تبليغاتX
باباجون قصه
 
داستان ها و قصه های کوتاه
 

توبه نصوح  

نصوح مردى بدون ريش بود ، صورت و سینه هایش همانند زنان بود.

او در يكى از حمام هاى زنانه زمان خود كارگرى مى كرد و كيسه كشى و شستشوى زنان را بر عهده داشت و به اندازه اى چابك و تردست بود كه همه زن ها مايل بودند كار كيسه كشى آنان را، او عهده دار شود.
كم كم آوازه نصوح به گوش دختر پادشاه وقت رسيد و او ميل كرد كه وى را از نزديك ببيند.

فرستاد حاضرش كردند، همين كه دختر پادشاه وضع او را ديد پسنديد و شب او را نزد قصر نگهداشت .

روز بعد دستور داد حمام را خلوت كنند و از ورود افراد متفرّقه جلوگيرى نمايند،

آنگاه نصوح را به همراه خود به حمام برد و تنظيف خودش را به او واگذار كرد.

وقتى كار نظافت تمام شد، دست قضا در همان وقت ، گوهر گرانبهايى از دختر پادشاه گم شد و او چون آن را خيلى دوست مى داشت در غضب شد و به دو تن از خدمتكاران مخصوصش فرمان داد همه كارگران را بگردند، تا بلكه آن گوهر پيدا شود.
طبق اين دستور، ماموران كارگران را يكى بعد از ديگرى مورد بازديد بدنی قرار دادند، همين كه نوبت به نصوح رسيد، ...


ادامه مطلب
  نوشته شده در  دوشنبه نهم دی 1387ساعت 12:28  توسط مهدی . پور ... شیرازی  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM