<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>باباجون قصه</title>
<link>http://babaghesse.blogfa.com/</link>
<description>داستان ها و قصه های کوتاه</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Wed, 09 Dec 2009 08:00:39 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>منشي حاضر جواب : يك ميني كوپر با 2 تا لاستيك كهنه </title>
<link>http://babaghesse.blogfa.com/post-174.aspx</link>
<description>&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: center&quot;&gt;&lt;FONT style=&quot;FONT-SIZE: 16pt&quot; color=#cc0066&gt;منشي حاضر جواب&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;يك روز صبح رييس بدون اينكه متوجه باشد زيپ شلوارش را بالا نكشيده وارد شركت شد.&lt;BR&gt;خانم منشي بلافاصله بلند شد و گفت: ببخشيد رييس، آيا شما وقتي منزل را ترك كرديد درب گاراژ را بستيد؟&lt;BR&gt;رييس كه متوجه منظور منشي نشده بود به دفترش رفت و بعد از چند دقيقه متوجه موضوع شد و زيپ شلوارش را بالا كشيد و به ياد جمله طعنه آميز خانم منشي افتاد. &lt;BR&gt;سپس به بهانه يك فنجان قهوه، خانم منشي را به دفترش كشاند و پرسيد:&lt;BR&gt;وقتي شما ديديد كه درب گاراژ باز است آيا جگوار من را هم كه آنجا پارك شده بود ديديد؟&lt;BR&gt;خانم منشي لبخندي زد و گفت: نه قربان نديدم. تنها چيزي كه ديدم يك ميني كوپر با 2 تا لاستيك كهنه بود&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 09 Dec 2009 08:00:39 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=babaghesse&amp;postid=174</comments>
<dc:creator>babaghesse</dc:creator>
<guid>http://babaghesse.blogfa.com/post-174.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>نامه هایی به خدا : سلام خدا مامانت پیش منه.اگه می خواییش واسه تولدم یه دوچرخه بهم بده. </title>
<link>http://babaghesse.blogfa.com/post-173.aspx</link>
<description>&lt;SPAN class=postbody&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; size=4&gt;کودکی شرور  به مادرش گفت: من واسه تولدم دوچرخه می خوام. &lt;BR&gt;. مامانش بهش گفت، برو تو اتاق خودت و یه نامه برای خدا بنویس و ازش بخواه به خاطر کارای خوبی که انجام دادی بهت یه دوچرخه بده! &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;نامه شماره یک   :سلام خدای عزیز &lt;BR&gt;اسم من بابی هست. من یک پسر خیلی خوبی بودم و حالا ازت می خوام که یه دوچرخه بهم بدی. &lt;BR&gt;دوستار تو بابی &lt;BR&gt;- بابی کمی فکر کرد و دید که این نامه چون دروغه کارساز نیست و دوچرخه ای گیرش نمی یاد. برا همین نامه رو پاره کرد. &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;نامه شماره دو :  سلام خدا اسم من بابیه و من همیشه سعی کردم که پسر خوبی باشم. لطفاً واسه تولدم یه دوچرخه بهم بده. &lt;BR&gt;- اما بابی یه کمی فکر کرد و دید که این نامه هم جواب نمی ده واسه همین پارش کرد. &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;نامه شماره سه : سلام خدا اسم من بابی هست. درسته که من بچه خوبی نبودم ولی اگه واسه تولدم یه دوچرخه بهم بدی قول می دم که بچه خوبی باشم. &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;- بابی کمی فکر کرد و با خودش گفت که شاید این نامه هم جواب نده. واسه همین پارش کرد. تو فکر فرو رفت. رفت به مامانش گفت که می خوام برم کلیسا. مامانش دید که کلکش کار ساز بوده، بهش گفت خوب برو ولی قبل از شام خونه باش. &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;بابی رفت کلیسا. یکمی نشست وقتی دید هیچ کسی اونجا نیست، پرید و مجسمه مادر مقدس رو کش رفت(دزدید) و از کلیسا فرار کرد. بعدش مستقیم رفت تو اتاقش و نامه جدیدش رو نوشت. &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;نامه شماره چهار : سلام خدا مامانت پیش منه. اگه می خواییش واسه تولدم یه دوچرخه بهم بده. &lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;</description>
