تبليغاتX
باباجون قصه
 
داستان ها و قصه های کوتاه
 

توبه نصوح  

نصوح مردى بدون ريش بود ، صورت و سینه هایش همانند زنان بود.

او در يكى از حمام هاى زنانه زمان خود كارگرى مى كرد و كيسه كشى و شستشوى زنان را بر عهده داشت و به اندازه اى چابك و تردست بود كه همه زن ها مايل بودند كار كيسه كشى آنان را، او عهده دار شود.
كم كم آوازه نصوح به گوش دختر پادشاه وقت رسيد و او ميل كرد كه وى را از نزديك ببيند.

فرستاد حاضرش كردند، همين كه دختر پادشاه وضع او را ديد پسنديد و شب او را نزد قصر نگهداشت .

روز بعد دستور داد حمام را خلوت كنند و از ورود افراد متفرّقه جلوگيرى نمايند،

آنگاه نصوح را به همراه خود به حمام برد و تنظيف خودش را به او واگذار كرد.

وقتى كار نظافت تمام شد، دست قضا در همان وقت ، گوهر گرانبهايى از دختر پادشاه گم شد و او چون آن را خيلى دوست مى داشت در غضب شد و به دو تن از خدمتكاران مخصوصش فرمان داد همه كارگران را بگردند، تا بلكه آن گوهر پيدا شود.
طبق اين دستور، ماموران كارگران را يكى بعد از ديگرى مورد بازديد بدنی قرار دادند، همين كه نوبت به نصوح رسيد، ...


ادامه مطلب
  نوشته شده در  دوشنبه نهم دی 1387ساعت 12:28  توسط باباجون  | 
تنها نجات یافته کشتی، اکنون به ساحل این جزیره دور افتاده، افتاده بود.
او هر روز را به امید کشتی نجات، ساحل را و افق را به تماشا می نشست.
سرانجام خسته و نا امید، از تخته پاره ها كلبه ای ساخت تا خود را از خطرات مصون بدارد و در آن لختی بیاساید.
اما هنگامی که در اولین شب آرامش در جستجوی غذا بود، از دور دید كه كلبه اش در حال سوختن است و دودی از آن به آسمان می رود.
بدترین اتفاق ممكن افتاده و همه چیز از دست رفته بود.
از شدت خشم و اندوه در جا خشك اش زد. فریاد زد:
« خدایــــا! چطور راضی شدی با من چنین كاری بكنی؟ »
صبح روز بعد با صدای بوق كشتی ای كه به ساحل نزدیك می شد از خواب پرید.
كشتی ای آمده بود تا نجاتش دهد. مرد خسته، و حیران بود.
نجات دهندگان می گفتند:
"خدا خواست که ما دیشب آن آتشی را که روشن کرده بودی ببینیم
  نوشته شده در  جمعه ششم دی 1387ساعت 11:17  توسط باباجون  | 
 

Iran Eshgh Group !

