<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>باباجون قصه</title>
<link>http://babaghesse.blogfa.com/</link>
<description>داستان ها و قصه های کوتاه</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sun, 25 Oct 2009 18:38:24 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>داستانک فکر بد نکنید !!! حواستون كجاست ؟</title>
<link>http://babaghesse.blogfa.com/post-171.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یك خانم روسی و یك آقای آمریکایی با هم ازدواج كردند و زندگی شادی را در سانفرانسیسکو آغاز كردند .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;طفلكی خانم ، زبان انگلیسی بلد نبود اما شوهرش می توانست با زبان روسی با او  ارتباط برقرار كند. &lt;BR&gt;یك روز او تنهایی برای خرید ران مرغ به مغازه رفت.اما نمی دانست ران مرغ به زبان انگلیسی چه می شود . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;برای همین اول دست هایش را از دو طرف مانند بال مرغ بالا و پایین كرد و صدای مرغ درآورد. بعد پایش را بالا آورد و با انگشت رانش را به قصاب نشان داد . قصاب متوجه منظور او شد و به او ران مرغ داد.&lt;BR&gt;روز بعد او می خواست سینه مرغ بخرد. بازهم او نمی دانست كه سینه مرغ به انگلیسی چه می شود. دوباره با دست هایش مانند مرغ بال بال زد و صدای مرغ درآورد. بعد دگمه های پالتو اش را باز كرد و به سینه خودش اشاره كرد . قصاب متوجه منظور او شد و به او سینه مرغ داد.&lt;BR&gt;روز سوم خانم ، طفلك می خواست سوسیس بخرد.  شوهرش را به همراه خودش به فروشگاه برد............&lt;BR&gt;..&lt;BR&gt;فکر بد نکنید !!! حواستون كجاست ؟&lt;BR&gt;شوهرش انگلیسی صحبت می كرد&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 25 Oct 2009 18:38:24 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=babaghesse&amp;postid=171</comments>
<dc:creator>babaghesse</dc:creator>
<guid>http://babaghesse.blogfa.com/post-171.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>داستانک /«از اون الاغ مرده چه خبر؟»</title>
<link>http://babaghesse.blogfa.com/post-170.aspx</link>
<description>&lt;P align=right&gt;چاک از يک مزرعه‌دار در تکزاس يک الاغ خريد به قيمت ۱۰۰ دلار. قرار شد که مزرعه‌دار الاغ را روز بعد تحويل بدهد. اما روز بعد مزرعه‌دار سراغ چاک آمد و گفت: «متأسفم جوون. خبر بدي برات دارم. الاغه مرد.»&lt;BR&gt;چاک جواب داد: «ايرادي نداره. همون پولم رو پس بده.»&lt;BR&gt;مزرعه‌دار گفت: «نمي‌شه. آخه همه پول رو خرج کردم.»&lt;BR&gt;چاک گفت: «باشه. پس همون الاغ مرده رو بهم بده.»&lt;BR&gt;مزرعه‌دار گفت: «مي‌خواي باهاش چي کار کني؟»&lt;BR&gt;چاک گفت: «مي‌خوام باهاش قرعه‌کشي برگزار کنم.»&lt;BR&gt;مزرعه‌دار گفت: «نمي‌شه که يه الاغ مرده رو به قرعه‌کشي گذاشت!»&lt;BR&gt;چاک گفت: «معلومه که مي‌تونم. حالا ببين. فقط به کسي نمي‌گم که الاغ مرده است.»&lt;BR&gt;يک ماه بعد مزرعه‌دار چاک رو ديد و پرسيد: «از اون الاغ مرده چه خبر؟»&lt;BR&gt;چاک گفت: «به قرعه‌کشي گذاشتمش. ۵۰۰ تا بليت ۲ دلاري فروختم و ۸۹۸ دلار سود کردم.»&lt;BR&gt;مزرعه‌دار پرسيد: «هيچ کس هم شکايتي نکرد؟»&lt;BR&gt;چاک گفت: «فقط هموني که الاغ رو برده بود. من هم ۲ دلارش رو پس دادم.» &lt;/P&gt;
&lt;P dir=ltr align=right&gt;omid_395۳&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 25 Oct 2009 18:08:32 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=babaghesse&amp;postid=170</comments>
<dc:creator>babaghesse</dc:creator>
<guid>http://babaghesse.blogfa.com/post-170.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>شما چطور می‌فهمید که یک بیمار روانى است ؟؟؟</title>
