داستان ها و قصه های کوتاه |
مرد روستائی سخت مریض شد و خیال میکرد که بزودی میمیرد . . . . لذا رو به زنش کرده و گفت : این آخر عمری از تو یک خواهشی دارم و آن اینست که اگر من مردم تو با همسایه سمت چپی ازدواج بکن !!
زن گفت : آخر چرا چنین حرفی میزنی ؟ اول اینکه من دعا میکنم خدا به تو شفا بدهد ، بعد آن چرا با همسایه دست چپی ؟ مگر او از همسایه دست راستی چه چیزی اضافه دارد ؟
مرد روستائی گفت : عزیزم مسئله همینجا ست دیگر ،
همسایه دست راستی بسیار مرد محترم و مومنی است ،
ولی همسایه دست چپی سال پیش یک گاو ماده مریض به من فروخت و سر من کلاه گذاشت ، حال میخواهم
با این کار من هم تلافی بکنم !!!
آينه و پنجره هر دو از يك ماده ي اوليه ساخته شده اند،به نام شيشه. اما در آينه لايه ي نازكي از نقره در پشت شيشه قرار گرفته به همین دلیل در آن چيزي جز شخص خودت را نمي بيني.
اين دو شيئ شيشه اي را با هم مقايسه كن. وقتي شيشه فقير باشد،یعنی نقره در پشت آن قرار نگرقته باشد ديگران را مي بيند و به آنها احساس محبت ميكند. اما وقتي از نقره (يعني ثروت) پوشيده ميشود، تنها خودش را مي بيند.
تنها وقتي ارزش داري كه شجاع باشي و آن پوشش نقره اي را از جلو چشمهايت برداري تا بار ديگر بتواني ديگران را ببيني و دوستشان بداري."
يکی از مديران آمريکايی که مدتی برای يک دوره آموزشی به ژاپن رفته بود ، تعريف کرده است که روزی از خيابانی که چند ماشين در دو طرف آن پارک شده بود می گذشتم رفتار جوانکی نظرم را جلب کرد . او با جديت وحرارتی خاص مشغول تميز کردن يک ماشين بود ،
بی اختيار ايستادم . مشاهده فردی که اين چنين در حفظ و تميزی ماشين خود می کوشد مرا مجذوب کرده بود . مرد جوان پس از تميز کردن ماشين و تنظيم آيينه های بغل ، راهش را گرفت و رفت و چند متر آن طرفتر در ايستگاه اتوبوس منتظر اتوبوس ايستاد .
رفتار وی گيجم کرد . به او نزديک شدم و پرسيدم مگر آن ماشينی را که تميز کرديد متعلق به شما نبود ؟ نگاهی به من انداخت و با لبخندی گفت :نه اما من کارگر کارخانه ای هستم که آن ماشين از توليدات آن کارخانه است . دلم نمی خواهد اتومبيلی را که ما ساخته ايم کثيف و نامرتب جلوه کند .
| كلاغ گرسنه | |
|
تابلوي زيبا
شخصي كه ادعا مي كرد نقاش ماهري است ، پول كلاني از مردم گرفت كه نقاشي زيبايي از طبيعت ارائه كند. بعد از مدتي، يك تكه پارچه سفيد را قاب كرده و به ديوار چسباند. از او پرسيدند اين چيست؟
او پاسخ داد: در اين تابلو، چمنزار سرسبز و زيبايي ديده مي شود كه در آن يك شير در حال تعقيب كردن چند گورخر است!
مردم كه تعجب كرده بودند گفتند: اما روي اين پارچه سفيد كه اثري از چمنزار، شير و گورخر ديده نمي شود.
او با قيافه حق به جانبي گفت: البته كه ديده نميشود. چونكه گورخر فرار كرده و شير هم در تعقيب او از صحنه خارج شده و چمنزار هم در جريان اين تعقيب و گريز، زير دست و پاله شده و از بين رفته است!!
----------------------------------------------
انبساط تابستان
معلمي در كلاس درس براي شاگردان توضيح مي داد كه بر اثر حرارت، اجسام، منبسط شده و طولشان زياد مي شود و بر اثر سرما ، منقبض شده و طولشان كم مي شود. سپس رو به دانش آموز كرد و گفت: حالا شما مثالي بزنيد.
شاگرد در پاسخ گفت: آقا اجازه! به عنوان مثال در تابستان، براثر گرما ، روزها طولاني تر و در زمستان بر اثر سرما ، روزها كوتاهتر مي شود!!
| پروانه و پيله | |
|
ساعد مراغه اي از نخست وزيران عهد پهلوي نقل کرده است:
زماني که نايب کنسول شدم با خوشحالي پيش زنم آمدم و اين خبر داغ را به اطلاع سرکار خانم رساندم.
اما وي با بي اعتنايي تمام سري جنباند و گفت:" خاک بر سرت کنم؛ فلاني کنسول است؛ تو نايب کنسولي؟!"
گذشت و چندي بعد کنسول شديم و رفتيم پيش خانم؛ آن هم با قيافه ايي حق به جانب. باز خانم ما را تحويل نگرفت و گفت:" خاک بر سرت کنم؛ فلاني معاون وزارت امور خارجه است و تو کنسولي؟!"
شديم معاون وزارت امور خارجه؛ که خانم باز گفت:" خاک بر سرت؛ فلاني وزير امور خارجه است و تو...؟!"
شديم وزير امور خارجه گفت: "فلاني نخست وزير است ...خاک بر سرت کنم!"
القصه آنکه شديم نخست وزير و اين بار با گامهاي مطمئن به خانه رفتم و منتظر بودم که خانم حسابي يکه بخورد و به عذر خواهي بيفتد. تا اين خبر را دادم به من نگاهي کرد؛ سري جنباند و آهي کشيد و گفت:" خاک بر سر ملتي که تو نخست وزيرش باشي !"
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|