يك روز خانم مسني با يك كيف پر از پول به يكي از شعب بزرگترين بانك كانادا مراجعه نمود و حسابي با موجودي 1 ميليون دلار افتتاح كرد . سپس به رئيس شعبه گفت به دلايلي مايل است شخصاً مدير عامل آن بانك را ملاقات كند . و طبيعتاً به خاطر مبلغ هنگفتي كه سپرده گذاري كرده بود ، تقاضاي او مورد پذيرش قرار گرفت . قرار ملاقاتي با مدير عامل بانك براي آن خانم ترتيب داده شد .
پيرزن در روز تعيين شده به ساختمان مركزي بانك رفت و به دفتر مدير عامل راهنمائي شد . مدير عامل به گرمي به او خوشامد گفت و ديري نگذشت كه آن دو سرگرم گپ زدن پيرامون موضوعات متنوعي شدند . تا آنكه صحبت به حساب بانكي پيرزن رسيد و مدير عامل با كنجكاوي پرسيد راستي اين پول زياد داستانش چيست آيا به تازگي به شما ارث رسيده است . زن در پاسخ گفت خير ، اين پول را با پرداختن به سرگرمي مورد علاقه ام كه همانا شرط بندي است ، پس انداز كرده ام . پيرزن ادامه داد و از آنجائي كه اين كار براي من به عادت بدل شده است ، مايلم از اين فرصت استفاده كنم و شرط ببندم كه شما شكم داريد !
مرد مدير عامل كه اندامي لاغر و نحيف داشت با شنيدن آن پيشنهاد بي اختيار به خنده افتاد و مشتاقانه پرسيد مثلاً سر چه مقدار پول . زن پاسخ داد 20 هزار دلار و اگر موافق هستيد ، من فردا ساعت 10 صبح با وكيلم در دفتر شما حاضر خواهم شد تا در حضور او شرط بندي مان را رسمي كنيم و سپس ببينيم چه كسي برنده است . مرد مدير عامل پذيرفت و از منشي خود خواست تا براي فردا ساعت 10 صبح برنامه اي برايش نگذارد .
روز بعد درست سر ساعت 10 صبح آن خانم به همراه مردي كه ظاهراً وكيلش بود در محل دفتر مدير عامل حضور يافت .
پيرزن بسيار محترمانه از مرد مدير عامل خواست كرد كه در صورت امكان پيراهن و زير پيراهن خود را از تن به در آورد .
مرد مدير عامل كه مشتاق بود ببيند سرانجام آن جريان به كجا ختم مي شود ، با لبخندي كه بر لب داشت به درخواست پيرزن عمل كرد .
وكيل پيرزن با ديدن آن صحنه عصباني و آشفته حال شد . مرد مدير عامل كه پريشاني او را ديد ، با تعجب از پير زن علت را جويا شد .
پيرزن پاسخ داد من با اين مرد سر 100 هزار دلار شرط بسته بودم كه كاري خواهم كرد تا مدير عامل بزرگترين بانك كانادا در پيش چشمان ما پيراهن و زير پيراهن خود را از تن بيرون كند

 stranger.1982@yahoo.ie

  نوشته شده در  پنجشنبه پنجم دی 1387ساعت 23:54  توسط باباجون  | 
روزی  چرچیل،  روزولت و  استالین  بعد  از

میتینگ‌های پی در پی  تاریخی!  برای  خوردن  شام  با  هم   نشسته

بودند. در کنار میز یکی از  سگ‌های  چرچیل ساکت   نشسته بود  و  به  آنها

نگاه میکرد، چرچیل خطاب به همرهانش گفت؛ چطوری  میشه از این   خردل

تند به این سگ داد؟  روزولت گفت من بلدم و مقداری  گوشت برید  و   خردل

را داخل  گوشت  مالید  و  به طرف سگ رفت  و  گوشت  را  جلوی   دهانش

گرفته و شروع به نوچ نوچ کرد، سگ گوشت را بو کرد و شروع به  خوردن

کرد تا اینکه به خردل رسید،  خردل دهان سگ را سوزاند و از خوردن   صرف

نظر کرد.

 بعد نوبت به استالین رسید. استالین گفت هیچ کاری با زبون خوش پیش نمیره

و مقداری از خردل را با انگشتهایش گرفته و به طرف سگ بیچاره  رفته  و  با

یک دستش گردن سگ را محکم گرفته و با دست  دیگرش خردل  را به  زور به

داخل دهان سگ چپاند، سگ با ضرب  زور خودش را از دست  استالین  رهانید

و خردل را تف کرد.

در این میان که چرچیل به هر دوی آنها میخندید بلند شد و گفت؛  دوستان هر

دوتاتون سخت در اشتباهید!  شما  باید  کاری بکنید  که خودش مجبور  بشه

بخوره، روزولت گفت چطوری؟ چرچیل گفت نگاه کنید! و  بعد بلند شد  و با

چهار انگشتش مقداری از خردل را به مقعد سگ مالید، سگ زوزه کشان در

حالی‌ که به خودش میپیچید شروع به لیسیدن خردل کرد! چرچیل  گفت  دیدید

  چطوری میتوان زور را بدون زور زدن بمردمان  احمال  کرد!

  نوشته شده در  پنجشنبه پنجم دی 1387ساعت 23:38  توسط باباجون  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM