داستان ها و قصه های کوتاه |
حکایاتی چند از عبید زاکانی
*درِ خانه ی جحي بدزديدند. او برفت و در مسجدي بركند و به خانه ميبرد. گفتند چرا در مسجد بركنده اي؟ گفت: درِ خانه من دزديده اند و خداوند اين در، دزد را ميشناسد، در را به من سپارد و در خانه خود بازستاند.
*شخصي از مولانا عضدالدين پرسيد: چونست كه مردم در زمان خلفا دعوي خدائي و پيغمبري بسيار مي كردند و اكنون نمي كنند؟ گفت: مردمِ اين روزگار را چندان ظلم و گرسنگي افتاده است كه نه از خدايشان به ياد مي آيد و نه از پيغامبر.
*درويشي به در خانه اي رسيد. پاره ناني بخواست. دختركي در خانه بود گفت: نيست. گفت: چوبي هيمه اي. گفت: نيست. گفت: پاره اي نمك. گفت: نيست. گفت: كوزه اي آب. گفت: نيست. گفت: مادرت كجاست؟ گفت: به تعزيت خويشاوندان رفته است. گفت: چنين كه من حال خانه ی شما مي بينم، 10خويشاوند ديگر مي بايد به تعزيت شما آيند.
*خراساني به نردبان در باغ ديگري ميرفت تا ميوه بدزدد. خداوند باغ برسيد و گفت: در باغ من چكار داري؟ گفت: نردبان مي فروشم. گفت: نردبان در باغ من مي فروشي؟ گفت: نردبان از آن من است، هر كجا كه خواستم ميفروشم.
*شخصي دعوي نبوت كرد. پيش خليفه اش بردند. از او پرسيد كه معجزه ات چيست؟ گفت: معجزه ام اين كه هرچه در دل شما ميگذرد مرا معلوم است. چنانكه اكنون در دل همه ميگذرد كه من دروغ مي گويم.
*ظريفي مرغي بريان در سفره ی بخيلي ديد كه سه روز پي در پي بود و نميخورد. گفت: عمر اين مرغ بريان بعد از مرگ درازتر از عمر اوست پيش از مرگ.
*شخصي تيري به مرغي انداخت. خطا كرد. رفيقش گفت: احسنت. تير انداز بر آشفت كه به من ريشخند مي كني؟ گفت: نه، ميگويم احسنت، اما به مرغ.
*شخصي خانه اي به كرايه گرفته بود. چوبهاي سقفش بسيار صدا مي كرد. به خداوند خانه از بهر مرمّت آن، سخن بگشاد. پاسخ داد كه چوبهاي سقف ذكر خداوند مي كنند. گفت: نيك است، اما ميترسم اين ذكر منجر به سجده شود.
*زني كه سر دو شوهر خورده بود، شوهر سيمش در مرض موت بود. بر او گريه ميكرد و مي گفت: اي خواجه به كجا مي روي و مرا به كه مي سپاري؟ گفت: به شوی چهارمين.
*يكي اسبي از دوستي به عاريت خواست. گفت: اسب دارم اما سياه است. گفت: مگر اسب سياه را سوار نشايد شد؟ گفت: چون نخواهم داد همين قدر بهانه بس است.
*نوشيروان، روزي به دادرسي نشسته بود. مردي كوتاه قامت فراز آمد و بانگ دادخواهي برداشت. خسرو گفت: كسي بر كوتاه قامتان ستم نتواند كرد. گفت: شهريارا، آنكه بر من ستم راند، از من كوتاهتر است. خسرو بخنديد و دادش بداد.
*مردي جامه اي بدزديد و به بازار برد تا بفروشد. جامه را ازو بربودند، پرسيدند كه به چند فروختي؟ گفت: به اصل مايه.
*زشت رويي در امر مذهب، با ديگري مجادله مي كرد و گفتش: آيا تو بر كفر گواهي دهي؟ گفت: مگر كسي كه پندارد خدا تو را در بهترين صورت بيافريده است.
*زشت رويي در آينه به زشتي خود مي نگريست و مي گفت: سپاس خداي را كه مرا صورتي نيكو بيافريد. غلامش ايستاده بود اين سخن مي شنيد و چون از نزد او به در آمد كسي از حال صاحبش پرسيد، گفت: در خانه نشسته و بر خدا دروغ مي بندد.
*مردي زني بگرفت و به روز پنجم فرزندش زاد. مرد به بازار شد و لوح و دواتي بخريد. او را گفتند: اين از چه خريدي؟ گفت: طفلي كه به پنج روز زايد به سه روز مكتبي شود.
رسالــه دلـگشــــا، عبــــید زاکــانی
hadi.bfd@gmail. com
ماست ها را کیسه کردن کنایه از ترس و جاخوردگی است
کریمخان ملقب به مختارالسلطنه سردار منصوب شده در اواخر سلطنت ناصرالدین شاه قاجار مدتی رییس فوج فتحیۀ اصفهان بود و زیر نظر ظل السلطان حاکم ظالم اصفهان و فرزند ارشد ناصرالدین شاه انجام وظیفه می کرد. پارک مختارالسلطنه در اصفهان که اکنون گویا محل کنسولگری انگلیس است به او تعلق داشته است.
مختارالسلطنه پس از چندی از اصفهان به تهران آمد و به علت ناامنی و گرانی که در تهران بروز کرده بود حسب الامر ناصرالدین شاه حکومت پایتخت را برعهده گرفت.در آن زمان که هنوز اصول دموکراسی در ایران برقرار نشده و شهرداری (بلدیه) وجود نداشته است حکام وقت با اختیارات تامه و کلیۀ امور و شئون قلمرو حکومتی من جمله امر خوار بار و تثبیت نرخها و قیمتها نظارت کامله داشته اند و محتکران و گرانفروشان را شدیداً مجازات می کردند.
گدایان و بیکاره ها در زمان حکومت مختارالسلطنه به سبب گرانی و نابسامانی شهر ضمن عبور از کنار دکانها چیزی برمی داشتند و به اصطلاح ناخونک می زدند. مختارالسطنه برای جلوگیری از این بی نظمی دستور داد گوش چند نفر از گدایان متجاوز و ناخونک زن را با میخهای کوچک به درخت نارون در کوچه ها و خیابان های تهران میخکوب کردند و بدین وسیله از گدایان و بیکاره ها دفع شر و رفع مزاحمت شد.
روزی به مختارالسلطنه اطلاع داده اند که نرخ ماست در تهران خیلی گران شده طبقات پایین را از این مادۀ غذایی که ارزانترین چاشنی و قاتق نان آنهاست نمی توانند استفاده کنند. مختارالسلطنه اوامر و دستورات غلاظ و شداد صادر کرد و ماست فروشان را از گرانفروشی برحذر داشت.
چون چندی بدین منوال گذشت برای اطمینان خاطر شخصاً با قیافۀ ناشناخته و متنکر به یکی از دکانهای لبنیات فروشی رفت و مقداری ماست خواست.
ماستفروش که مختارالسلطنه را نشناخته و فقط نامش را شنیده بود پرسید:«چه جور ماست می خواهی؟» مختارالسلطنه گفت:«مگر چند جور ماست داریم؟» ماست فروش جواب داد:«معلوم می شود تازه به تهران آمدی و نمی دانی که دو جور ماست داریم: یکی ماست معمولی، دیگری ماست مختارالسلطنه!»
مختارالسلطنه با حیرت و شگفتی از ترکیب و خاصیت این دو نوع ماست پرسید. ماست فروش گفت:«ماست معمولی همان ماستی است که از شیر می گیرند و بدون آنکه آب داخلش کنیم تا قبل از حکومت مختارالسلطنه با هر قیمتی که دلمان می خواست به مشتری می فروختیم. الان هم در پستوی دکان از آن ماست موجود دارم که اگر مایل باشید می توانید ببینید و البته به قیمتی که برایم صرف می کند بخرید! اما ماست مختارالسلطنه همین طغار دوغ است که در جلوی دکان و مقابل چشم شما قرار دارد و از یک ثلث ماست و دو ثلث آب ترکیب شده است! از آنجایی که این ماست را به نرخ مختارالسلطنه می فروشیم به این جهت ما لبنیات فروشها این جور ماست را ماست مختارالسلطنه لقب داده ایم! حالا از کدام ماست می خواهی؟ این یا آن؟!»
مختارالسلطنه که تا آن موقع خونسردیش را حفظ کرده بود بیش از این طاقت نیاورده به فراشان حکومتی که دورادور شاهد صحنه و گوش به فرمان خان حاکم بودند امر کرد ماست فروش را جلوی دکانش به طور وارونه آویزان کردند و بند تنبانش را محکم بستند. سپس طغار دوغ را از بالا داخل دو لنگۀ شلوارش سرازیر کردند و شلوار را از بالا به مچ پاهایش بستند. بعد از آنکه فرمانش اجرا شد آن گاه رو به ماست فروش کرد و گفت:«آنقدر باید به این شکل آویزان باشی تا تمام آبهایی که داخل این ماست کردی از خشتک تو خارج شود و لباسها و سر صورت ترا آلوده کند تا دیگر جرأت نکنی آب داخل ماست بکنی!»
چون سایر لبنیات فروشها از مجازات شدید مختارالسلطنه نسبت به ماست فروش یاد شده آگاه گردیدند همه و همه ماستها را کیسه کردند تا آبهایی که داخلش کرده بودند خارج شود و مثل همکارشان گرفتار قهر و غضب مختارالسلطنه نشوند.
آری، عبارت ماستها را کیسه کرد از آن تاریخ یعنی یک صد سال قبل ضرب المثل شد و در موارد مشابه که حاکی از ترس و تسلیم و جاخوردگی باشد مجازاً مورد استفاده قرار می گیرد.
http://farhadhemmati.blogfa.com/
مردی از راهی میگذشت دید بنده خدایی لب جوی آب دمر افتاده و مشغول آب خوردن است.
رهگذر به طرف گفت:«این طور آب نخور.» پرسید:«چرا؟»
گفت:« عقل را کم می کند.» پرسید:«عقل چیه؟»
مرد جواب داد: هیچ «با تو نبودم کارت را بکن.»
saman yazdani
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|