<pubDate>Wed, 09 Dec 2009 07:59:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=babaghesse&amp;postid=173</comments>
<dc:creator>babaghesse</dc:creator>
<guid>http://babaghesse.blogfa.com/post-173.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>داستانک فکر بد نکنید !!! حواستون كجاست ؟</title>
<link>http://babaghesse.blogfa.com/post-171.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یك خانم روسی و یك آقای آمریکایی با هم ازدواج كردند و زندگی شادی را در سانفرانسیسکو آغاز كردند .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;طفلكی خانم ، زبان انگلیسی بلد نبود اما شوهرش می توانست با زبان روسی با او  ارتباط برقرار كند. &lt;BR&gt;یك روز او تنهایی برای خرید ران مرغ به مغازه رفت.اما نمی دانست ران مرغ به زبان انگلیسی چه می شود . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;برای همین اول دست هایش را از دو طرف مانند بال مرغ بالا و پایین كرد و صدای مرغ درآورد. بعد پایش را بالا آورد و با انگشت رانش را به قصاب نشان داد . قصاب متوجه منظور او شد و به او ران مرغ داد.&lt;BR&gt;روز بعد او می خواست سینه مرغ بخرد. بازهم او نمی دانست كه سینه مرغ به انگلیسی چه می شود. دوباره با دست هایش مانند مرغ بال بال زد و صدای مرغ درآورد. بعد دگمه های پالتو اش را باز كرد و به سینه خودش اشاره كرد . قصاب متوجه منظور او شد و به او سینه مرغ داد.&lt;BR&gt;روز سوم خانم ، طفلك می خواست سوسیس بخرد.  شوهرش را به همراه خودش به فروشگاه برد............&lt;BR&gt;..&lt;BR&gt;فکر بد نکنید !!! حواستون كجاست ؟&lt;BR&gt;شوهرش انگلیسی صحبت می كرد&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 25 Oct 2009 18:38:24 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=babaghesse&amp;postid=171</comments>
<dc:creator>babaghesse</dc:creator>
<guid>http://babaghesse.blogfa.com/post-171.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>داستانک /«از اون الاغ مرده چه خبر؟»</title>
<link>http://babaghesse.blogfa.com/post-170.aspx</link>
<description>&lt;P align=right&gt;چاک از يک مزرعه‌دار در تکزاس يک الاغ خريد به قيمت ۱۰۰ دلار. قرار شد که مزرعه‌دار الاغ را روز بعد تحويل بدهد. اما روز بعد مزرعه‌دار سراغ چاک آمد و گفت: «متأسفم جوون. خبر بدي برات دارم. الاغه مرد.»&lt;BR&gt;چاک جواب داد: «ايرادي نداره. همون پولم رو پس بده.»&lt;BR&gt;مزرعه‌دار گفت: «نمي‌شه. آخه همه پول رو خرج کردم.»&lt;BR&gt;چاک گفت: «باشه. پس همون الاغ مرده رو بهم بده.»&lt;BR&gt;مزرعه‌دار گفت: «مي‌خواي باهاش چي کار کني؟»&lt;BR&gt;چاک گفت: «مي‌خوام باهاش قرعه‌کشي برگزار کنم.»&lt;BR&gt;مزرعه‌دار گفت: «نمي‌شه که يه الاغ مرده رو به قرعه‌کشي گذاشت!»&lt;BR&gt;چاک گفت: «معلومه که مي‌تونم. حالا ببين. فقط به کسي نمي‌گم که الاغ مرده است.»&lt;BR&gt;يک ماه بعد مزرعه‌دار چاک رو ديد و پرسيد: «از اون الاغ مرده چه خبر؟»&lt;BR&gt;چاک گفت: «به قرعه‌کشي گذاشتمش. ۵۰۰ تا بليت ۲ دلاري فروختم و ۸۹۸ دلار سود کردم.»&lt;BR&gt;مزرعه‌دار پرسيد: «هيچ کس هم شکايتي نکرد؟»&lt;BR&gt;چاک گفت: «فقط هموني که الاغ رو برده بود. من هم ۲ دلارش رو پس دادم.» &lt;/P&gt;
&lt;P dir=ltr align=right&gt;omid_395۳&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 25 Oct 2009 18:08:32 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=babaghesse&amp;postid=170</comments>
<dc:creator>babaghesse</dc:creator>
<guid>http://babaghesse.blogfa.com/post-170.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>شما چطور می‌فهمید که یک بیمار روانى است ؟؟؟</title>
<link>http://babaghesse.blogfa.com/post-169.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt; از روان‌پزشک پرسیدم: شما چطور می‌فهمید که یک بیمار روانى است و به بسترى شدن در بیمارستان نیاز دارد  ؟ &lt;BR&gt;روان‌پزشک گفت: ما وان حمام را پر از آب می‌کنیم و یک قاشق چایخورى، یک فنجان و یک سطل جلوى بیمار می‌گذاریم و از او می‌خواهیم که وان را خالى کند .&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;  گفتم: آهان! فهمیدم. آدم عادى باید سطل را بردارد چون بزرگ‌تر است. &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;روان‌پزشک گفت: نه! آدم عادى در پوش زیرآب وان را بر می‌دارد.&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;A href=&quot;http://bloody-saman.blogfa.com/&quot;&gt;http://bloody-saman.blogfa.com/&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 01 Jul 2009 04:02:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=babaghesse&amp;postid=169</comments>
<dc:creator>babaghesse</dc:creator>
<guid>http://babaghesse.blogfa.com/post-169.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>چرا شما رو عاصم جورابی صدا می‌کنن؟ </title>
<link>http://babaghesse.blogfa.com/post-168.aspx</link>
<description>&lt;FONT color=#002060 size=5&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;&lt;STRONG&gt;چرا شما رو عاصم جورابی صدا می‌کنن؟ جواب داد: چون بدبختی من از یه جفت جوراب شروع شد. و بعد داستان زندگی اش را برایم تعریف کرد&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;:&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=Arial color=#333333 size=4&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 14pt; COLOR: rgb(51,51,51); FONT-FAMILY: Times New Roman&quot;&gt; &lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;
&lt;P class=NormalWeb4 dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 14pt; COLOR: rgb(0,32,96); FONT-FAMILY: Times New Roman&quot;&gt;وقتی خواستم زن بگیرم با خودم گفتم باید دختری از خانواده طبقه پایین بگیرم که با دارو ندارم بسازه و توقع زیادی نداشته باشه. واسه همین یه دختر بیست و یک ساله به اسم صباحت انتخاب کردم. جهیزیه نداشت. باباش یک کارمند ساده بود. چهره چندان جذابی هم نداشت و من به خاطر انتخابم خوشحال بودم&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 14pt; COLOR: black; FONT-FAMILY: Times New Roman&quot;&gt; &lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 14pt; COLOR: rgb(0,32,96); FONT-FAMILY: Times New Roman&quot;&gt;. صباحت زن زندگی بود&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 14pt; COLOR: black; FONT-FAMILY: Times New Roman&quot;&gt; &lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 14pt; COLOR: rgb(0,32,96); FONT-FAMILY: Times New Roman&quot;&gt;. بهش می‌گفتم امشب بریم رستوران؟ می‌گفت نه چرا پول خرج کنیم؟ می‌گفتم: صباحت جان لباس بخرم؟ می‌گفت: مگه شخصیت آدم به لباسه؟&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-SIZE: 14pt; COLOR: rgb(51,51,51); FONT-FAMILY: Times New Roman&quot;&gt; &lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=NormalWeb4 dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 14pt; COLOR: rgb(0,32,96); FONT-FAMILY: Times New Roman&quot;&gt;تا اینکه براش به زور یه جفت جوراب خوشگل خریدم. دو ماه گذشت اما همسرم جوراب نو رو نپوشید. یه‌روز گفتم عزیزم چرا جوراب تازه‌ات رو نمی‌پوشی؟ با خجالت جواب داد: آخه این جورابا با کفشای کهنه‌ام جور در نمیاد! &lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 14pt; COLOR: rgb(0,32,96); FONT-FAMILY: Times New Roman&quot;&gt;به زور بردمش بیرون و براش یه جفت کفش نو خریدم. فرداش که می خواستیم بریم مهمونی باز کفش و جوراب رو نپوشید. بهش گفتم چرا تو کفش و جورابتو گذاشتی توی صندوق و نمی‌پوشی؟ جواب داد: آخه لباسام با کفش و جورابم جور در نمیاد! همون‌روز یک دست لباس براش گرفتم. اما همسرم باز نپوشید. دلیلش هم این بود: این لباسا با بلوز کهنه جور در نمیان!&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 14pt; COLOR: rgb(51,51,51); FONT-FAMILY: Times New Roman&quot;&gt; &lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=NormalWeb4 dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 14pt; COLOR: rgb(0,32,96); FONT-FAMILY: Times New Roman&quot;&gt;رفتم دوتا بلوز خوب هم خریدم.. ایندفعه روسری خواست. روسری رو که خریدم . دیگه چیزی کم و کسر نداشت اما این تازه اول کار بود! چون جوراباش کهنه شدن و پیرهنش هم از مد افتاد و از اول شروع کردم به خریدن کم و کسری‌های خانوم! تا اینکه یه‌روز دیدم اخماش رفته تو هم&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 14pt; COLOR: rgb(0,32,96); FONT-FAMILY: Times New Roman&quot;&gt;. پرسیدم چته؟ گفت این موها با لباسام جور نیست. قرار شد هفته‌ای یه بار بره آرایشگاه. بعد از مدتی دیدم صباحت به فکر رفته. بهم گفت: اسباب و اثاثیه خونه قدیمی شده و با خودمون جور درنمیاد. عوض کردن اثاثیه خونه ساده نبود اما به خاطر همسر کم توقعم عوضش کردم. مبل و پرده و میز ناهارخوری و خلاصه همه اثاثیه خونه عوض شد. صباحت توی خونه باباش رادیو هم ندیده بود اما توی خونه من شب‌ها تلویزیون می‌دید!&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 14pt; COLOR: rgb(51,51,51); FONT-FAMILY: Times New Roman&quot;&gt; &lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=NormalWeb4 dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 14pt; COLOR: rgb(0,32,96); FONT-FAMILY: Times New Roman&quot;&gt;چند روز بعد از قدیمی بودن خونه و کثیفی محله حرف زد. یک آپارتمان شیک تو یکی از خیابونای بالاشهر گرفتم. اما این بار اثاثیه با آپارتمان جدید جور نبود! دوباره اثاثیه رو عوض کردم. بعد از دو سه ماه دیدم صباحت باز اخم کرده. پرسیدم دیگه چرا ناراحتی؟ طبق معمول روش نمی‌شد &lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 14pt; COLOR: black; FONT-FAMILY: Times New Roman&quot;&gt; &lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 14pt; COLOR: rgb(0,32,96); FONT-FAMILY: Times New Roman&quot;&gt;بگه اما یه جورایی فهموند که ماشین می‌خواد! با کلی قرض و قوله یه ماشین هم واسه خانوم خریدم. حالا دیگه با اون دختری که زمانی زن ایده‌ال من بود نمی‌شد حرف هم زد! از همه خوشگلا خوشگل‌تر بود! کارش شده‌بود استخر و سینما و آرایشگاه و پارتی! دختری که تو خونه باباش آب هم گیر نمیاورد تو خونه من ویسکی می‌خورد. مدام زیر لب می‌گفت: آدم باید همه چیزش با هم متناسب باشه!&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 14pt; COLOR: rgb(51,51,51); FONT-FAMILY: Times New Roman&quot;&gt; &lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=NormalWeb4 dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; color=#000000 size=3&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 14pt; COLOR: rgb(0,32,96); FONT-FAMILY: Times New Roman&quot;&gt;اوایل نمی‌دونستم منظورش چیه چون کم و کسری نداشت. خونه، زندگی، ماشین، اثاثیه و بقیه چیزا رو که داشت. اما بعد از مدتی فهمیدم چیزی که در زندگی صباحت خانوم کهنه شده و با بقیه چیزا جور درنمیاد خودم هستم! مجبور شدم طلاقش بدم. خانه و ماشین و اثاثیه و هرچی که داشتم با خودش برد. تنها چیزی که برام موند همین لقب عاصم جورابی بود! یه جفت جوراب باعث شد که همه چی بهم بخوره. کاش دستم می‌شکست و براش جوراب نمی‌گرفتم!&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 14pt; COLOR: rgb(0,32,96); FONT-FAMILY: Times New Roman&quot;&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; color=#000000 size=2&gt;pournejad_reza@yahoo.com&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;</description>
<pubDate>Sat, 25 Apr 2009 09:50:39 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=babaghesse&amp;postid=168</comments>
<dc:creator>babaghesse</dc:creator>
<guid>http://babaghesse.blogfa.com/post-168.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>من  امروز صبح زود بیدار شدم و پنجره‌هایمان را تمیز کردم!»</title>
<link>http://babaghesse.blogfa.com/post-167.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: center&quot;&gt;&lt;FONT style=&quot;FONT-SIZE: 16pt&quot; color=#cc0099&gt;لباس های کثیف! &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;زن و مرد جوانی به محله جدیدی اسبا‌ب‌کشی کردند. روز بعد ضمن صرف صبحانه، زن متوجه شد که همسایه آپارتمان  روبرویی درحال آویزان کردن رخت‌های شسته است و گفت: &lt;BR&gt;«لباسها چندان تمیز نیست. انگار نمیداند چطور لباس بشوید. احتمالآ باید پودر لباس‌شویی بهتری بخرد.» &lt;BR&gt;همسرش نگاهی کرد اما چیزی نگفت.&lt;BR&gt;هربار که زن همسایه لباس‌های شسته‌اش را برای خشک شدن آویزان می‌کرد زن جوان همان حرف را تکرار می‌کرد&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; تا اینکه حدود یک ماه بعد، روزی از دیدن لباس‌های تمیز روی بند رخت تعجب کرد و به همسرش گفت: &lt;BR&gt;«همسایه آپارتمان روبرویی یاد گرفته چطور لباس بشوید. مانده‌ام که چه کسی درست لباس شستن را یادش داده!»&lt;BR&gt;مرد پاسخ داد: «عزیزم لباس های شسته شده آنها از قبل هم تمیز بودند شیشه پنجره ما کثیف بودند من  امروز صبح زود بیدار شدم و پنجره‌هایمان را تمیز کردم!»&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;BR&gt;زندگی هم همینطور است. وقتی که رفتار دیگران را مشاهده می‌کنیم، آنچه می‌بینیم به درجه شفافیت پنجره‌ای که از آن مشغول نگاه کردن هستیم بستگی دارد. قبل از هرگونه انتقادی، بد نیست توجه کنیم به اینکه خود در آن لحظه چه ذهنیتی داریم و از خودمان بپرسیم آیا آمادگی آن را داریم که به‌جای قضاوت کردن فردی که می‌بینیم درپی دیدن جنبه‌های مثبت او باشیم؟ &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 22 Apr 2009 13:04:37 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=babaghesse&amp;postid=167</comments>
<dc:creator>babaghesse</dc:creator>
<guid>http://babaghesse.blogfa.com/post-167.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ببخشید نشناختمت! </title>
<link>http://babaghesse.blogfa.com/post-166.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: center&quot;&gt;&lt;FONT style=&quot;FONT-SIZE: 16pt&quot; color=#cc0099&gt;ببخشید نشناختمت! &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خانم میان سالی سکته قلبی کرد و سریعاً به بیمارستان منتقل شد. وقتی زیر تیغ جراح بود عملاً مرگ را تجربه کرد. زمانیکه بی هوش بود فرشته ای را دید. از فرشته پرسید: آیا زمان مردنم فرا رسیده است؟ فرشته پاسخ داد: نه، تو ۴۳ سال و ۲ ماه و ۸ روز دیگر فرصت خواهی شد. بعد از به هوش آمدن برای بهبود کامل خانم تصمیم گرفت که در بیمارستان باقی بماند. چون به زندگی بیشتر امیدوار بود، چند عمل زیبایی انجام داد. جراحی پلاستیک، لیپساکشن، جراحی بینی، جراحی ابرو و … او حتی رنگ موی خود را تغییر داد. خلاصه از یک خانم میان سال به یک خانم جوان تبدیل شد! بعد از آخرین جراحی او از بیمارستان مرخص شد. وقتی برای عریمت به خانه داشت از خیابان عبور می کرد، با یک آمبولانس تصادف کرد و مرد!!! وقتی با فرشته مرگ روبرو شد بهش گفت: من فکر کردم که گفتی ۴۰ سال و اندی بعد مرگ من فرا می رسه؟ چرا من رو از جلوی آمبولانس نکشیدی کنار؟ چرا من مردم؟&lt;BR&gt;فرشته پاسخ داد؛ ببخشید، چون قیافه ات تغییر کرده وقتی داشتی از خیابون رد می شدی نشناختمت!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 22 Apr 2009 12:56:31 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=babaghesse&amp;postid=166</comments>
<dc:creator>babaghesse</dc:creator>
<guid>http://babaghesse.blogfa.com/post-166.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>  قانوني است امامنطقي نيست، منطقي است  اما قانوني نيست نه قانوني است و نه منطقي؟</title>
<link>http://babaghesse.blogfa.com/post-165.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دانشجويي پس از اينكه در درس منطق نمره نياورد به استادش گفت: قربان، شما واقعا چيزي در مورد موضوع اين درس مي دانيد؟&lt;BR&gt;استاد جواب داد: بله حتما. در غير اينصورت نميتوانستم يك استاد باشم. دانشجو ادامه داد: بسيار خوب، من مايلم از شما يك سوال بپرسم ،اگر جواب صحيح داديد من نمره ام را قبول ميكنم در غير اينصورت از شما ميخواهم به من نمره كامل اين درس را بدهيد.&lt;BR&gt;استاد قبول كرد و دانشجو پرسيد: آن چيست كه قانوني است ولي منطقي نيست، منطقي است ولي قانوني نيست و نه قانوني است و نه منطقي؟&lt;BR&gt;استاد پس از تاملي طولاني نتوانست جواب بدهد و مجبور شد نمره كامل درس را به آن دانشجو بدهد.&lt;BR&gt;بعد از مدتي استاد با بهترين شاگردش تماس گرفت و همان سوال را پرسيد. و شاگردش بلافاصله جواب داد:&lt;BR&gt;قربان شما 63 سال داريد و با يك خانم 35 ساله ازدواج كرديد كه البته قانوني است ولي منطقي نيست. &lt;BR&gt;همسر شما يك معشوقه 25 ساله دارد كه منطقي است ولي قانوني نيست.واين حقيقت كه شما به معشوقه همسرتان نمره كامل داديد در صورتيكه بايد آن درس را رد ميشد نه قانوني است و نه منطقي &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;A href=&quot;mailto:cs_ahmad@yahoo&quot;&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;cs_ahmad@yahoo&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;. com&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 27 Mar 2009 18:02:53 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=babaghesse&amp;postid=165</comments>
<dc:creator>babaghesse</dc:creator>
<guid>http://babaghesse.blogfa.com/post-165.aspx</guid>
</item>
<item>
<title> آه که چه راحت شدیم!!!</title>
<link>http://babaghesse.blogfa.com/post-164.aspx</link>
<description>&lt;DIV style=&quot;TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;/STRONG&gt; &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV style=&quot;TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;&lt;STRONG&gt;روستایی فقیری که از تنگدستی و سختی معیشت جانش به لب رسیده بود، نزد آخوند ده رفت و گفت:&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV style=&quot;TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;&lt;STRONG&gt; آملا، فشار زندگی آنقدر مرا در تنگنا قرار داده که به فکر خودکشی افتاده ام. از روی زن و بچه هایم خجالت می کشم،. با زن، شش فرزند قد و نیم قد، مادر و خواهرم در یک اتاق کوچک مخروبه زندگی می کنیم، که با هر نم باران آب به داخل آن چکه می کند. &lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV style=&quot;TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;&lt;STRONG&gt;این اتاق آنقدر کوچک است که شب وقتی چسبیده به هم در آن می خوابیم، پای یکی دو نفرمان از درگاه بیرون می ماند. دیگر ادامه این وضع برایم قابل تحمل نیست... پیش تو، که مقرب درگاه خدا هستی، آمده ام تا نزد او شفاعت کنی که گشایشی در وضع من و خانواده ام حاصل شود. &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;آخوند پرسید: از مال دنیا چه داری؟ &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;روستایی گفت: همه دار و ندارم یک گاو، یک خر، دو بز، سه گوسفند، چهار مرغ و یک خروس است. &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;آخوند گفت: من به یک شرط به تو کمک می کنم و آن این است که قول بدهی هرچه گفتم انجام بدهی. &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;روستایی که چاره ای نداشت، ناگزیر شرط را پذیرفت و قول داد. &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;آخوند گفت: امشب وقتی خواستید بخوابید باید گاو را هم به داخل اتاق ببری. روستایی برآشفت که: آملا، من به تو گفتم که اتاق آنقدر کوچک است که حتی من و خانواده ام نیز در آن جا نمی گیریم. تو چگونه می خواهی که گاو را هم به اتاق ببرم؟! &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;آخوند گفت: فراموش نکن که قول داده ای هر چه گفتم انجام دهی وگرنه نباید از من انتظار کمک داشته باشی. &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;صبح روز بعد، روستایی پریشان و نزار نزد آخوند رفت و گفت: دیشب هیچ یک از ما نتوانستیم بخوابیم. سر و صدا و لگداندازی گاو خواب را به چشم همه ما حرام کرد. &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;آخوند یکبار دیگر قول روستایی را به او یادآوری کرد و گفت: &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;امشب علاوه بر گاو، باید خر را نیز به داخل اتاق ببری. &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;چند روز به این ترتیب گذشت و هر بار که روستایی برای شکایت از وضع خود نزد آخوند می رفت، او دستور می داد که یکی دیگر از حیوانات را نیز به داخل اتاق ببرد تا این که همه حیوانات هم خانه روستایی و خانواده اش شدند! روز آخر روستایی با چشمانی گود افتاده، سراپای زخمی و لباس پاره نزد آخوند رفت و گفت که واقعا ادامه این وضع برایش امکان پذیر نیست! &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;آخوند دستی به ریش خود کشید و گفت: دوره سختی ها به پایان رسیده و به زودی گشایشی که می خواستی حاصل خواهد شد. پس از آن به روستایی گفت که شب گاو را از اتاق بیرون بگذارد! &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;ماجرا در جهت معکوس تکرار شد و هر روز که روستایی نزد آخوند می رفت، این یک به او می گفت که یکی دیگر از حیوانات را از اتاق خارج کند تا این که آخرین حیوان، خروس نیز بیرون گذاشته شد. &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;روز بعد وقتی روستایی نزد آخوند رفت، آخوند از وضع او سئوال کرد و روستایی گفت: خدا عمرت را دراز کند آملا، پس از مدتها، دیشب خواب راحتی کردیم. به راستی نمی دانم به چه زبانی از تو تشکر کنم. آه که چه راحت شدیم&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV style=&quot;TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=Arial size=3&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt; &lt;/DIV&gt;</description>
<pubDate>Tue, 10 Mar 2009 20:55:34 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=babaghesse&amp;postid=164</comments>
<dc:creator>babaghesse</dc:creator>
<guid>http://babaghesse.blogfa.com/post-164.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
