تبليغاتX
باباجون قصه
 
داستان ها و قصه های کوتاه
 
 

جد خالد قسري زني را بوسيد، زن به پيامبر(صلي الله عليه و آله و سلم) شكايت كرد، حضرت او را احضار كردند، او به كار خود اعتراف كرد و گفت اگر او هم مي خواهد قصاص كند و مرا ببوسد من آماده ام، پيامبر(صلي الله عليه و آله و سلم) و اصحاب آن حضرت تبسم نمودند و فرمودند ديگر اين كار را نكن. گفت نه، به خدا قسم ديگر نمي كنم. پيامبر از او گذشتند


ادامه مطلب
  نوشته شده در  جمعه سی و یکم خرداد 1387ساعت 22:54  توسط باباجون  | 
بيجا كردي عاشق شدي!

اشك توي چشماش جمع شده بود. با بي تابي دستي به ريش جوگندميش كشيد و انگشتاشو روانه پاك كردن قطره هاي اشكش كرد.

- بابايي كي؟ خيلي وقته نه؟ پس چرا به من نگفتي؟ چطور دلت اومد؟ مي دوني با اين نگفتنت كاري كردي از خودم بدم بياد؟ يعني تا اين حد احساس دوري و غريبگي با من مي كني؟ يعني اينقدر من بدم؟! بابايي يه چيزي بگو.... دارم از دلتنگي خفه مي شم... واي خداي من! خدا خدا خدا! مي خواي با من چيكار كني؟ چرا نمي ذاري آروم بگيرم؟ چرا داغمو تازه مي كني؟ اي خدا!...

- بابا تو رو خدا بي‌تابي نكن. حالا مگه چي شده؟

- چي شده؟ اتفاق به اين بزرگي افتاده اونوقت مي‌گي چي شده؟! پايه‌هاي آرامش و آسودگي زندگيم داغون شده اونوقت مي گي چي شده؟! چرا آخه چرا؟ مگه قحط دختر بود؟ از اين به بعد من ديگه زندگيم جهنمه.

- تو رو جون هر كي دوستش داري موضوع رو بزرگش نكن بابا؛ من عاشق شدم اونوقت پايه هاي آرامش شما داغون شده؟ به حق چيزاي نديده و نشنيده! عاشق شدن من چه ارتباطي به آرامش شما داره آخه؟

- حرف نزن! اتفاقاً عاشق شدن جنابعالي ارتباط مستقيم با آرامش من داره. تو نمي فهمي! تو خامي! تو نمي دوني! مامان اين دختر اگه پاش توي خونه ما باز بشه من بدبخت مي شم؛ نمي خوام پاي مادر اين دختره توي خونم باز شه

- خوب بگين چي شده؟ چرا همش دارين....

- همش دارم چي؟ تو بيجا كردي...

- بيجا كردم عاشق شدم؟! مگه دست خودم بود؟ چرا شما اينقدر بي انصافي مي كنين. مگه مامان اون بيچاره چه هيزم تري به شما فروخته؟...

- بسه ديگه! بي انصاف تويي كه رفتي صاف روي دختري دست گذاشتي و عاشقش شدي كه يه روزي من عاشق مامانش بودم...

http://roohe-abi.blogfa.com/

  نوشته شده در  پنجشنبه سی ام خرداد 1387ساعت 22:28  توسط باباجون  | 

يك داستان عجيب  از وبلاگ ستاره کویر

اتومبيل مردي كه به تنهايي سفر مي كرد در نزديكي صومعه ای خراب شد.  مرد به سمت صومعه حركت كرد و به رئيس صومعه گفت : «ماشين من خراب شده. آيا مي توانم شب را اينجا بمانم؟ »

رئيس صومعه بلافاصله او را  به صومعه دعوت كرد.. شب به او شام دادند و حتي ماشين او را تعمير كردند. شب هنگام وقتي مرد مي خواست بخوابد صداي عجيبي شنيد. صداي كه تا قبل از آن هرگز نشنيده بود .. صبح فردا  از راهبان صومعه  پرسيد كه صداي ديشب چه بوده اما آنها به وي گفتند :« ما نمي توانيم  اين را به تو بگوييم . چون تو يك راهب نيستي»   

مرد با نا اميدي از آنها تشكر كرد و  آنجا را ترك كرد.

چند سال بعد  ماشين همان مرد بازهم در مقابل همان صومعه خراب شد .

راهبان صومعه بازهم ...


ادامه مطلب
  نوشته شده در  چهارشنبه هشتم خرداد 1387ساعت 16:3  توسط باباجون  | 
 

شاه عباس از وزير خود پرسيد: "امسال اوضاع اقتصادي كشور چگونه است؟"

وزير گفت: "الحمدالله به گونه اي است كه تمام پينه دوزان توانستند به زيارت كعبه روند!"

شاه عباس گفت: "نادان! اگر اوضاع مالي مردم خوب بود مي بايست كفاشان به مكه مي رفتند نه

پينه‌دوزان، چون مردم نمي توانند كفش بخرند ناچارند به پینه دوز مراجعه تا کفش خود را  تعمير کنند  ،

بررسي كن و علت آن را پيدا نما تا كار را اصلاح كنيم."

  نوشته شده در  چهارشنبه هشتم خرداد 1387ساعت 9:52  توسط باباجون  | 
 

    مردی در حال عبادت با خدا گفت: خداوندا  چند سوال دارم  آیا  به سوالات من پاسخ می دهی؟

    مرد صدایی شنید که می گوید  : بپرس بنده ی من .

    مرد گفت : خداوندا یک میلیارد سال برای شما چگونه است؟

   خداوند پاسخ داد : یک میلیارد سال برای من برابر است با یک ثانیه

   مرد گفت : یک میلیارد تومان برای شما چقدر است ؟

   خداوند پاسخ داد : یک میلیارد تومان برای من برابر است با یک ریال.

   مرد گفت :خداوندا  می توانم یک ریال از شما درخواست کنم؟

   خداوند پاسخ داد : بله ... حتما ... اما باید یک لحظه صبر کنی

 

 

 

  نوشته شده در  یکشنبه پنجم خرداد 1387ساعت 18:45  توسط باباجون  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM