تبليغاتX
باباجون قصه
 
داستان ها و قصه های کوتاه
 
 

مرد روستائی سخت مریض شد و خیال میکرد که بزودی میمیرد . . . . لذا رو به زنش کرده و گفت : این آخر عمری از تو یک خواهشی دارم و آن اینست که اگر من مردم تو با همسایه سمت چپی ازدواج بکن !!

 
زن گفت : آخر چرا چنین حرفی میزنی ؟ اول اینکه من دعا میکنم خدا به تو شفا بدهد ، بعد آن چرا با همسایه دست چپی ؟ مگر او از همسایه دست راستی چه چیزی اضافه دارد ؟


مرد روستائی گفت :  عزیزم مسئله همینجا ست دیگر ،

همسایه دست راستی بسیار مرد محترم و مومنی است ،

ولی همسایه دست چپی سال پیش یک گاو ماده مریض به من فروخت و سر من کلاه گذاشت ، حال میخواهم

 با این کار من هم تلافی بکنم !!!

  نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386ساعت 19:15  توسط باباجون  | 
مرد  او را به كنار پنجره برد و پرسيد:
- "پشت پنجره چه مي بيني؟"
- "آدمهايي می بینم كه مي آيند و مي روند و گداي كوري كه در خيابان صدقه مي گيرد."
بعد آينه ي بزرگي به او نشان داد و باز پرسيد:
- "در اين آينه نگاه كن و بعد بگو چه مي بيني."
- "خودم را مي بينم."
-بنا براین  " ديگر ديگران را نمي بيني!

 آينه و پنجره هر دو از يك ماده ي اوليه ساخته شده اند،به نام  شيشه. اما در آينه لايه ي نازكي از نقره در پشت شيشه قرار گرفته به همین دلیل  در آن چيزي جز شخص خودت را نمي بيني.

 اين دو شيئ شيشه اي را با هم مقايسه كن. وقتي شيشه فقير باشد،یعنی نقره  در پشت آن قرار نگرقته باشد  ديگران را مي بيند و به آنها احساس محبت ميكند. اما وقتي از نقره (يعني ثروت) پوشيده ميشود، تنها خودش را مي بيند.

تنها وقتي ارزش داري كه شجاع باشي و آن پوشش نقره اي را از جلو چشمهايت برداري تا بار ديگر بتواني ديگران را ببيني و دوستشان بداري."

  نوشته شده در  شنبه یازدهم اسفند 1386ساعت 23:54  توسط باباجون  | 

 

يکی از مديران آمريکايی که مدتی برای يک دوره آموزشی به ژاپن رفته بود  ، تعريف کرده است که روزی از خيابانی که چند ماشين  در دو طرف آن پارک شده بود می گذشتم رفتار جوانکی نظرم را جلب کرد . او با جديت وحرارتی خاص مشغول تميز کردن يک ماشين بود  ،

 بی اختيار ايستادم . مشاهده فردی که اين چنين در حفظ و تميزی ماشين خود می کوشد مرا مجذوب کرده بود . مرد جوان پس از تميز کردن ماشين و تنظيم آيينه های بغل ، راهش را گرفت و رفت و چند متر آن طرفتر در ايستگاه اتوبوس منتظر اتوبوس ايستاد .

رفتار وی گيجم کرد . به او نزديک شدم و پرسيدم مگر آن ماشينی را که تميز کرديد متعلق به شما نبود ؟ نگاهی به من انداخت و با لبخندی گفت :نه  اما  من کارگر کارخانه ای هستم که آن ماشين از توليدات آن کارخانه است . دلم نمی خواهد اتومبيلی را که ما ساخته ايم کثيف و نامرتب جلوه کند .

  نوشته شده در  جمعه دهم اسفند 1386ساعت 11:31  توسط باباجون  | 
 كلاغ گرسنه   

يك روز خيلي قشنگ، يك كلا‌غ لا‌غر و پرزغالي از راه رسيد و روي درخت چنار نشست. كلا‌غ خيلي گرسنه بود و شكمش قار و قور مي كرد. كلا‌غ با خودش گفت: چه روزگار بدي دارم. از صبح تا حالا‌ چيزي نخورده‌ام و ديگر دارم از گرسنگي مي ميرم!

ناگهان نگاه كلا‌غ به گله گوسفندان در پايين درخت چنار افتاد. گله گوسفندان داشتند علف دشت را با اشتها مي خوردند. كلا‌غ گفت: خوش به حال آنها. هيچ وقت غصه بي غذايي ندارند. ! ناگهان عقاب بزرگي از آسمان پايين آمد. كلا‌غ ترسيد و خودش رالا‌ي برگ ها پنهان كرد. عقاب بدجنس يك گوسفند را كه از گله گوسفندان دور افتاده بود، دزديد و به آسمان برد. چوپان تا فهميد، عقاب فرار كرده بود.

كلا‌غ اول دلش سوخت، اما بـعد فكر تازه‌اي به خاطرش رسيد و گفت: چه كار خوبي. خوب است من هم يك گوسفند بـراي خـودم شكار كنم! ديگر فكري نكرد. زود پريد و رفت پايين و شيرجه زد روي گله گوسفندان. گوسفندان به اين طرف و آن طرف دويدند. چوپان گله كه از كار عقاب ناراحت بود، تا كلا‌غ را ديد، ديگر صبر نكرد و به سوي او دويد. كلا‌غ پشت يك گوسفند نشسته بودو مي خواست با چنگالش آن را از روي زمين بلند كند. گوسفند خيلي سنگين بود. چوپان با چوبدستي اش ، بدن لا‌غر كلاغ را زير كتك گرفت. كلا‌غ بيچاره كه فكر بدي كرده بود و مي‌خواست لقمه بزرگتر از منقارش را شكار كند آن روز به جاي غذا، يك كتك سير، از چوپان نوش جان كرد.

http://www.aftab-yazd.com
  نوشته شده در  چهارشنبه هشتم اسفند 1386ساعت 19:43  توسط باباجون  | 
 

تابلوي زيبا

شخصي كه ادعا مي كرد نقاش ماهري است ، پول كلا‌ني از مردم گرفت كه نقاشي زيبايي از طبيعت ارائه كند. بعد از مدتي، يك تكه پارچه سفيد را قاب كرده و به ديوار چسباند. از او پرسيدند اين چيست؟

او پاسخ داد: در اين تابلو، چمنزار سرسبز و زيبايي ديده مي شود كه در آن يك شير در حال تعقيب كردن چند گورخر است!

مردم كه تعجب كرده بودند گفتند: اما روي اين پارچه سفيد كه اثري از چمنزار، شير و گورخر ديده نمي شود.

او با قيافه حق به جانبي گفت: البته كه ديده نمي‌شود. چونكه گورخر فرار كرده و شير هم در تعقيب او از صحنه خارج شده و چمنزار هم در جريان اين تعقيب و گريز، زير دست و پاله شده و از بين رفته است!!

               ----------------------------------------------

انبساط تابستان

معلمي در كلا‌س درس براي شاگردان توضيح مي داد كه بر اثر حرارت، اجسام، منبسط شده و طولشان زياد مي شود و بر اثر سرما ، منقبض شده و طولشان كم مي شود. سپس رو به دانش آموز كرد و گفت: حالا‌ شما مثالي بزنيد.

شاگرد در پاسخ گفت: آقا اجازه! به عنوان مثال در تابستان، براثر گرما ، روزها طولا‌ني تر و در زمستان بر اثر سرما ، روزها كوتاهتر مي شود!!

http://www.aftab-yazd.com

  نوشته شده در  چهارشنبه هشتم اسفند 1386ساعت 19:41  توسط باباجون  | 
پروانه و پيله   

 روزي سوراخي كوچك در يك پيله ظاهر شد. شخصي نشست و ساعت ها تلا‌ش پروانه براي بيرون آمدن از سوراخ كوچك پيله را تماشا كرد.

 آنگاه تلا‌ش پروانه متوقف شد و به نظر رسيد كه خسته شده و ديگر نمي تواند به تلا‌شش ادامه دهد.آن شخص مصمم شد به پروانه كمك كند و با قيچي سوراخ پيله را گشاد كرد. پروانه به راحتي از پيله خارج شد، اما چشمانش ضعيف و بال‌هايش چروكيده بودند.

آن شخص به تماشاي پروانه ادامه داد.او انتظار داشت پر پروانه مستحكم شود واز جثه او محافظت كند. اما چنين نشد.در واقع پروانه ناچار شد همه عمر را روي زمين بخزد و هرگز نتواند با بال هايش پرواز كند.

 آن شخص مهربان فهميد كه محدوديت پيله و تلا‌ش‌ براي خارج شدن از از جمله قوانین موجود الهی در طبیعت است تا به آن وسيله مايعي از بدنش ترشح شود و پس از خروج از پيله به او امكان پرواز دهد.

گاهي اوقات در زندگي فقط به تلا‌ش نياز داريم.اگر خداوند مقرر مي كرد بدون هيچ مشكلي زندگي كنيم، فلج مي شديم، به اندازه كافي قوي نمي شديم و هرگز نمي توانستيم پرواز كنيم.

 http://www.aftab-yazd.com

  نوشته شده در  چهارشنبه هشتم اسفند 1386ساعت 19:39  توسط باباجون  | 
 

 ساعد مراغه اي از نخست وزيران عهد پهلوي نقل کرده است:
زماني که نايب کنسول شدم با خوشحالي پيش زنم آمدم و اين خبر داغ را به اطلاع سرکار خانم رساندم.
اما وي با بي اعتنايي تمام سري جنباند و گفت:" خاک بر سرت کنم؛ فلاني کنسول است؛ تو نايب کنسولي؟!"
گذشت و چندي بعد کنسول شديم و رفتيم پيش خانم؛ آن هم با قيافه ايي حق به جانب. باز خانم ما را تحويل نگرفت و گفت:" خاک بر سرت کنم؛ فلاني معاون وزارت امور خارجه است و تو کنسولي؟!"
شديم معاون وزارت امور خارجه؛ که خانم باز گفت:" خاک بر سرت؛ فلاني وزير امور خارجه است و تو...؟!"
شديم وزير امور خارجه گفت: "فلاني نخست وزير است ...خاک بر سرت کنم!"
القصه آنکه شديم نخست وزير و اين بار با گامهاي مطمئن به خانه رفتم و منتظر بودم که خانم حسابي يکه بخورد و به عذر خواهي بيفتد. تا اين خبر را دادم به من نگاهي کرد؛ سري جنباند و آهي کشيد و گفت:" خاک بر سر ملتي که تو نخست وزيرش باشي !"

  نوشته شده در  یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت 17:56  توسط باباجون  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM