داستان ها و قصه های کوتاه
 

دعاهامون مستجاب شد !

 

يک خانم براي طرح مشکلش به کليسا رفت .
او با کشيش ملاقات کرد و برايش گفت: من دو طوطي ماده دارم که فوق العاده زيبا هستند. اما متاسفانه فقط يک جمله بلدند که بگويند «ما دو تا فاحشه هستيم. مياي با هم خوش بگذرونيم؟». اين موضوع براي من واقعا دردسر شده و آبروي من را به خطرا انداخته. از شما کمک ميخواهم. من را راهنمايي کنم که چگونه آنها را اصلاح کنم؟
کشيش که از حرفهاي خانم خيلي جا خورده بود گفت: اين واقعاً جاي تاسف دارد که طوطي هاي شما چنين عبارتي را بلدند... من يک جفت طوطي نر در کليسا دارم . آنها خيلي خوب حرف ميزنند و اغلب اوقات دعا ميخوانند. به شما توصيه ميکنم طوطيهايتان را مدتي به من بسپاريد. شايد در مجاورت طوطي هاي من آنها به جاي آن عبارت وحشتناک ياد بگيرند کمي دعا بخوانند .
خانم که از اين پيشنهاد خيلي خوشحال شده بود با کمال ميل پذيرفت. فرداي آن روز خانم با قفس طوطي هاي خود به کليسا رفت و به اطاق پشتي نزد کشيش رفت. کشيش در قفس طوطي هايش را باز کرد و خانم طوطي هاي ماده را داخل قفس کشيش انداخت .
يکي از طوطي هاي ماده گفت: ما دو تا فاحشه هستيم. مياي با هم خوش بگذرونيم؟
طوطي هاي نر نگاهي به همديگر انداختند. سپس يکي به ديگري گفت: اون کتاب دعا رو بذار کنار. دعاهامون مستجاب شد !

amiremadi2000@ yahoo.com

ماجرای حمام رفتن حاج خانوم  

 باسلام وعرض معذرت از شما از اینکه مدتی ازشما و  اینترنت دور بودم

يه روز  حاج خانوم  خونه ش رو مرتب کرده بود و دیگه می خواست بره حمام که ترگل ورگل بشه برای حاج آقاش.

 تازه لباس هاش رو در آورده بود و می خواست آب بریزه رو سرش که  زنگ در خونه به صدا در اومد. تند و سریع لباسش رو می پوشه و می ره دم در و می بینه که حاجی براش توسط یکی از شاگردهاش میوه فرستاده بوده.
دوباره میره تو حمام و روز از نو روزی از نو که می بینه باز زنگ در رو زدند. باز لباس می پوشه می ره دم در و می بینه اینبار پستچی اومده و نامه آورده.

 بار سوم که میره  تو حمام، دستش رو که روی دوش می ذاره ، باز صدای زنگ در رو می شنوه. از پنجره ی حمام نگاه می کنه و می بینه حسن  کوره است.
بنابراین با خیال راحت از اینکه چشمان اون نابیناست همون جور لخت می ره پشت در و در رو برای حسن آقا باز می کنه.حاج خانوم هم خیالش راحت بوده که حسن آقا کوره و نمی بینه  بنابراین در رو باز می کنه چون از راه دور اومده بوده و از آشناهای قدیمی حاج آقا و حاج خانوم بوده. میگه بفرمایید داخل
درضمن حاج خانوم می بینه که حسن آقا با یه بسته شیرینی اومده بنده خدا. تعارفش می کنه و راه میافته جلو و از پله ها می ره بالا و حسن آقا هم به دنبالش. همون طور لخت و عریون میشینه رو کاناپه و حسن آقا هم روبروش. می گه: خب خوش اومدی حسن آقا. صفا آوردی!
این طرفا؟

حسن آقا سرخ و سفید می شه و جواب می ده: والله حاج خانوم عرض کنم خدمتتون که چشمام رو تازه عمل کردم و اینم شیرینی اش که آوردم خدمتتون …..

 
  BLOGFA.COM