داستان ها و قصه های کوتاه |
روزي در يک دهکده کوچک، معلم مدرسه از دانش آموزان سال اول خود خواست تا تصويري از چيزي که نسبت به آن قدردان هستند، نقاشي کنند. او با خود فکر کرد که اين بچه هاي فقير حتماً تصاوير بوقلمون و ميز پر غذا را نقاشي خواهند کرد. ولي وقتي داگلاس نقاشي ساده کودکانه خود را تحويل داد، معلم شوکه شد.
مردي مقابل گل فروشي ايستاده بود و مي خواست دسته گلي براي مادرش که در شهر ديگري بود سفارش دهد وبرایش پست کند.
پیرمردی صبح زود از خانهاش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید .
عابرانی که رد میشدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند .
پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند: "باید ازت عکسبرداری بشه تا جائی از بدنت آسیب و شکستگی ندیده باشه"
پیرمرد غمگین شد، گفت عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست .
پرستاران از او دلیل عجلهاش را پرسیدند .
زنم در خانه سالمندان است. هر صبح آنجا میروم و صبحانه را با او میخورم. نمیخواهم دیر شود !
پرستاری به او گفت: خودمان به او خبر میدهیم.
پیرمرد با اندوه گفت : خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد. چیزی را متوجه نخواهد شد! حتا مرا هم نمیشناسد !
پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمیداند شما چه کسی هستید، چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او میروید؟
پیرمرد با صدایی گرفته، به آرامی گفت: اما من که اورا می شناسم ... من که میدانم او چه کسی است ...!
یه
یه روز یه پیرمرده میره دکتر . دکتر علاوه بر قرص و شربت . یک آزمایش اسپرم (منی) نیز مینویسه و یه شیشه بهش میده که ببره واون را رو بریزه تو اون شیشه و بیاره
.پیرمرد میگه دکتر جون قضیه ی این اسپرم چیه؟ دکتر میگه:این شیشه رو برمیداری میبری خونه شب یه حالی به خودت میدی بعد اسپرم (منی) رو میاری تا روی اون آزمایش کنند .
فردا:پیرمرد میاد به مطب دکتر با شیشه ی خالی.دکتر میگه چی شد این شیشه که خالیه! پیرمرد میگه:نشد دکتر جون نشد.دکتر میگه یعنی چی نشد؟
پیرمرد میگه:دیشب رفتم خونه یه بار با دست راست امتحان کردم نشد.یه بار با دست چپ امتحان کردم نشد. خانومم را صدا کردم اونم یه بار با دست راست.یه بار دست چپ و تازه یه بارم با دهنش امتحان کرد بازم نشد.
حتی کبری خانوم زن همسایه روهم صدا کردیم اونم با چهار دست و پا و دهن امتحان کرد بازم نشد . یه بارم زیر بغلش گذاشت حتی یه بارم لای زانوش گذاشت بازم نشد که نشد!
دکتره که کف کرده بود گفت:زن همسایه رو هم صدا کردین؟ پیرمرد گفت:بعععله! خلاصه دیشب هر کاری کردیم در این شیشه ی لامصب باز نشد که نشد!!!
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|