تبليغاتX
باباجون قصه
 
داستان ها و قصه های کوتاه
 
 

پسر کوچکی وارد داروخانه شد، کارتن جوش شیرنی را به سمت تلفن هل داد. بر روی کارتن رفت تا دستش به دکمه‌های تلفن برسد و شروع کرد به گرفتن شماره‌ای هفت رقمی. مسئول داروخانه متوجه پسر بود و به مکالماتش گوش داد.
پسرک پرسید،" خانم، می‌توانم خواهش کنم کوتاه کردن چمن‌ها را به من بسپارید؟" زن پاسخ داد، کسی هست که این کار را برایم انجام می‌دهد."
پسرک گفت:"خانم، من این کار را نصف قیمتی که او می‌گیرد انجام خواهم داد". زن در جوابش گفت که از کار این فرد کاملا راضی است.
پسرک بیشتر اصرار کرد و پیشنهاد داد،" خانم، من پیاده‌رو و جدول جلوی خانه را هم برایتان جارو می‌کنم، در این صورت شما در یکشنبه زیباترین چمن را در کل شهر خواهید داشت." مجددا زن پاسخش منفی بود".
پسرک در حالی که لبخندی بر لب داشت، گوشی را گذاشت. مسئول داروخانه که به صحبت های او گوش داده بود به سمتش رفت و گفت: "پسر...از رفتارت خوشم میاد؛ به خاطر این‌که روحیه خاص و خوبی داری دوست دارم کاری بهت بدم"
پسر جوان جواب داد،" نه ممنون، من فقط داشتم عملکردم رو می‌سنجیدم، من همون کسی هستم که برای این خانوم کار می‌کنه

viski_601@yahoo. com

  نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت 11:56  توسط باباجون  | 
 

د‌ر زمان سلطنت خسرو پرويز بين ايران و روم جنگ شد‌ . د‌ر اين جنگ ايرانيان پيروز شد‌ند‌ و قسطنطنيه كه پايتخت روم بود‌، به محاصره ارتش ايران د‌ر آمد‌ و سقوط آن نزد‌يك شد‌. ‏

مرد‌م روم فرد‌ي را به نام هرقل به پاد‌شاهي برگزيد‌ند‌.

هرقل چون پايتخت را د‌ر خطر مي‌د‌يد‌، د‌ستور د‌اد‌ كه خزائن جواهرت روم را د‌ر چهار كشتـي بزرگ بگذارند‌ تا از راه د‌ريا به اسكند‌ريه منتقل سازند‌ و چنانچه پايتخت سقوط کرد‌، ‌گنجينه روم به د‌ست ايرانيان نيفتد‌. ‏

اين كار را هم كرد‌ند‌. ولي كشتي ها هنوز مقد‌ار زياد‌ي د‌ر مد‌يترانه نرفته بود‌ند‌ كه ناگهان باد‌ مخالف وزيد‌ و چون كشتي ها د‌ر آن زمان با باد‌ حركت مي‌كرد‌ند‌، هرچه ملاحان تلاش كرد‌ند‌، نتوانستند‌ كشتي ها را به سمت اسكند‌ريه حركت د‌هند‌ و كشتيها به سمت ساحل شرقي مد‌يترانه كه د‌ر تصرف ايرانيان بود‌، به حرکت د‌ر آمد‌. ‏

ايرانيان خوشحال شد‌ند‌ و خزائن را به تيسفون پايتخت ساساني فرستاد‌ند‌. ‏

خسروپرويز خوشحال شد‌ و چون اين گنج د‌ر اثر تغيير مسير باد‌ به د‌ست ايرانيان افتاد‌ه بود‌، خسروپرويز آن را «گنج باد‌ آورد‌ه»نام نهاد‌. ‏از آن روز به بعد‌ هرگاه ثروت و مالي بد‌ون زحمت نصيب كسي شود‌، آن را باد‌آورد‌ه مي‌گويند‌. ‏

  نوشته شده در  جمعه بیست و یکم تیر 1387ساعت 0:22  توسط باباجون  | 
يك فكر بكر!


ساختمان کتابخانه انگلستان قدیمی است و تعمیر آن نیز فایده ای ندارد . قرار بر این شد کتابخانه جدیدی ساخته شود . اما وقتی ساخت بنا به پایان رسید ؛ کارمندان کتابخانه برای انتقال میلیون ها جلد کتاب دچار مشکلات دیگر شدند .
یک شرکت انتقال اثاثیه از دفتر کتاخانه خواست که برای این کار سه میلیون و پانصد هزار پوند بپردازد تا این کار را انجام خواهد داد. اما به دلیل فقدان سرمایه کافی ،این درخواست از سوی کتابخانه رد شد . فصل بارانی شدن فرا رسید، اگر کتابها بزودی منتقل نمی شد ، خسارات سنگین فرهنگی و مادی متوجه انگلیس می گردید . رییس کتابخانه بیشتر نگران شد و بیمار گردید .
روزی ، کارمند جوانی از دفتر رییس کتابخانه عبور کرد. با دیدن صورت سفید و رنگ پریده رییس، بسیار تعجب کرد و از او پرسید که چرا اینقدر ناراحت است .
رییس کتابخانه مشکل کتابخانه را برای کارمند جوان تشریح کرد، اما برخلاف توقع وی ، جوان پاسخ داد: سعی می کنم مساله را حل کنم . روز دیگر، در همه شبکه های تلویزیونی و روزنامه ها آگهی منتشر شد به این مضمون : همه شهروندان می توانند به رایگان و بدون محدودیت کتابهای کتابخانه انگلستان را امانت بگیرند و بعد از بازگرداندن آن را به نشانی زیر تحویل دهند . خود را تغییر دهیم نه جهان را

  نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم تیر 1387ساعت 20:52  توسط باباجون  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM