد گرفت که بالاي نردبان نرود.
ميمون دومي جايگزين شد و همان اتفاق تکرار شد. سومين ميمون هم جايگزين شد و دوباره همان اتفاق(کتک خوردن) تکرار گرديد. به همين ترتيب چهرمين و پنجمين ميمون نيز عوض شدند.
آن چيزي که باقي مانده بود گروهي متشکل از 5 ميمون بود که با اين که هيچگاه آب سردي بر روي آنها پاشيده نشده بود ميموني را که بالاي نردبان ميرفت کتک ميزدند.
اگر امکان داشت که از ميمونها بپرسند که چرا ميموني که بالاي نردبان ميرود را کتک ميزنند شرط می بندم که جواب آنها اين خواهد بود:
"من نمدانم، اين اتفاقي است که اطرافمان ميافتد"
اين جواب به نظر شما آشنا نمياد؟
پایان نامه خرگوش!!!
يک روز آفتابي، خرگوشي خارج از لانه خود نشسته و به جديت هرچه تمام در حال تايپ مطلبی بود . در همين حين، يک روباه او را ديد.
روباه: خرگوش داري چيکار مي کني؟
خرگوش: دارم پايان نامه مي نويسم.
روباه: جالبه، حالا موضوع پايان نامت چي هست؟
خرگوش: من در مورد اينکه يک خرگوش چطور مي تونه يک روباه رو بخوره، دارم مطلب مي نويسم.
روباه: احمقانه است، هر کسي مي دونه که خرگوش ها، روباه نمي خورند.
خرگوش: مطمئن باش که مي تونند، من مي تونم اين رو بهت ثابت کنم، دنبال من بيا.
خرگوش و روباه با هم داخل لانه خرگوش شدند و بعد از مدتي خرگوش به تنهايي از لانه خارج شد و بشدت به نوشتن خود ادامه داد.
در همين حال، گرگي از آنجا رد مي شد.
گرگ: خرگوش اين چيه داري مي نويسي؟
خرگوش: من دارم روي پايان نامم که يک خرگوش چطور مي تونه يک گرگ رو بخوره، کار مي کنم.
گرگ: تو که تصميم نداري اين مزخرفات رو چاپ کني؟
خرگوش: مساله اي نيست، مي خواهي بهت ثابت کنم؟
بعد گرگ و خرگوش وارد لانه خرگوش شدند.
گرگ نگاه کرد و دید در يک گوشه لانه موها و استخوان هاي روباهی روی زمین ریخته و در گوشه ديگر لانه، شير قوي هيکلي در حال تميز کردن دهان خوداست.گرگ متوجه واقعیت پایان نامه خرگوش شد اما دیگر دیر شده بود زیرا شیر با یک جهش سریع ....
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|