<link>http://babaghesse.blogfa.com/post-169.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt; از روان‌پزشک پرسیدم: شما چطور می‌فهمید که یک بیمار روانى است و به بسترى شدن در بیمارستان نیاز دارد  ؟ &lt;BR&gt;روان‌پزشک گفت: ما وان حمام را پر از آب می‌کنیم و یک قاشق چایخورى، یک فنجان و یک سطل جلوى بیمار می‌گذاریم و از او می‌خواهیم که وان را خالى کند .&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;  گفتم: آهان! فهمیدم. آدم عادى باید سطل را بردارد چون بزرگ‌تر است. &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;روان‌پزشک گفت: نه! آدم عادى در پوش زیرآب وان را بر می‌دارد.&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;A href=&quot;http://bloody-saman.blogfa.com/&quot;&gt;http://bloody-saman.blogfa.com/&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 01 Jul 2009 04:02:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=babaghesse&amp;postid=169</comments>
<dc:creator>babaghesse</dc:creator>
<guid>http://babaghesse.blogfa.com/post-169.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>چرا شما رو عاصم جورابی صدا می‌کنن؟ </title>
<link>http://babaghesse.blogfa.com/post-168.aspx</link>
<description>&lt;FONT color=#002060 size=5&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;&lt;STRONG&gt;چرا شما رو عاصم جورابی صدا می‌کنن؟ جواب داد: چون بدبختی من از یه جفت جوراب شروع شد. و بعد داستان زندگی اش را برایم تعریف کرد&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;:&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=Arial color=#333333 size=4&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 14pt; COLOR: rgb(51,51,51); FONT-FAMILY: Times New Roman&quot;&gt; &lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;
&lt;P class=NormalWeb4 dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 14pt; COLOR: rgb(0,32,96); FONT-FAMILY: Times New Roman&quot;&gt;وقتی خواستم زن بگیرم با خودم گفتم باید دختری از خانواده طبقه پایین بگیرم که با دارو ندارم بسازه و توقع زیادی نداشته باشه. واسه همین یه دختر بیست و یک ساله به اسم صباحت انتخاب کردم. جهیزیه نداشت. باباش یک کارمند ساده بود. چهره چندان جذابی هم نداشت و من به خاطر انتخابم خوشحال بودم&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 14pt; COLOR: black; FONT-FAMILY: Times New Roman&quot;&gt; &lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 14pt; COLOR: rgb(0,32,96); FONT-FAMILY: Times New Roman&quot;&gt;. صباحت زن زندگی بود&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 14pt; COLOR: black; FONT-FAMILY: Times New Roman&quot;&gt; &lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 14pt; COLOR: rgb(0,32,96); FONT-FAMILY: Times New Roman&quot;&gt;. بهش می‌گفتم امشب بریم رستوران؟ می‌گفت نه چرا پول خرج کنیم؟ می‌گفتم: صباحت جان لباس بخرم؟ می‌گفت: مگه شخصیت آدم به لباسه؟&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-SIZE: 14pt; COLOR: rgb(51,51,51); FONT-FAMILY: Times New Roman&quot;&gt; &lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=NormalWeb4 dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 14pt; COLOR: rgb(0,32,96); FONT-FAMILY: Times New Roman&quot;&gt;تا اینکه براش به زور یه جفت جوراب خوشگل خریدم. دو ماه گذشت اما همسرم جوراب نو رو نپوشید. یه‌روز گفتم عزیزم چرا جوراب تازه‌ات رو نمی‌پوشی؟ با خجالت جواب داد: آخه این جورابا با کفشای کهنه‌ام جور در نمیاد! &lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 14pt; COLOR: rgb(0,32,96); FONT-FAMILY: Times New Roman&quot;&gt;به زور بردمش بیرون و براش یه جفت کفش نو خریدم. فرداش که می خواستیم بریم مهمونی باز کفش و جوراب رو نپوشید. بهش گفتم چرا تو کفش و جورابتو گذاشتی توی صندوق و نمی‌پوشی؟ جواب داد: آخه لباسام با کفش و جورابم جور در نمیاد! همون‌روز یک دست لباس براش گرفتم. اما همسرم باز نپوشید. دلیلش هم این بود: این لباسا با بلوز کهنه جور در نمیان!&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 14pt; COLOR: rgb(51,51,51); FONT-FAMILY: Times New Roman&quot;&gt; &lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=NormalWeb4 dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 14pt; COLOR: rgb(0,32,96); FONT-FAMILY: Times New Roman&quot;&gt;رفتم دوتا بلوز خوب هم خریدم.. ایندفعه روسری خواست. روسری رو که خریدم . دیگه چیزی کم و کسر نداشت اما این تازه اول کار بود! چون جوراباش کهنه شدن و پیرهنش هم از مد افتاد و از اول شروع کردم به خریدن کم و کسری‌های خانوم! تا اینکه یه‌روز دیدم اخماش رفته تو هم&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 14pt; COLOR: rgb(0,32,96); FONT-FAMILY: Times New Roman&quot;&gt;. پرسیدم چته؟ گفت این موها با لباسام جور نیست. قرار شد هفته‌ای یه بار بره آرایشگاه. بعد از مدتی دیدم صباحت به فکر رفته. بهم گفت: اسباب و اثاثیه خونه قدیمی شده و با خودمون جور درنمیاد. عوض کردن اثاثیه خونه ساده نبود اما به خاطر همسر کم توقعم عوضش کردم. مبل و پرده و میز ناهارخوری و خلاصه همه اثاثیه خونه عوض شد. صباحت توی خونه باباش رادیو هم ندیده بود اما توی خونه من شب‌ها تلویزیون می‌دید!&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 14pt; COLOR: rgb(51,51,51); FONT-FAMILY: Times New Roman&quot;&gt; &lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=NormalWeb4 dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 14pt; COLOR: rgb(0,32,96); FONT-FAMILY: Times New Roman&quot;&gt;چند روز بعد از قدیمی بودن خونه و کثیفی محله حرف زد. یک آپارتمان شیک تو یکی از خیابونای بالاشهر گرفتم. اما این بار اثاثیه با آپارتمان جدید جور نبود! دوباره اثاثیه رو عوض کردم. بعد از دو سه ماه دیدم صباحت باز اخم کرده. پرسیدم دیگه چرا ناراحتی؟ طبق معمول روش نمی‌شد &lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 14pt; COLOR: black; FONT-FAMILY: Times New Roman&quot;&gt; &lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 14pt; COLOR: rgb(0,32,96); FONT-FAMILY: Times New Roman&quot;&gt;بگه اما یه جورایی فهموند که ماشین می‌خواد! با کلی قرض و قوله یه ماشین هم واسه خانوم خریدم. حالا دیگه با اون دختری که زمانی زن ایده‌ال من بود نمی‌شد حرف هم زد! از همه خوشگلا خوشگل‌تر بود! کارش شده‌بود استخر و سینما و آرایشگاه و پارتی! دختری که تو خونه باباش آب هم گیر نمیاورد تو خونه من ویسکی می‌خورد. مدام زیر لب می‌گفت: آدم باید همه چیزش با هم متناسب باشه!&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 14pt; COLOR: rgb(51,51,51); FONT-FAMILY: Times New Roman&quot;&gt; &lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=NormalWeb4 dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; color=#000000 size=3&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 14pt; COLOR: rgb(0,32,96); FONT-FAMILY: Times New Roman&quot;&gt;اوایل نمی‌دونستم منظورش چیه چون کم و کسری نداشت. خونه، زندگی، ماشین، اثاثیه و بقیه چیزا رو که داشت. اما بعد از مدتی فهمیدم چیزی که در زندگی صباحت خانوم کهنه شده و با بقیه چیزا جور درنمیاد خودم هستم! مجبور شدم طلاقش بدم. خانه و ماشین و اثاثیه و هرچی که داشتم با خودش برد. تنها چیزی که برام موند همین لقب عاصم جورابی بود! یه جفت جوراب باعث شد که همه چی بهم بخوره. کاش دستم می‌شکست و براش جوراب نمی‌گرفتم!&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 14pt; COLOR: rgb(0,32,96); FONT-FAMILY: Times New Roman&quot;&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; color=#000000 size=2&gt;pournejad_reza@yahoo.com&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;</description>
<pubDate>Sat, 25 Apr 2009 09:50:39 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=babaghesse&amp;postid=168</comments>
<dc:creator>babaghesse</dc:creator>
<guid>http://babaghesse.blogfa.com/post-168.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>من  امروز صبح زود بیدار شدم و پنجره‌هایمان را تمیز کردم!»</title>
<link>http://babaghesse.blogfa.com/post-167.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: center&quot;&gt;&lt;FONT style=&quot;FONT-SIZE: 16pt&quot; color=#cc0099&gt;لباس های کثیف! &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;زن و مرد جوانی به محله جدیدی اسبا‌ب‌کشی کردند. روز بعد ضمن صرف صبحانه، زن متوجه شد که همسایه آپارتمان  روبرویی درحال آویزان کردن رخت‌های شسته است و گفت: &lt;BR&gt;«لباسها چندان تمیز نیست. انگار نمیداند چطور لباس بشوید. احتمالآ باید پودر لباس‌شویی بهتری بخرد.» &lt;BR&gt;همسرش نگاهی کرد اما چیزی نگفت.&lt;BR&gt;هربار که زن همسایه لباس‌های شسته‌اش را برای خشک شدن آویزان می‌کرد زن جوان همان حرف را تکرار می‌کرد&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; تا اینکه حدود یک ماه بعد، روزی از دیدن لباس‌های تمیز روی بند رخت تعجب کرد و به همسرش گفت: &lt;BR&gt;«همسایه آپارتمان روبرویی یاد گرفته چطور لباس بشوید. مانده‌ام که چه کسی درست لباس شستن را یادش داده!»&lt;BR&gt;مرد پاسخ داد: «عزیزم لباس های شسته شده آنها از قبل هم تمیز بودند شیشه پنجره ما کثیف بودند من  امروز صبح زود بیدار شدم و پنجره‌هایمان را تمیز کردم!»&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;BR&gt;زندگی هم همینطور است. وقتی که رفتار دیگران را مشاهده می‌کنیم، آنچه می‌بینیم به درجه شفافیت پنجره‌ای که از آن مشغول نگاه کردن هستیم بستگی دارد. قبل از هرگونه انتقادی، بد نیست توجه کنیم به اینکه خود در آن لحظه چه ذهنیتی داریم و از خودمان بپرسیم آیا آمادگی آن را داریم که به‌جای قضاوت کردن فردی که می‌بینیم درپی دیدن جنبه‌های مثبت او باشیم؟ &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 22 Apr 2009 13:04:37 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=babaghesse&amp;postid=167</comments>
<dc:creator>babaghesse</dc:creator>
<guid>http://babaghesse.blogfa.com/post-167.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ببخشید نشناختمت! </title>
<link>http://babaghesse.blogfa.com/post-166.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: center&quot;&gt;&lt;FONT style=&quot;FONT-SIZE: 16pt&quot; color=#cc0099&gt;ببخشید نشناختمت! &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خانم میان سالی سکته قلبی کرد و سریعاً به بیمارستان منتقل شد. وقتی زیر تیغ جراح بود عملاً مرگ را تجربه کرد. زمانیکه بی هوش بود فرشته ای را دید. از فرشته پرسید: آیا زمان مردنم فرا رسیده است؟ فرشته پاسخ داد: نه، تو ۴۳ سال و ۲ ماه و ۸ روز دیگر فرصت خواهی شد. بعد از به هوش آمدن برای بهبود کامل خانم تصمیم گرفت که در بیمارستان باقی بماند. چون به زندگی بیشتر امیدوار بود، چند عمل زیبایی انجام داد. جراحی پلاستیک، لیپساکشن، جراحی بینی، جراحی ابرو و … او حتی رنگ موی خود را تغییر داد. خلاصه از یک خانم میان سال به یک خانم جوان تبدیل شد! بعد از آخرین جراحی او از بیمارستان مرخص شد. وقتی برای عریمت به خانه داشت از خیابان عبور می کرد، با یک آمبولانس تصادف کرد و مرد!!! وقتی با فرشته مرگ روبرو شد بهش گفت: من فکر کردم که گفتی ۴۰ سال و اندی بعد مرگ من فرا می رسه؟ چرا من رو از جلوی آمبولانس نکشیدی کنار؟ چرا من مردم؟&lt;BR&gt;فرشته پاسخ داد؛ ببخشید، چون قیافه ات تغییر کرده وقتی داشتی از خیابون رد می شدی نشناختمت!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 22 Apr 2009 12:56:31 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=babaghesse&amp;postid=166</comments>
<dc:creator>babaghesse</dc:creator>
<guid>http://babaghesse.blogfa.com/post-166.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>  قانوني است امامنطقي نيست، منطقي است  اما قانوني نيست نه قانوني است و نه منطقي؟</title>
<link>http://babaghesse.blogfa.com/post-165.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دانشجويي پس از اينكه در درس منطق نمره نياورد به استادش گفت: قربان، شما واقعا چيزي در مورد موضوع اين درس مي دانيد؟&lt;BR&gt;استاد جواب داد: بله حتما. در غير اينصورت نميتوانستم يك استاد باشم. دانشجو ادامه داد: بسيار خوب، من مايلم از شما يك سوال بپرسم ،اگر جواب صحيح داديد من نمره ام را قبول ميكنم در غير اينصورت از شما ميخواهم به من نمره كامل اين درس را بدهيد.&lt;BR&gt;استاد قبول كرد و دانشجو پرسيد: آن چيست كه قانوني است ولي منطقي نيست، منطقي است ولي قانوني نيست و نه قانوني است و نه منطقي؟&lt;BR&gt;استاد پس از تاملي طولاني نتوانست جواب بدهد و مجبور شد نمره كامل درس را به آن دانشجو بدهد.&lt;BR&gt;بعد از مدتي استاد با بهترين شاگردش تماس گرفت و همان سوال را پرسيد. و شاگردش بلافاصله جواب داد:&lt;BR&gt;قربان شما 63 سال داريد و با يك خانم 35 ساله ازدواج كرديد كه البته قانوني است ولي منطقي نيست. &lt;BR&gt;همسر شما يك معشوقه 25 ساله دارد كه منطقي است ولي قانوني نيست.واين حقيقت كه شما به معشوقه همسرتان نمره كامل داديد در صورتيكه بايد آن درس را رد ميشد نه قانوني است و نه منطقي &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;A href=&quot;mailto:cs_ahmad@yahoo&quot;&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;cs_ahmad@yahoo&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;. com&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 27 Mar 2009 18:02:53 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=babaghesse&amp;postid=165</comments>
<dc:creator>babaghesse</dc:creator>
<guid>http://babaghesse.blogfa.com/post-165.aspx</guid>
</item>
<item>
<title> آه که چه راحت شدیم!!!</title>
<link>http://babaghesse.blogfa.com/post-164.aspx</link>
<description>&lt;DIV style=&quot;TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;/STRONG&gt; &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV style=&quot;TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;&lt;STRONG&gt;روستایی فقیری که از تنگدستی و سختی معیشت جانش به لب رسیده بود، نزد آخوند ده رفت و گفت:&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV style=&quot;TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;&lt;STRONG&gt; آملا، فشار زندگی آنقدر مرا در تنگنا قرار داده که به فکر خودکشی افتاده ام. از روی زن و بچه هایم خجالت می کشم،. با زن، شش فرزند قد و نیم قد، مادر و خواهرم در یک اتاق کوچک مخروبه زندگی می کنیم، که با هر نم باران آب به داخل آن چکه می کند. &lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV style=&quot;TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;&lt;STRONG&gt;این اتاق آنقدر کوچک است که شب وقتی چسبیده به هم در آن می خوابیم، پای یکی دو نفرمان از درگاه بیرون می ماند. دیگر ادامه این وضع برایم قابل تحمل نیست... پیش تو، که مقرب درگاه خدا هستی، آمده ام تا نزد او شفاعت کنی که گشایشی در وضع من و خانواده ام حاصل شود. &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;آخوند پرسید: از مال دنیا چه داری؟ &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;روستایی گفت: همه دار و ندارم یک گاو، یک خر، دو بز، سه گوسفند، چهار مرغ و یک خروس است. &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;آخوند گفت: من به یک شرط به تو کمک می کنم و آن این است که قول بدهی هرچه گفتم انجام بدهی. &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;روستایی که چاره ای نداشت، ناگزیر شرط را پذیرفت و قول داد. &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;آخوند گفت: امشب وقتی خواستید بخوابید باید گاو را هم به داخل اتاق ببری. روستایی برآشفت که: آملا، من به تو گفتم که اتاق آنقدر کوچک است که حتی من و خانواده ام نیز در آن جا نمی گیریم. تو چگونه می خواهی که گاو را هم به اتاق ببرم؟! &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;آخوند گفت: فراموش نکن که قول داده ای هر چه گفتم انجام دهی وگرنه نباید از من انتظار کمک داشته باشی. &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;صبح روز بعد، روستایی پریشان و نزار نزد آخوند رفت و گفت: دیشب هیچ یک از ما نتوانستیم بخوابیم. سر و صدا و لگداندازی گاو خواب را به چشم همه ما حرام کرد. &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;آخوند یکبار دیگر قول روستایی را به او یادآوری کرد و گفت: &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;امشب علاوه بر گاو، باید خر را نیز به داخل اتاق ببری. &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;چند روز به این ترتیب گذشت و هر بار که روستایی برای شکایت از وضع خود نزد آخوند می رفت، او دستور می داد که یکی دیگر از حیوانات را نیز به داخل اتاق ببرد تا این که همه حیوانات هم خانه روستایی و خانواده اش شدند! روز آخر روستایی با چشمانی گود افتاده، سراپای زخمی و لباس پاره نزد آخوند رفت و گفت که واقعا ادامه این وضع برایش امکان پذیر نیست! &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;آخوند دستی به ریش خود کشید و گفت: دوره سختی ها به پایان رسیده و به زودی گشایشی که می خواستی حاصل خواهد شد. پس از آن به روستایی گفت که شب گاو را از اتاق بیرون بگذارد! &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;ماجرا در جهت معکوس تکرار شد و هر روز که روستایی نزد آخوند می رفت، این یک به او می گفت که یکی دیگر از حیوانات را از اتاق خارج کند تا این که آخرین حیوان، خروس نیز بیرون گذاشته شد. &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;روز بعد وقتی روستایی نزد آخوند رفت، آخوند از وضع او سئوال کرد و روستایی گفت: خدا عمرت را دراز کند آملا، پس از مدتها، دیشب خواب راحتی کردیم. به راستی نمی دانم به چه زبانی از تو تشکر کنم. آه که چه راحت شدیم&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV style=&quot;TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=Arial size=3&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt; &lt;/DIV&gt;</description>
<pubDate>Tue, 10 Mar 2009 20:55:34 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=babaghesse&amp;postid=164</comments>
<dc:creator>babaghesse</dc:creator>
<guid>http://babaghesse.blogfa.com/post-164.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>حکایاتی چند از عبید زاکانی</title>
<link>http://babaghesse.blogfa.com/post-163.aspx</link>
<description> 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: center&quot;&gt;&lt;FONT style=&quot;FONT-SIZE: 16pt&quot; face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; color=#cc0099&gt;حکایاتی چند از عبید زاکانی&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;*درِ خانه ی جحي بدزديدند. او برفت و در مسجدي بركند و به خانه ميبرد. گفتند چرا در مسجد بركنده اي؟ گفت: درِ خانه من دزديده اند و خداوند اين در، دزد را ميشناسد، در را به من سپارد و در خانه خود بازستاند.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;*شخصي از مولانا عضدالدين پرسيد: چونست كه مردم در زمان خلفا دعوي خدائي و پيغمبري بسيار مي كردند و اكنون نمي كنند؟ گفت: مردمِ اين روزگار را چندان ظلم و گرسنگي افتاده است كه نه از خدايشان به ياد مي آيد و نه از پيغامبر.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;*درويشي به در خانه اي رسيد. پاره ناني بخواست. دختركي در خانه بود گفت: نيست. گفت: چوبي هيمه اي. گفت: نيست. گفت: پاره اي نمك. گفت: نيست. گفت: كوزه اي آب. گفت: نيست. گفت: مادرت كجاست؟ گفت: به تعزيت خويشاوندان رفته است. گفت: چنين كه من حال خانه ی شما مي بينم، 10خويشاوند ديگر مي بايد به تعزيت شما آيند.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;*خراساني به نردبان در باغ ديگري ميرفت تا ميوه بدزدد. خداوند باغ برسيد و گفت: در باغ من چكار داري؟ گفت: نردبان مي فروشم. گفت: نردبان در باغ من مي فروشي؟ گفت: نردبان از آن من است، هر كجا كه خواستم ميفروشم.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;*شخصي دعوي نبوت كرد. پيش خليفه اش بردند. از او پرسيد كه معجزه ات چيست؟ گفت: معجزه ام اين كه هرچه در دل شما ميگذرد مرا معلوم است. چنانكه اكنون در دل همه ميگذرد كه من دروغ مي گويم.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;*ظريفي مرغي بريان در سفره ی بخيلي ديد كه سه روز پي در پي بود و نميخورد. گفت: عمر اين مرغ بريان بعد از مرگ درازتر از عمر اوست پيش از مرگ.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;*شخصي تيري به مرغي انداخت. خطا كرد. رفيقش گفت: احسنت. تير انداز بر آشفت كه به من ريشخند مي كني؟ گفت: نه، ميگويم احسنت، اما به مرغ.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;*شخصي خانه اي به كرايه گرفته بود. چوبهاي سقفش بسيار صدا مي كرد. به خداوند خانه از بهر مرمّت آن، سخن بگشاد. پاسخ داد كه چوبهاي سقف ذكر خداوند مي كنند. گفت: نيك است، اما ميترسم اين ذكر منجر به سجده شود.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;*زني كه سر دو شوهر خورده بود، شوهر سيمش در مرض موت بود. بر او گريه ميكرد و مي گفت: اي خواجه به كجا مي روي و مرا به كه مي سپاري؟ گفت: به شوی چهارمين.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;*يكي اسبي از دوستي به عاريت خواست. گفت: اسب دارم اما سياه است. گفت: مگر اسب سياه را سوار نشايد شد؟ گفت: چون نخواهم داد همين قدر بهانه بس است.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;*نوشيروان، روزي به دادرسي نشسته بود. مردي كوتاه قامت فراز آمد و بانگ دادخواهي برداشت. خسرو گفت: كسي بر كوتاه قامتان ستم نتواند كرد. گفت: شهريارا، آنكه بر من ستم راند، از من كوتاهتر است. خسرو بخنديد و دادش بداد.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;*مردي جامه اي بدزديد و به بازار برد تا بفروشد. جامه را ازو بربودند، پرسيدند كه به چند فروختي؟ گفت: به اصل مايه.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;*زشت رويي در امر مذهب، با ديگري مجادله مي كرد و گفتش: آيا تو بر كفر گواهي دهي؟ گفت: مگر كسي كه پندارد خدا تو را در بهترين صورت بيافريده است.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;*زشت رويي در آينه به زشتي خود مي نگريست و مي گفت: سپاس خداي را كه مرا صورتي نيكو بيافريد. غلامش ايستاده بود اين سخن مي شنيد و چون از نزد او به در آمد كسي از حال صاحبش پرسيد، گفت: در خانه نشسته و بر خدا دروغ مي بندد.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;*مردي زني بگرفت و به روز پنجم فرزندش زاد. مرد به بازار شد و لوح و دواتي بخريد. او را گفتند: اين از چه خريدي؟ گفت: طفلي كه به پنج روز زايد به سه روز مكتبي شود.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;رسالــه دلـگشــــا، عبــــید زاکــانی&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;SPAN lang=ja&gt;&lt;FONT color=#0000cc&gt;hadi.bfd@gmail. com&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 07 Mar 2009 07:25:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=babaghesse&amp;postid=163</comments>
<dc:creator>babaghesse</dc:creator>
<guid>http://babaghesse.blogfa.com/post-163.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>وقتی شانس در خونه شما را میزند .... از آن استفاده كنید  </title>
<link>http://babaghesse.blogfa.com/post-162.aspx</link>
<description>&lt;DIV&gt;&lt;FONT size=4&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; color=#000000 size=3&gt;&lt;STRONG&gt;مردی با اسلحه وارد یك بانك شد و تقاضای پول كرد &lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; color=#000000 size=3&gt;&lt;STRONG&gt; &lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; color=#000000 size=3&gt;&lt;STRONG&gt;وقتی پولهارا دریافت كرد رو به یكی از مشتریان بانك كرد و پرسید : آیا شما دیدید كه من از این بانك دزدی كنم؟ &lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; color=#000000 size=3&gt;&lt;STRONG&gt;مرد پاسخ داد : بله قربان من دیدم&lt;BR&gt;  &lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; color=#000000 size=3&gt;&lt;STRONG&gt;سپس دزد اسلحه را به سمت شقیقه مرد گرفت و اورا در جا كشت&lt;BR&gt;  &lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; color=#000000 size=3&gt;&lt;STRONG&gt;او مجددا رو به زوجی كرد كه نزدیك او ایستاده بودند و از آنها پرسید آیا شما دیدید كه من از این بانك دزدی كنم؟&lt;BR&gt; &lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; color=#000000 size=3&gt;&lt;STRONG&gt;مرد پاسخ داد : نه قربان. من ندیدم اما همسرم دید&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; color=#000000 size=3&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; color=#000000 size=3&gt;&lt;STRONG&gt;نكته اخلاقی: &lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; color=#000000 size=3&gt; &lt;/FONT&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;A href=&quot;mailto:ali_mmohamadian@yahoo.com&quot; target=_blank rel=nofollow ymailto=&quot;mailto:ali_mmohamadian@yahoo.com&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; color=#000000 size=1&gt;ali_mmohamadian@yahoo.com&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;SPAN lang=en-us&gt; &lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/DIV&gt;</description>
<pubDate>Mon, 23 Feb 2009 20:28:01 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=babaghesse&amp;postid=162</comments>
<dc:creator>babaghesse</dc:creator>
<guid>http://babaghesse.blogfa.com/post-162.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
